عیدتون مبارک :)
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دومین شیرینی؛ دانمارکی! از قبل برنامه داشتم که امروز بپزمش، ولی صبح که بلند شدم هی گفتم "بپزم؟ نپزم؟ بپزم؟ نپزم؟" یا میگفتم "مطمئنم اینم خراب میشه، امروز حوصلهی غرغر شنیدن ندارم!" بعد میگفتم "اصلا من خوااابم میاد، یه پنجشنبه خونهای ها! بگیر بخواب بینیم باآآآ!" بعد همونجور درازکش، مدام بین پاپیون و آ...
و بالاخره پای فوتبال به وبلاگ من هم باز شد :)
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دیروز بردیم، از ایران! جام جهانی نبود، فوتسال بود. اصلا نمیدونم مسابقات در چه سطحی بود، فقط میدونم صد و بیست تومن جایزهی سه تا تیم اوله. مهاجرین افغان رفتن فینال، مهندس میگه به احتمال نود درصد میبرن! دیشب که مراکش گل خورد، حقیقتش نفهمیدم کی به کی گل زد! ولی فقط من تو خانواده داد زدم گگگگللللل! فهمید...
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از ...
طومار خونم اومده پایین :)
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
رسیدم خونه و اومدم تو و سریع کیف و کفش و چادر رو کندم و انداختم دور! (گذاشتم تو جاکفشی و رو جالباسی) بعد همونطور فرفرهطور بدون توقف و لحظهای نشستن رفتم سراغ لباس عوض کردن و دست شستن و نهار و فلان، چون باید دوباره خیلی زود میاومدم بیرون. در طی مسیر چشمم به یه تراول صدی خورد، همچنان که داشتم بدوبدو به...
من مامانمو میخواااام...
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
باور بکنید یا نه، دارم میمیرم :| سه روزه تو سونای خشک زندگی میکنیم! مردها خونهی مائن، زنها خونهی دایی. برای منی که وقتی بقیه سردشونه من خوبمه، اینجا جهنمه! یعنی اون کولر کوفتشون بشه :| مردها رو میگم :||
در کار خیر حاجت به هیچ کاغذی نیست!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دو تا دختر خوشگل که کنار یه حاجخانوم نشسته بودن ازم قلم کاغذ خواستن. گشتم و فقط یه خودنویس و یه خودکار پیدا کردم. تا دو سه روز قبل، استیکنوت همراهم بود، دیدم الکی و بلااستفاده است و همیشه فقط تو گوشی یادداشت میکنم، گذاشتم خونه :| نمیدونم پس چرا خودکار رو نذاشتم؟؟؟ بهجاش یه دستمال کاغذی دادم که روش ش...
جام جهانی چشمهایش
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
نزدیک بود که به خودم افتخار کنم دیگه :||| از بس عجایباً غرایبا دیدم این چند روز. بعد دیدم شخصا که به چنین سجایای اخلاقی متصف نشدم، از اول از اون ژن خوبا داشتم!! ژن خوب هم که احسنت و باریکلا نداره! مثلا ژن تنفر از دروغ و ریا، ژن دوست نداشتن غیبت و از همه مهمتر و مهمتر و مهمتر ژن خوشبینی! شاید به قول ...
بر روان مخترع شلیل رحمت باد!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
شما هم اگه از کسی عصبانی شدین، دو کیلو شلیل بخرین ببرین خونه. میگن شلیل بر هر درد بیدرمان دواست :)
من، گوشت، پیرزن و دیگر هیچ!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
یه پیرزن تو BRT ازم پرسید "اونجا نوشته بودن گوشت قرمز کیلویی سی تومن، راسته؟" گفتم نمیدونم و مثل همیشه این پایان بحث برای من بود. بعد یه چیزی در درونم گفت "ببین تا چند جمله میتونی صحبت رو ادامه بدی؟" و دیدم حتی برای آدمی مثل من هم، شروع و ادامهی صحبت اونقدرها سخت نیست، یه هل میخواد و بعد خودش میره د...
یک روز مرخصی دکتر برابر است با انجام کلی کار عقبافتاده!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
پس از سیزده ساعت ناشتایی، بستنی رو به بستنی متصل کردم! البته این وصال در معده؟ و شاید روده؟ی اینجانب به وقوع پیوست، با این فرض که بستنی میتواند سیزده ساعت در بدن تسنیم دوام داشته باشد :) نمونهگیر من یه ماما بود :) منتظر طرح. خیلی خوب نمونه گرفت، اصلا درد نداشت. آزمایشاتتم 114 تومن شد. بعد از آزمایشگ...
حسبی الله
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
قطع صد (100, مئة، Hundred) در صد (100, مئة، Hundred)ی امید از دیگران، شاید بتونه امید رو بهم برگردونه. + بعضی وقتها بدجور میزنه تو ذوقت، توسط بندههاش که بهشون امیدوار بودی!
این پست در هشتِ صبحِ چهارشنبه، نوزدهمِ اردیبهشتِ نود و هفت نوشته شده است!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
خیلی مهم نیست، ولی این چند وقت نظرم راجع به خیلیها خیلی عوض شده. منظورم راجع به بلاگرهاست. بعضیهاشونو تا حد فرشته تو ذهنم برده بودم بالا، یه رفتارهایی ازشون دیدم که به شدت معمولی شدن. باز خدا خیرشون بده معمولی شدن! بعضیها که هممممه قربونصدقهشون میرن، چش ندارم ببینم اصلا! بیش از حد به نظرم "ظاهر"اند!...
آیا باید در مورد ریز به ریز تربیت بچه خیلی حساس بود؟
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
در مزایا و معایب زود و دیر فرستادن بچه به مدرسه صحبت میکنن. دیر فرستادن؟ اولین باره میشنوم! دور و بر ما هرچی که هست، اصرار برای زود فرستادنه. برهی ناقلا به صورت کاملا طبیعی، دقایق آخر سی و یک شهریور دنیا اومده!! چقد ما خوشحال و راضی بودیم :) و خواهرش وروجک مهر دنیا اومده و ما چه حسرتی خوردیم! الان م...
امضا: یک عدد تسنیم در تلهی طوطیهای پرحرف!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
تنهایی رو خیلی دوست دارمعاشق تنهایی هستماز تنهایی بهتر، چیزی نیستاز این همه حرف فراریام خلوت رو دوست دارم بچهها خوبن، ولی خونه باید آروم باشه من بچهی یه خانوادهی شلوغ و پرسروصدام خانوادهای که همه مشتاق شلوغی و هیاهو هستن و من وقتی خونه شلوغ و پرهیاهو میشه، به یه اتاق خالی فرار میکنم و نمیدونم چرا را...
نصف شب شده
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
انقد "ابد" "ابد" کرده که یادم رفته اسم اصلیش چی بود! ابوالفضل؟ به اسمش آلرژی پیدا کردم، وقتی اسمشو میاره انگار میکنم هیچی نشنیدم! از روی اون حرفاش پرش میکنم. یه بار فقط نصیحتش کردم که با خانوادهش صحبت کنه زودتر کلک قضیه رو بکنن برن سر خونه زندگیشون. اینجوری معلق معلوم نیست چی بشه. عصبانی شد که من خو...
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
امروز آخر آخر وقت رسید. تو سونوگرافی، اِیاِفایندکسش 52 میل بود، دکتر گفت اگه به زیر 50 برسه باید بچه رو برداریم و چون سی و شش هفتهای میره NICU. شرشر اشک میریخت! فک میکنم یکی از چیزایی که تو این دوره زمونه جای نگرانی نداره این باشه که بچه سی و شش هفته دنیا بیاد! سی و هفت بچه کامله. بعدا باخودم گفتم و...
بالاخره...
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/23 | ساعت: 3:00
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهی تو شدهست تابنده شدهست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدهست بازم همین شعر/بازم حافظ جان + بالاخره بعد از چند هفته نیت کردن، به دعای کمیل حرم رسیدم :)
قصهی ظهر جمعه
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/23 | ساعت: 3:00
مامان و آقای صبح رفته بودن بیرون، آقای شلوار خریدن. اومدن خونه آقای رفتن شلوار رو پرو کنن، من و مامان تو آشپزخونه بودیم. آقای از وقتی وارد خونه شدن هی داشتن از شلواری که خریده بودن تعریف میکردن؛ مامان هم میگفتن "اوووو نگاه حالا هی تعریف میکنه :))" بعد صدای آقای اومد که "عه اینکه پاره است!" مامان "وا...
ما کاشتیم تا دیگران بخورند، دیگران هنوز نکاشتند تا ما بخوریم!
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/23 | ساعت: 3:00
مامان دیروز کلی پشم طبیعی گوسفند خریدن تا باهاش تشک درست کنن، واسه جهاز هدهد. خدارو شکر که حداقل لحاف رو با پشم شیشه درست میکنن! الان تازه از شستن مرحلهی اول پشم فارغ شدیم! به قول خودمون پایمالشون کردیم، من و مهندس! الان من یک گوسفند خوشبو هستم که نمیدونم چطوری برم سرکار! جالب اینجاست که بوی پشم هرچ...
آیدا جون بدجوری داره اذیت میکنه!
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/23 | ساعت: 3:00
داشتم دستی دستی خودمو میکشتم! آدرنالم پاک ترکید! خودمو با دستان خودم بردم لب پرتگاه سکته و روانشناس و خانم ص و دکتر با ریاکشنهاشون برم گردوندن! یه مریض رو اشتباه وارد کرده بودم توسط دکتر کشف شد، تا همینجاش برای سکته زدن من کافی بود. بقیهی پروندههای امروزم چک کردم، دیدم یه پروندهی دیگه رو هم اشتباه ز...