سی و نه یوسف
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
یا صاحِبَیِ السجن أأربابٌ متفرقون خیرٌ أم الله الواحد القهار؟؟؟ ای یاران زندان دنیا! یگانه یاور مقتدر را به کمک میخواهید یا دست یاری به سوی بردگان دراز میکنید؟
اندر حکایات شوهرخواهر
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دو سه روزی هست که آق دوماد کوچیکه تشریفشونو آوردن! کارش شهر دیگهایه، نوروز هم اینجا نیست، یه هفتهای اومده و برمیگرده. اونوقت امروز به جای اینکه برن بیرون بگردن، هدهد گفت بریم بالا فرش بشوریم :| اینقد این بشر همسردوسته :) البته اگه من بودم امروز بجای یکی، دو تا میشستیم :) چه معنی داره اون بره بعد ما ...
امروز دست یه خانومه تخم کفتر دیدم (البته شایدم تخم بلدرچین بوده)
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
ساعت هفت و پنجاه دقیقه، با سرعت نور داشتم میومدم خونه. چرا سرعت نور؟ چون قطار مامان هشت و ده دقیقه میرسید و من یه کیک داشتم تو خونه که نه خامهکشی کرده بودم نه تزئین. مثلا روز مادرمون بود امشب! چقد مردم بیملاحظهان واقعا! عینهو لاکپشت راه میرن و راه منو سد میکنن :/ اسم این ماه رو میذارم "پیستریشف تسنی...
بازم هوای زایشگاه زده به سرم!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
یه مامانی هست که دو تا دختر و پسر بزرگ داره (فک کنم هیفده هیجده اینا). اول که با آزمایش مثبت اومده بود بسیار ناراحت بود و میخواست حتما بچه رو بندازه. بنظرش تو این سن و با این بچهها درست نبود که یه زنگوله هم به پاش ببنده! مصمم بود اگه دکتر کمک نکرد خودش بندازه. چقد خانم دکتر باهاش حرف زد، چقد من. و ن...
.../چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد؟
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دلم میگیره که برای صحبتهای جدی و حتی شوخیش، بقیه رو به من ترجیح میده! و چرا نده؟ کیه که بیتفاوتی ببینه و باتفاوت بمونه؟ تا به حال یک همچین کمبود عزتنفسی رو در خودم حس نکرده بودم! ابراز؟ ابدا! + برای مخاطب خاص، ولی نه معمول! (فرمونو صاف کنین از جاده خاکی برگردین به صراط مستقیم! دِهَه! ولشون کنی تا ثر...
خبر نیامد که خبری در راه است! خبر ناگهان از در درآمد!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
******************************************************** دایی جواد بیامده! سورپرایزطورانه! نصف شب! همین کریسمس بود که یه هفته اینجا بودن و این سفرشون به هیچ وجه قابل پیشبینی نبود! من خیلی سورپرایز شدم! بقیه هم! حتی مسئولین فرودگاه هم! مثل دفعهی قبل ویزاشونو از فرودگاه ایران گرفتن و مسئول ویزا شناختت...
قبلا نوشت
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
خوب الان میخواستم به حرف یه بندهخدایی بدجور واکنش نشون بدم ولی به جاش نفس عمیق کشیدم. اومدم برم تو پنل وبلاگم، دیدم رمز همراهم نیست. بهش میگم "من در این وادی (کنار تو) صبر را آموختم" لبخند میزنه و میگه "هوممم" گفتم "یادت میاد قبلا چقد غر میزدم؟" میگه "آره!!! واقعا هم :)))" و بهش نمیگم که این وادی (ک...
.../تو پای به ره نه و هیچ مپرس/...
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دارم استکانها رو آب میکشم، دایی میاد دستشو بشوره. میشوره، میشوره، میشوره و میییییشوره! فک میکنم چرا انقد میشوره؟ سرمو میارم بالا بهش نگاه میکنم که پقی میزنه زیر خنده :)))) آخه بچه سربهسر گذاشتن داره؟ شب با تاکسی از میامی برمیگشتیم، راننده انقد حرف زد و زد و زد با دایی که منِ کنجکاو هم دیگه گوش نمیدا...
بهار رنگارنگتر از همیشه میآید!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
با خودم گفتم "بهبه! چه حس خوبی داره که تمام لباسامو تازه از رو بند برداشتم و سرتاپا تمیز و مرتب و اتوکشیدهام! بهبه! بهبه!" شپلق! شتراق! شترترترااااق! با مخ فرود اومدم رو بلوار بین دو خیابون! پامو گذاشته بودم رو بلوکههای زرد تازه رنگ شده و اگه بجای فرود تو بلوار برعکس تو خیابون فرود میومدم دیگه اینجا...
ما را به کاروانت کی میرسانی آقا؟
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
نه نوحه است، نه چیز دیگه؛ یه متن خیلی دلنشینه. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را ب
اولین تجربهی ترسناک وحححشتناک :(
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دایی بیرون منتظر تموم شدن تایم تست پنیسیلیناند و من اینجا زیر سرم خوابیدم. آخرین دکتری که برای سرماخوردگی رفتم یادم نیست، فک کنم همون دفعه بود که آمپول زدم و برگشتنی مامان بغلم کردن، اینقد کوچیک بودم. الان هم سرم زدنی نبودم، دکتر گفت "آمپول" گفتم "اصلا" نتیجه شد نیم لیتر مایع زرد سرد که داره وارد بد...
یک کلمه به وُکبیولِریتون اضافه کنین، لازم میشه!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دایی فیلم عروسیشونو نشون مامان میدادن. مامان: "کاش من تو عروسیت میبودم" من: "دایی یه بار دیگه عروسی بگیرین، این بار تو ایران" دایی: "اگه عروسی بگیرم باید بیاین ناج کنین هااا!" من: "باشه! شما بگیرین، ناج هم میکنیم :)" مهندس: "ناج چیه؟" من: "ناج یعنی دانس، یعنی بازی، یعنی رقص!" + حدودا یک سالی میشه از...
جمعه تعطیله یا من؟
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
و خداوند "راننده تاکسی" را خلق کرد تا "ساد تِر شود"* گفتم "هیچی دلم نمیکشه" آقای گفتن "پس پیاز بخور" هدهد گفت "نان و پیاز" گفتم "لابد نان و پیاز/قَد قاش واز"** یه جوکی هم هست که دیگه خز شده "از ای در درآمد/دزو در درآمد"*** از این مدل البته زیاده، این فک کنم قدیمیترین ورژنشه! اینم امروز استفاده شد "س...
اردونروندگانیم!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
چند ساعت پیش، نمیدونم کی از نمیدونم کدوم ستاد خراسان رضوی زنگ زد واسه اردوی جهادی برای نمیدونم کجا! ماما لازم داشتن برای ششم. گفتم با خانواده (در اصل محل کارم) باید هماهنگ کنم، ولی چون نود و نه درصد اوکی بود هیجان دوید تو رگهام. بعد گفت "مهر" گفتم "ندارم" گفت میپرسه و باز تماس میگیره. بعد هم پیام دا...
خمش باش خمش باش
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
میلیون میلیون حرفی که از دیروز نوشتم و کسی نخونده و ننوشتم و کسی نخونده، گواه اینه که وقت کافی ندارم، تمرکز کافی ندارم، عقل کافی هم ندارم. امروز بعد از تعطیلات یه روز خیلی پرکار بود، روزهای پرکار رو دوست دارم :) دیشب تا شیش بیدار بودم. خدایا منو دوست داری؟ یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فس...
خواهرم و دخترش
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
وروجک رو زدم، یه سیلی یواش. انقد گریه کرد که نفسنفس میزد. لیوان آب دستش بود، یه کمش رو خورد، بعد به من نگاه کرد. گفتم "مواظب باش چپه نکنی" در حالی که تو چشمم نگاه میکرد لیوان رو کامل برگردوند رو فرش آشپزخونه. منم عصبانی شدم و یه سیلی زدمش. از اینکه دختر خیلی خوب و آرومی بود و چند وقته لووووس شده و ه...
من و میکی همی الان یوهویی
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
از اونجایی که بنده تصمیم گرفتم با میکروبهای محترمی که اول امسال مهمان بدنم شدند بازی کنم، و آنتیبیوتیکم را خیلی غافلگیرانه مصرف کردم (مثلا به جای فواصل هشت ساعته، کوآموکسیکلاو را در فواصل 12,10,14,5,20,9,6 و... مصرف کردم) ایشان هم از بازی خوششان آمده و حتی حالا که یک روز به تاریخ اتمام داروها باقی م...
آنچه در محل کار بر من میگذرد!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
آقا من باورم نمیشه کسی سودوکو رو اینجوری حل کنه!!! داشت مجلهی جدول حل میکرد، منم شریک شدم. جدول کلمات متقاطع بود، تموم شد. من گفتم بیاین سودوکو حل کنیم. خودش شروع کرد از یه کنار عدد نوشتن!!! دقیقا از یه کنار، بالا سمت چپ! هر خونهای خالی بود توش عدد مینوشت، از یک شروع میکرد میرفت بالا، اگه تو اون ردی...
حالا معلوم نیست کرم چی خریده بودم!
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
"من میخوام بدونم شما که یه کرمی رو میفروشین چرا روش نمینویسین چجوری باید ازتون شکایت کرد؟" این جملهایه که از عالم خواب تسنیم دررفته و به عالم واقعیت رسیده و توسط برادرش شکار شده! آخه بنده خدا، فروشندههای رؤیایی! هم از دست این قانونمداری تو در امان نیستن؟؟؟ + من میدونم، اگه آخر جای گنجهامو تو همین خو...
بچه
◷
تاریخ انتشار: 1397/4/11 | ساعت: 19:21
دو تا دختر، باباشون رفته زن دیگهای گرفته. مادرشون رو نه طلاق میده نه خرجی. الان با مادرشون تو خونهی مادربزرگ پدریشون زندگی میکنن. یعنی مادرشوهر، عروس و نوههاشو نگه میداره، شوهرش که بابای پسرش نیست آدم خوبیه ولی وضعش خوب نیست. مادر دخترها افسردگی گرفته و حالش اصلا خوب نیست. دختر بزرگ سن مدرسهشه ولی ن...