مقابله با معضل پیرخانگی
حدود یک سال پیش من با تعمق در اوضاع منزل به این نتیجه رسیدم که خونهی ما پیر شده! این پدیده برای خونههایی پیش میاد که بیشتر مادر یا گاهی پدر و یا هردو به ضربالمثل "صد روز به بار، یک روز به کار" معت
ترشی بکنم که سرکهام من
به حول و قوهی الهی، دارم ترشی درست میکنم. فقط هنوز دبهشو نخریدم، گلپی (گلکلم) نخریدم، کرفس نخریدم، هویج نخریدم، گوجه نخریدم، سرکه نخریدم، سیر نخریدم، جعفری و گلپر هم نخریدم. بقیهش ردیفه، آبش خر
صبحانه
آیا واقعا این انصافه که یه آدمی که ساعت یک بامداد گشنهش میشه و از تو یخچال خالی فقط یه شیشه مربا پیدا میکنه رو با چالش باز کردن درب شیشهی مربا روبهرو کنیم؟ خاطرنشان کنم که بنده با متد اکتشافی خودم خیلی راحت درب مربا رو باز میکنم، منتها این یکی واقعا سمج و لجوج بود. جوری که تا بازش کنم بیشتر گشنهم شد...
آقای مینویسند
"یک بالش برای من بیاور." "ساعت هشت و نیم است." "امشب شام چی داریم؟" اولین جملاتی که من دیکته کردم و آقای تایپ کردن. حدود یک ماه پیش. خودشون شروع به تایپ تو گوشی مامان کرده بودن که منم مشتاقانه نشستم
بیچارهتر اون که دید کربلاتو...
تو این چند روز چند دفعه رفتم تا مرز گریه و برگشتم. نمیدونم، من این شکلی نبودم. من بعد از دو سال رفتن، هنوز در حال بهانهگیری و اشکالتراشی برای این سفر بودم. هنوز میگفتم اربعین با غیر اربعین فرقی ن
شبمرگی
راستیتش گاهی از خوم شاکی میشم که چرا فلان حرف رو زدم و فلان کار رو کردم. (بیربط به فکر اصلی: هه، حتی الان نگران اینم که کسی بگه نچنچ! شب اربعین بهجای تسلیت و پست اربعینی چه روزمرگیهای بیخودی نوشت
حنیفا مسلما
پروردگارا . حقپذیری . حقگویی . قدرت دفاع از حق . و مقابله با ناحق به من عنایت کن.
خرمالو
دیشب با مامان و آقای رفتیم پیادهروی. برگشتنی رفتیم میوه بگیریم. من چشمم افتاد به خرمالو. چند روز پیش فکر کنم تو وبلاگ مریم خونده بودم که خرمالو بهترین میوهی جهانه یا همچین چیزی. من تا حالا خرمالو ن
سرویه
خیلی طولانیه، بعیده بتونین بخونین. برای من ارزش داره، برای شما فک نکنم. دختر خوبیه. البته الان که دیگه مامان خوبیه. روز اولی که رفتم دانشگاه برای ثبتنام دیدمش. کبری رو هم همون روز دیدم. فرقش این ب
اتفاقات ریز خوب
روز خوبی بود، اتفاقات ریز خوب داشت.خستهام، وگرنه مینوشتم. بالاخره امشب مثل مردهها خواهم افتاد...
نوشابه
امشب کنار غذا نوشابه داشتیم. سر سفره من نوشابه نمیخوردم و مهندس. مامان از مهندس پرسید چرا نوشابه نمیخوری؟ گفت اگه بخورم سیر میشم، غذا کم میخورم! مامان پرسید اونجا نوشابه میخوری؟ (اشاره به خونهی
مسیرت نامشخص، امیرت ناشناس/ولی مکن دلدل ای دل، بزن دل به دریا
یه کورسوی امیدی دوباره در دلم روشن شده! هفتهی پیش خالهام با خونوادهش از کابل اومده بودن و بعد از یه نصف روز رفتن به سمت کربلا. شوهرخالهم مهندس عمرانه و کارش هم تو کابل خوبه. داداش منم داره عمران
دختر بیهنر
خانم ص امروز شروع به بافتن یک پولیور کرد. گفتم شاید بخوام ازش یاد بگیرم. روانشناس گفت یعنی تو بافتتی بلد نیستی؟ یعنی تا حالا قلاب دستت نگرفتی؟ گفتم نه. گفت عجیبه، اولین دختری هستی که میبینم بلد نیست
نان، عشق، موتور هزار
ده تا تماس و یه دونه پیام با مضمون "چرا رد میکنی؟" فک کردم خدای نکرده چه اتفاقی افتاده اینقدر مصرانه زنگ میزنن! سرمم خیلی شلوغ بود، مجبور بودم تند تند فقط رد کنم. چرا واسه دو تا نون اینقدر دلشوره م
قبلاها شعبون، جدیدا رمضون
اون یکی درمانگاه، اوایل یه دوباری حقوقم رو کم ریختن، در حد یک شیفت. اولیشو نگفتم، اما دومیشو گفتم و با حقوق بعدی برام واریز شد. یک بار هم کلا فراموش کرده بودن حقوقم رو بریزن و بعد با ماه بعدی یکجا ر
برف میبارد
برف میبارد؛ برف میبارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش درهها دلتنگ راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ... بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد ردپاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان ما چه میکردیم در کولاکِ دلآشفتهی دمسرد؟ آنک آنک کلبهای روشن روی تپّه روبهروی من... در گش...
دلم گرفته است
رفتم تو هال، دیدم قصههای جزیره داره پخش میشه. برای کی؟ نمیدونم! پدربزرگ و مادربزرگ مشغول نوهها، نوهها در حال خودشیرینی برای پدربزرگ و مادربزرگ، داییها سرشون تو گوشی، بقیهی اعضا هم غایب. یادش بخ
ساخت دو مدل آویز روسری
با جستجوهای فراوان بالاخره یه چوب پیدا کردم که ابعادش برای این کار نامناسب بود، ولی من مناسبش کردم. در واقع تخته چوب رو تغییر ندادم، فکرمو تغییر دادم که حتما لازم نیست فقط یک ردیفه باشه. رنگش زدم.
عروسیه، دامادیه، موقع شور و شادیه :)
مامانش وروجک رو داده دستم که چند دقیقه نگهش دارم تا خودش به عملیات تشکدوزی برسه! کلی با هم نقاشی کشیدیم (بخوانید خطخطی کردیم). ازش خواستم برام ددهیی بکشه، ازم خواست براش ببیی بکشم. اینو کشیدم، دختر