مدتهاست که با کسی حرف نزدهام
دلم قطار میخواد، یه مسیری که حداقل چهل و هشت ساعت راه باشه و به حرم حضرت معصومه منتهی بشه. چند روز تنها باشم و هیچکس باهام حرف نزنه. گوشیم تو مسیر بشکنه و از این فضاها هم جدا بشم. در بهتم نسبت به آ
مرکز توانبخشی
+ خانم، خانم، خانم، آدم صبح و شب ریس یک و دو بخوره، برای بچهش ضرر داره؟ × بچه؟ + آره اگه بچهدار بشه. × یعنی تو حاملگی؟ + آره. × o_O مگه میخوای حامله بشی؟ + میپرسم اگه یهوقت خواستم! (مرکز بانوا
الهی گردن گردون شود خرد
بیمحابا رد شدنم از خیابون شهره است! کمپین #عبور_از_خط_عابر_پیاده_با_چشمان_بسته رو که یادتونه؟ کلا تصور واقعی از تصادف نداشتم تا حالا. امروز کنار ایستگاه اتوبوس بودم که یه دونه از این تاکسی زردها دند
آموزش به بچهها
خوبه آدم همچین بچهای تربیت کنه :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. تو
فرصت زیرگذرهای طولانی
اتوبوس میرفت پایین و آدمها، مغازهها، هیاهوها، رنگها، نورها میرفتند بالا. تاریکی آمد و جای همه را گرفت. احساس کردم سوار سفینهای شدهام با کف بلورین که هنگام بالا رفتن، کوچک شدن و گم شدن زمین و ز
نه فقط شعبان، که دنیا دو نیم شد؛ پیش از تو و پس از تو
امشب خیلی حال دلم خوبه، خیلی عاشق این شب شدم. قلم ندارم، علم ندارم، حتی شعر و مداحی و کلیپ و... هم ندارم، کاش میتونستم لااقل یه جعبه شیرینی بگیرم اینجا پخش کنم. عیدتون مبارک امام زمان جان! میشه به ه
شبانهنوشت
خوابم که نمیبره، خونه مرتبه، ظرفارم شستم و کلا کار خاصی که بتونم این موقع شب تو خونه انجام بدم ندارم، همهی وبلاگارم خوندم!، کامنتم گذاشتم تازه، برای پست نصفه هم تمرکز ندارم، کتاب هم که بذارین بشم
حکمم تنفیذ شد!
خواب دیدم رفتم تو یکی از مناطق بحران، نمیدونم سرپل ذهاب بود یا خوزستان. بعد آقای رئیسی اومد بازدید کنه، منو دید یککاره گفت میخوام اینجا بیمارستان بسازم، میای کار کنی؟ گفتم من میخوام فقط مامای زای
خواب
28/07/97 ساعت 00:15 خواب دیدم که از خونه قهر کردم، چمدون بستم، بلیط قطار گرفتم و رفتم. کجاشو نمیدونم، احتمالا تهران. ولی مریمم باهام تو راهآهن مشهد بود. از بین چیزهایی که برداشته بودم، فقط اینا یاد
نقطهی صفر
28/07/97 ساعت 20:35 "تو مسیر پیش روی زندگی منتظر چی هستید؟" (به عبارتی میخواهید در آینده چه اتفاقی براتون بیفته؟) : "دوباره به نقطهی صفر برگردم، صفری که هشت سال پیش داشتم. از این منفی رفتنا بهتره."
در ژرفای یک جهان زنانه
29/07/97 ساعت 18:50 بعد از مدتها امروز رفتم دانشگاه. دانشگاه خودم نه، فردوسی؛ نشست علمی! تنفس تو هوای دانشگاه خیلی خوشمزه بود. وقتی رسیدم اول رفتم نماز خوندم و بعد رفتم آمفیتئاتر. از در نمازخونه که
اربعین
30/07/97 ساعت 19:30 ما به خاطر درس و دانشگاه و امتحان نمیتونستیم بریم، الان تسهیلات هم میدن بهشون :( خب منم ببرین :(
شممت روح وداد و شمت برق وصال
30/07/97 ساعت 19:30 کاملا واضحه که کشش کار تمام وقت رو ندارم. روزهایی مثل امروز که هم صبح میرم هم عصر، نه اینکه جسما خسته بشم، ولی شبش شدیدا خلوت و سکوت میخوام. و سکوت نایابترین متاع خانهی ماست.
نیهای آبخوری
1/08/97 ساعت 14:30 یه اتفاق غیرمنتظره باعث شد من امروز سر از دانشگاه و ساختمان قرشی دربیارم. حقیقت حقیقت اینه که رفتم ببینم چی میگن دقیقا. ببینم مردم چجوری از حقشون دفاع میکنن و شاید کمی یاد بگیرم.
پروندهی صداقت بسته شد
1/08/97 ساعت 20:30 یکی از مریضهامونو کشتن، امروز صبح. شاید همون وقتی که من تو طبقهی سوم ساختمان قرشی تو جلسهی مثلا هماندیشی و تعامل و اعتراض و از این قبیل نشسته بودم. یا شاید اون موقعی که داشتم ب
خوب است
1/08/97 ساعت 23:00 از وقتی آنفالوتان کردهام، دستم را میزنم روی نوار بالای صفحهی کروم، اسپیس را به چپ میغلتاتم تا حروف اجنبی ظاهر شود و آنوقت انگشت اشارهام بین r و a و s و h و p و b و m و n و c
از افاضات خانم ص
2/08/97 ساعت 19:15 دخترعمهی منم انقد لاغر بود که داشت میمرد، عروس که شد توپ شد، مثل شما! + خطاب به خانم روانشناس
پفک
2/08/97 ساعت 19:20 گاهی فکر میکنم جالب بود اگه یکی مثل خودم میدیدم. لطفا به ادامه مطلب نروید، چون ممکن است هوس کنید و دسترسی نداشته باشید و من گناهکار شوم! [تو وبلاگ خورشید خانوم خوندم :)]
نیازمند ترکیبات پیشرفتهتر
2/08/97 ساعت 22:47 یه دوجین شکلات داغ خریده بودم، حدود پونزده روز پیش، برای اولین بار. دوتاشو توی یه لیوان بزرگ آبجوش ریختم بد بود، حس میکردم آبکاکائو میخورم. دفعهی بعد تو شیر ریختم مزهی شیرکاکا
وبلاگدارها زودتر به بهشت میروند
خب، واقعیتش من نمیدونم چرا قلقش از دستم در رفت و شد آن چیزی که مثلا قرار نبود به این زودیها بشود! ستاره روشن شد و هزار بار امتحان کردم بلکه خاموشش کنم و نمیدانم چرا نشد. علیایحال دوستان ما را حس