اردوی مجردی
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
هوا فوق بهاریه :) آقای برای بار اوله که امروز با دوستاشون رفتن گردش! مامان از صبح هی زنگ میزنن بهشون، یه خانمه گوشیو برمیداره میگه "حاج آقا در دسترس نیست، خودم با پیامک بهش خبر میدم" :| فکر کنم در
مکاتبهی خطیر
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
وقتی دو تا کشور فارسیزبان با هم نامهنگاری میکنن: مهر برجستهای که رو این نامه خورده تو گاوصندوق نگهداری میشه، پاکتی که این نامه رو توش گذاشتن از یه پوشه بزرگتره! بعد ببینید من چیکار کردم. رفت
اینجا
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
این شبایی که شیفتم انگار قرص بیخوابی میخورم! یک ساعت و چهل و هفت دقیقه از ساعت قانونی خوابم گذشته و من بیدارم. دو ساعت دیگه باید برای نماز بلند بشم و چهار ساعت دیگه ساعت خوابم تمومه. نکتهی غمانگی
روز معلم
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دیروز داشتم فکر میکردم اولین و شاید مهمترین معلم زندگی من کیه، معلم اول دبستانم؟ یادم اومد من وقتی رفتم کلاس اول، هم مینوشتم، هم میخوندم، حتی قرآنهای با خط شکسته رو. و بعد یادم اومد که هدهد و عس
چالش نمای امید
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
وقتی این پست رو خوندم، مطمئن بودم که نمیخوام شرکت کنم. چون من به کلیت آینده امیدوارم و چیز خاصی که با نگاه کردن بهش امید از چشمام فوران کنه به ذهنم نیومد. اما بعد که این ایمیل بهم رسید، نوع خاصی از
رستمزایی
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
به مناسبت امروز کلیکرنجه
دکتر مهربان
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دکتر به مناسبت دیروز بهم هدیه داده :) هرچی فکر میکنم بجز خودکار یا خودنویس چیزی به ذهنم نمیرسه که اندازه و شکل این باشه. ولی دوست دارم کادوم یه چیزی باشه که من حدس نزنم :) + و روزی که خیلی بد
صلاح و ما ادراک ما صلاح!
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
به راهنمایی دوستم امروز رفتم کافینتگردی! یعنی دنبال کافینت برای مصاحبهی اسکایپی میگشتم. دوستم میگفت تو خونه نباشی، مسلطتری. رفتم کافینت حرمم ببینم که الحمدلله اصلا امکانات تماس تصویری نداشت.
تا ظهر
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
چند روز پیش دعوتنامهی پیامکی و تلگرامی فرستادن برای افطاری امشب. تصمیم قاطع داشتم بر نرفتن و بنابراین جوابی ندادم. دیشب دیدم این مدت از شش جهت! استرس زیادی بهم وارد شده و از طرفی دوست دارم دوستان ر
بچهها
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
برهی ناقلا خیلی سربهسر خواهرش میذاره، ولی وروجک خیلی خیلی هوای برهی ناقلا رو داره. خوراکی بهش بدی، میگی مال داداشم کو؟ جایی بخواد بره میگه پس داداشم چی؟ بچهای با داداشش دعوا کنه پشتش درمیاد. این
دل من تو را ز عشق و عاشقی بس دل من
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج
لطفا چهل و پنج سالهها توجه فرمایند
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
من فکر میکنم وقتی به چهل و پنج سالگی برسم باید عقل کل باشم. زیاد پیش میاد که از خودم بپرسم اگه یه آدم چهل و پنج ساله نتونه درست تصمیم بگیره و نتونه جامعنگر باشه و معمولا پنج جانب از شش جانب یه کار از دستش در بره و نگهش جز پیش پا را دید نتواند، پس چه فرقی با من داره و من چرا باید به اونجا برسم؟ :|
سندرم مامان_آقای
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
از علائم این سندروم میتوان به موارد ذیل اشاره کرد: هر سحر، با فرزندان متاهل ذکور و اناث خود تماس میگیرند تا از خواب نماندن آنها اطمینان حاصل نمایند. پنجرهی تمام واحدها را چک میکنند تا همسایهها
اللهم فرّج عن کل مکروب
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دارم به خدا باج میدم، به نظرتون قبول میکنه؟ :D + باج: یک سری کارهای نپرسیدنی
پروندهی این مرکز هم مختومه اعلام میشود
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
هر چه تلاش کردم نشد که خداحافظی کنم و بگم دیگه نمیام. نه به بچهها گفتم، نه پرسنل. فقط مدیر و سرپرستار خبر دارن. نهمین و آخرین شیفتم تو مرکز توانبخشی بود. با بچهها مشکل اساسی نداشتم، ولی با کادرش ت
حک شده بر پیشانیم، بچه محلهی شما بودن
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
گوشی رو یک عالمه بار کوک کرده بودم و تو آخریهاش بالاخره بیدار شدم. صبح نوزدهم و بیست و یکم رو از دست داده بودم و الان هم داشتم تنبلی میکردم که پاشم. ولی بالاخره بلند شدم و رفتم. شش و پنجاه و نه دقی
این روزا
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دوازده تا میخ رو دیواره و چند تا تخته پاره رو زمین. در اثر یک سهلانگاری فرو ریخت :) بهجای همهی چیزهایی که نمیگم، باید یه چیزایی بگم که فک نکنم لال شدم :) مثلا اینکه هفتهی پیش صد و هفتاد و پنج قطع
بخارای من، ایل من
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
بعد از مدتها عمو زنگ زده بودن، تو ایمو. با آقای صحبت میکردن. میگفتن تذکرهشونو پس بفرستیم، چون میخوان تو انتخابات شرکت کنن. بعد با بابو صحبت کردن. تا صداشونو شنیدم دلم تنگ شد :( منم رفتم پای گوشی
روزانه
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دیروز داشتم میرفتم مصاحبه واسه یه کاری، آگهیشو تو روزنامه دیده بودم. قبلا دوستم تو مرکز مشابهی کار میکرد، گفتم تو مسیر یهکم اطلاعات از اینجور محیطها بگیرم. حرف زدیم و حرف زدیم تا فهمیدم قبلا دوس
خانه + چالش خونهی ما
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
امشب بیدار نشستم و این نقشهی غیرمهندسی رو طراحی کردم. این یه خونهی واقعبینانه است. دوست دارم خونهم اگه اون خونهی رویایی نشد، حداقل این شکلی باشه. بعدا احتمالا خونهی رویایی رو هم طراحی کنم :)