میترسم از اینجا بری و خونه برومبه
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
هر کسی به ما میرسید، سعی داشت به مادرم کمک کند که بیاید روی پله برقی. حالا من، دخترش کنارش ایستادهام، مدام هم میگویم که نیازی نیست، استرس ندهید، خودشان بلدند، هولشان نکنید، شما بفرمایید بروید، اما
خطای دید
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
یک چیزی را اگر پسوند مخصوصش چسباندند، بدانید که نمیدانستهاند چگونه بدون خونریزی شما را وادارند که دو برابر قیمت یک جنس معمولی را بپردازید، پس بدین روش متوسل گشتهاند.
حمایت از تولید داخلی خوارج
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بالاخره چند روز پیش تلگرام مجبورم کرد آپدیتش کنم. پیام داد که این نسخه به زودی از کار میفته و یالا نسخهی جدید رو نصب کن. نمیدونستم اگه نسخهی جدید رو بخوام نصب کنم، میتونم واردش بشم یا نه. شنیده ب
اگر کودک ندارید، بگردید چند دوست در میان کودکان پیدا کنید
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امروز بچهها را برده بودم پارک. دست دو نفرشان را با دست راست و دست یک نفر دیگر را با دست چپ گرفته بودم. از خیابان که رد میشدیم، دو تا ماشین برای این مادر عیالوار بیچاره که معلوم نیست چه اجباری داشت
فرار رو به جلو
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
گمونم ترم دوم بودم. فیزیولوژی نیم واحد عملی داشت. بردنمون تو آزمایشگاه و دستگاههای مختلف و کار باهاشون رو نشونمون دادن. هیچ کدوم یادم نیست. ولی یکیشو یادمه، اسپیرومتر. میگفتن بیاین توش فوت کنین که
سی و نه
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
اعترافات بیخطر اعتراف میکنم وقتی تو بلاگفا بودم نمیدونستم :) چیه. وبلاگ بقیه رو که میخوندم این دونقطه پرانتز خیلی رو اعصابم بود. مثل این بود که همچین جملهای تو یه کتاب دیده باشم: "سباستین gf$j×
سی و هشت
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
30یاC من نه میتونم تو انتخابات شرکت کنم، نه تا حالا در موردش موضعگیری کردم. ولی خب نمیشه گفت بهش فکر هم نکردم. از اونجایی که قرار شد یهکم از حالت خنثی دربیام میخوام اون چیزایی که تو فکرمه رو بگم.
Thirty seven
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
It's my homework for tomorrow: Which do you think is more important: following your parents' dreams or following your own dreams? I have been in this position many times and I know that's very dif
سی و شش
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
کور از خدا چی میخواد؟ من چمدونم، شاید خونه، شاید پول، شاید زن و بچه، شاید هدایت، شاید عصا! تسنیم از خدا چی میخواد؟ من خیلی چیزا، مثلا یکیش اینکه این چهل روز بی موضوع نمونم :)در این راستا، این دوست
سی و پنج
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
دیروز تو کلاس، تیچر پرسید به نظرتون عشقِ قبل از ازدواج بهتره یا عشقِ بعد از ازدواج؟ من کلا حوصله ندارم تو بحثهای کلاس شرکت کنم، مگر مستقیم ازم بپرسه. بچهها یکی یکی حرف میزدن و میگفتن ...After ma
دخترم، تو از حسابم پول برداشتی؟
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
آقای یه گوشی نوکیای ساده داشتن که سالها پیش خریده بودن. مدتی بود که صداش خیلی کم شده بود. گوش آقای هم که سنگینه و درصدد بودن یه گوشی جدید بخرن. دایی که اومده بودن بجز گوشی اصلیشون یه نوکیای ساده هم
سی و سه
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
نامهای به گذشته شجاع باشه. لطفا شجاع باش. التماس میکنم شجاع باش. از گفتن حرفات نترس. از قضاوت معلمهات نترس. از رفتار خلاف جریان آب نترس. از بیرون اومدن از حصار عرف و خرافه نترس. نهایتش اینه که آد
سی و دو
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
در قانونمداری من همین بس که امروز از شدت کمخوابی چشمام میسوخت و الان هم از هم باز نمیشن و تا اذان صبح هم بیشتر وقت ندارم بخوابم و تازه باید برم دکمههای اون مانتوشلوار فرم رو بدوزم و اونوقت اومدم سی و دو رو بنویسم. (آره جان خودم با اون رعایت موبهموی قوانین تو پستهای قبل!) + دیدین آخرش بهم گفت لطفا دی...
سی و یک
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
روز اول سر کلاس رفتن من مصادف شد با روز جهانی کودک :) کلاس دومیها بیتربیت نبودن، ولی خیلی شر بودن. اولیها نرفتم سر کلاسشون، چون جشن روز کودک تو ساعت اونا برگزار شد. در مورد چهارمیها قبلا بهم هشدا
سی
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
عمارت بی کلون دلعمارتیستآنراهزاراندرونی، کههرچهدرآنداخلشوندپرنشود. بهوشکهدخمههایآنراازسوسوعنکبوتپرنکنی. دالانهاداردودهلیزها،خلایقدائمادرآنهادرآمدوشدند. برخیدرکورهراههایآنمیچرخندوبرخیآزادوبیزحمتدرسر
بیست و نه
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امشب پست جدید نمینویسم و بهتون فرصت میدم دوباره پست قبل رو بخونین و حتما در مورد محتواش! نظر هم بدین که بفهمم خوندینش. این تصمیم هم بههیچوجه ربطی به این نداره که امشب نمیتونم پست بنویسم! اصلا مثل
بیست و هشت
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لَخت لَخت خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنها
بیست و هفت
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بدون شرح [___] بستهبندی لوازم سفر خود را به ما بسپارید [___] ***
بیست و شش
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
والدین محترم بنده + برادرِ اصغرم راه افتادهاند سمت کربوبلا. خدایشان نگاه دارد و به صحت و سلامت به منشان بازگرداند. + دو نفر زحمت کشیدن، اون پستی که گفته بودم رو خوندن. فلذا کامنتها باز میبشود :)
بیست و پنج
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
خونهی ما دیشب، دوازده شب، بعد از رفتن خانواده، افتادم به جان خانه و جارو و گردگیری و شیشهپاککن و... با خودم گفته بودم که آخیش، تا مدتی کسی نیست که هی میزها را جابجا کند یا لک لیوان چایش را رویشان