خرید بک لینک

خونهی ما

دیشب، دوازده شب، بعد از رفتن خانواده، افتادم به جان خانه و جارو و گردگیری و شیشهپاککن و... با خودم گفته بودم که آخیش، تا مدتی کسی نیست که هی میزها را جابجا کند یا لک لیوان چایش را رویشان بیندازد، همهی بالشها را روی یک مبل جمع کند یا بیاوردشان وسط خانه و بخوابد، خرده نان روی فرشها بریزد یا از شب تا صبح دویست بار آب بخورد و صبح دویست تا لیوان روی سینک باشد و... با خودم گفته بودم، الان، همین نصفه شبی، مرتب میکنم و تا مدت زیادی راحت خواهم بود.
امروز از مدرسه آمدم و وارد خانهی تمیز و پاکیزه و همه چیز سر جای خودش و مرتب دیشبی شدم. فقط یک قابلمه روی اجاق بود که مهندس ظهر غذا گرم کرده و خورده بود. آن هم چیز مهمی نبود. چند ساعتی گذشت. بیکار و ویلان و سیلان در خانهای راه میرفتم که کاری برای انجام دادن نداشت. حوصلهام سر رفت. به خانهی ارواح میمانست، سوت و کور. حتی هیچکس کنترل تلویزیون را هم جابجا نکرده بود، حتی یک میلیمتر. شروع کردم. هر چیزی را برمیداشتم دیگر سرجایش نمیگذاشتم. کمی وسایل را ریختوپاش کردم. چای خوردم و استکان را روی میز باقی گذاشتم. خلاصه هر کاری همیشه نمیکردم را کردم. تا خانه کمی خانه شود. جان بگیرد. سکونش بشکند. جاری شود. من عاشق خانهی منظم و تمیز هستم، ولی خانهای که مداوما بههمریخته شده و مرتب شود. خانهای که نه با آجر و تیر و تخته و لوازم، که با اعضایش، اختلافات سلیقهای، تفاوتها، شباهتها و کنش و واکنششان خانه شده باشد.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

صفحه بندی