باز
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 12:09
سلااامی چو بوی خوش آشنایی :)) راستش دلم برای اینجا تنگ نشده بود، چون من وبلاگایی که دنبال میکردم رو همچنان دنبال میکنم و میخونم. ولی دلم برای نوشتن چرا تنگ شده بود. خب طبیعتا خیلی اتفاقات از دفعهی قبل تا حالا افتاده که من بعضی از مهمهاشو نمیگم، چون یادآوریشون برام دردناکه و فعلا نمیتونم بگم. مهمونای...
قصهی شب
-
تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 16:33
این همه حرف و چیزی برای تعریف کردن دارم، نمدونم چرا یادم میره. یک هفته پیش، یه لنگه گوشوارهم شکسته از قسمت قلابش و افتاده. دلم سوخت. از زمان دبیرستان، شاید پونزده سال یا بیشتر بود که تو گوشم بود و فقط واسه چیزایی مثل رفتن به موجهای آبی درش میاوردم. (یه چیز دیگهم یادم اومد واسه تعریف
این چنین
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 14:51
الان کجام؟ بیرون شهر، تو ماشین، زیر سایهی درخت، صندلیو خوابوندهم و دراز کشیدهم و یه باد فوقالعادهای میاد و میره و حال میده. چند لحظه پیش بابام که رفته بود رو درخت، یه مشت توت از اون بالا ریخت تو دستم. توت سفید دوست ندارم چندان، ولی خوشمزه بودن. این مدت؟ یهکم بعد از بیرون اومدنم از قنادی، چند بار بهم...
استفهام انکاری
-
تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 16:42
دکتر تیستو یه دستهبندی فان از خانمها معرفی کرده؛ ریحانههای بهشتی و بولدوزرها. ریحانه های بهشتی: تنها دکتر نمیروند. سالهاست تنها دکتر و دندونپزشکی میرم. اخیرا یک بار که خیلی حالم بد بود گفتم منو نصف شب بردن دکتر. و یک بار هم با جیمجیم. البته نه همیشه تنها نمیرم، وقتایی که کسی از خانواده باید بره دکتر...
درونی
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 14:07
پست قبل یک چیزهایی میخواستم بگم که نشد. خستگی و عدم تمرکز نمیذاشت ذهنمو پیاده کنم. الان علاوه بر خستگی و پریشانی فکری، دچار ترومای روحی خیلی خفیفی هم هستم =)) سر کار، کسی بهم حمله و زخمیم کرده. در خلال اتفاق مهمی که افتاد و برای پایین آوردن من و بالا بردن خودش، به مهارتهای نداشتهم و غرورم اشاره کرد....
این هم امروز
-
تاریخ: 1403/2/4 ساعت: 1:54
صبح رو با اعصاب بسیار خراب شروع کردم. یعنی یه خرابکاری کردم و بابتش خیلی ناراحت شدم. ناامید از خودم رفتم سر کار. حتی با جیمجیم هم خیلی عمیق صحبت نکردم. این روزا، خیلی وقتا تنهام تو ترکاری. اوستام از شنبهی قبل دیگه نیومده، اون یکی بردست هم بعضی روزا نیست. بعضی روزا بجاش کسی دیگه میاد کمکم و بعضی روزا...
روز تعطیل است، هوا آفتابی است.
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:58
من در عین بیشفعالی، آدم تنبلی هستم و در عین تنبلی، آدم بیشفعالی هستم. مثال میزنم که متوجه بشین. یه روز جمعه که خونهام و خیلی هم خستهم، قصد میکنم که بجز کارای روتین خونه و بجای استراحت، کیک درست کنم. از تهتغاری، کلی خواهش میکنم که بره شیر بیاره. بعد وقتی که برمیگرده، وقتی هنوز تو اتاقم، تو دلم میگم ک...
یک عدد انسان چهارپا هستم
-
تاریخ: 1402/11/23 ساعت: 0:46
حقیقتا من پدر ترمزو درآوردهم. سرعت بالا، ترمزای شدیدتر و ناگهانیتر و بیشتری میخواد دیگه کلا. حالا شاید واسه حرفهایها نه، ولی واسه من که چرا. الان برای کم کردن استرس تاخیریم حاشیه بزرگراه نگه داشتهم. چند دقیقه پیش، تو بولوار فلسطین، همینجور با سرعت و لاییکشان میومدم که دیدم دو تا ماشین تو فاصلهی دور،...
کار و حس
-
تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 7:32
فعلا منتقل شدهم به ترکاری. نمیدونم گفتهم قبلا یا نه. اوستای ترکار از بعد یلدا نیومد و من ورِ دست شاگردش وردستی میکردم. حالا چند روزه شاگرده هم دیگه نمیاد و من ورِ دست یکی از خشککارا که ترکاری هم بلده هستم. امروز خیلی بد بودم. کلی هم خطا داشتم. علتش هم این بود که عصبی بودم. درواقع اوستاهه عصبیم میکنه...
سرعت
-
تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 7:32
تو صدمتری همینجور تو حال خودم میومدم و جلومم محو و تار میدیدم که یهو توجهم به آینه جلب شد. یه ماشین چسبونده بود پشت ماشینم و داشت با سرعت من میومد. نگاه کردم تعجباتی جلوم تا صدها متر خالیه. حواسم نه به جلو بوده نه عقب. منم رفتم پنج و صدوبیستو پر کردم. شاید یهکمی هم بیشتر، چون دائم نگاه نمیکردم به کی...
سرویس
-
تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 7:32
رفتم فقط باد لاستیکا رو تنظیم کنم. یادم اومد شیشهشورشم تموم شده. گفتم اونم بریزه. بعد یادم اومد از سرویس قبلی شیش هزار تا رد شده و چند هفته پیش باید روغن موتورشم عوض میکردم. گفتم اونم عوض کنه. گفت همزمان با روغن موتور باید فیلتر هوا و فیلتر روغنشم عوض کنی. گفتم عوض کنه. گفتم ماشین کلا دیگه چه سرویسی...
کیک و خرید و اینجور چیزا
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 18:06
قناد شدن اینطوریه که تو میری جایی که حرفهای بشی، ولی بعد از دو ماه تو خونه میخوای کیک درست کنی و خمییییر میشه
کیک و خرید و اینجور چیزا
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 10:38
قناد شدن اینطوریه که تو میری جایی که حرفهای بشی، ولی بعد از دو ماه تو خونه میخوای کیک درست کنی و خمییییر میشه
ذوق اندک رو به متوسط
-
تاریخ: 1402/9/28 ساعت: 0:57
یک یا شایدم دو نفر دارن تو دلم کردی میرقصن. درسته مثل بنز تو کارگاه کار میکنم، استراحتم از همه کمتره، کارایی که وظیفهم نیست هم انجام میدم، ولی خداوکیلی اوستامم حسابی دمش گرمه. کلا طوری بهم کار یاد میده، انگار داره اوستا تربیت میکنه، نه اینکه من بردستشم. یادتونه گفتم یکی یازده ساله اینجا کار میکنه؟ ه...
یا فاطمه الزهرا صلی الله علیک
-
تاریخ: 1402/9/28 ساعت: 0:57
میشه مادر هم صدات بزنم. میشه افتخار کنم سلسلهم به شما میرسه و میکنم. ولی فقط یک چیز میخوام ازتون، دستم از دست شما جدا نشه... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممک...
کارگاه، اتوبوس، تولد و چیزهای دیگر
-
تاریخ: 1402/9/18 ساعت: 13:04
حال این روزهای ما را اگر جویا باشید، با تعدادی قناد بعضا نفهم و بعضا بفهم سروکله میزنم و هنوز هم نمیدونم ته این مسیر چیه. حال امروزمو اگه جویا باشین، خسته، کوفته، کمی تا قسمتی گرفته بابت همون سروکلهها و یهکم گیج بابت اینکه از امروز باز دارم با اتوبوس و مترو میرم. ۹ آذر زمان گواهینامهم تموم شد و تمدی...
قصهی هزارویک شبِ گواهینامه
-
تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 22:33
قدیمیها میدونن من در مسیر گواهینامه چقدددد ناله و شکوه و شکایت کردهم اینجا. از زمانی که هیچ خبرش نبود که به ما گواهینامهی رانندگی بدن تا زمانی که شروع شد و زمانی که اولین شخص خانواده و در کل جزء گروههای اولِ بعد از آزادسازی! بودم که گواهینامه گرفتم. و حالا تو سومین سال که رفتم برای تمدید (گواهینامهی...
این روزهای من
-
تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 22:33
بعد مدتها تو خونه چایی خوردم، طعم فوقالعادهش غافلگیرم کرد
بد؟ خوب؟ معلوم نی :)
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 13:19
چی بگم خب. یکشنبه که گفتم حالم فاجعه بود، برای تصادف شنبهشبم بود. تصادف بد و خطرناک و سنگینی نبود، ولی تبعاتش برای من خیلی سنگین بود. مقصر تصادف هم من نبودم، یه آقای پنجاه سالهای بود که پایه دو داشت. بیمه هم رفتیم و کاراشم کردیم. ولی من قشنگ تو هاون کوبیده و له شدم. دچار کابوس تو بیداری شده بودم همو...
باز آمد بوی ماه مدرسه
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 17:04
بیا از این بگذریم که امروز حالت چیزی فراتر از فاجعه بود، خب؟ بیا اینو ببین که امیرعلی کیک تولد ده سالگیشو خودش درست کرده و تزئین کرده :) این سهم منه که خیلی بد ازش عکس گرفتهم :)) سیویکم تولدش بود. به عنوان کادوی تولد بهش گفتم میتونی خودت یه کیک درست کنی ^_^ همهشو خودش انجام داد، حتی ظرفاشم شست. خیلی...