تنها
-
تاریخ: 1402/1/5 ساعت: 23:24
برای اینکه متکلم وحده نباشم و یهکم حالت تعاملی پیدا کنه و مخاطب رو درگیر کنیم و از این حرفا :) این روزها که قراره بنویسم، میخوام موضوعش رو شما مشخص کنین. یعنی شما یک کلمه رو که دوست دارین راجع بهش بنویسم کامنت میکنین و منم راجع بهش مینویسم. حالا ممکنه بعضی روزا هیچ کلمهی پیشنهادیای نداشته باشم که خب...
به بهانهی رمضان
-
تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 21:19
خواهرم ناظم مدرسهی خودگردانه. مدرسهی خودگردان مدرسهایه که زیر نظر آموزش و پرورش نیست. یک یا چند نفر موسس داره که میرن یه خونهای رو که چند تا اتاق داره اجاره میکنن، معلم استخدام میکنن و مبادرت به ثبتنام بچهها مینُمایند :) البته خب طبیعتا بچههای معمولی نمیرن اونجا درس بخونن. بچههایی میرن که مدارک شناس...
پدرخوانده
-
تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 21:19
گفته بودم تهتغاری خیلی پرنده مرنده دوست داره؟ الان هم جایی که کار میکنه، چند تا کفتر داره، یه جفت و دو تا کفتربچه. چند وقت پیش گفت یه تخم کبوتر نمیدونم خریده یا از کسی گرفته، بعد گذاشته تو لونهی کفتراش. اول کفتر نر، پذیرفتدش و نشسته روش، بعد کمکم ماده هم قبول کرده و نشسته. ولی کلا بیشتر تایمو باباهه...
ایطوری
-
تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 21:19
دردانه تصمیم گرفته ماه رمضون هر روز بنویسه. خب برای مثل منی این خیلی خوشاینده و مثلا میدونم امروز که به وبش سر بزنم حتما یه پست جدید داره. مثل اون همه وبلاگی نیست که هر روز چک میکنم و آخرین پستشون مال ماهها پیشه! (بعله، من از اونام که با سیستم بیان کسیو دنبال نمیکنم و با تایپ آدرس تو مرورگر بهتون سر...
☹
-
تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 15:17
صبح تقریبا ۹ از رختخواب اومدم بیرون. روز آخر سالی، مثل همهی خونهها، هزار تا کار داشتم برای انجام دادن. پس بسمالله گفته و ابتدا با صبحانه آغاز نمودم
به خودم
-
تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 15:17
به ۱۴۰۱: زیاد منو گریوندی. فشارهای زیادی بهم وارد کردی. با یه دل فشرده و پردرد شروع شدی. حسرت زیاد داشتی، ناامیدی هم. اما به عبارت دقیق، سرد و گرم روزگار رو درهم داشتی. تجربههای بدیع و شگفت داشتی. چند تا اولین رو در تو تجربه کردم. بعضی جاها رشدم دادی. آدم متفاوتی ازم ساختی. ارتباطاتم کیفی و کمی جهش ...
کی میدونه آخر قصه چیه؟
-
تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 18:34
دردانه نوشته: __نوشته بود «اگر پزشکم بگوید شش دقیقۀ دیگر زنده خواهی ماند ماتم نخواهد برد، سریعتر تایپ خواهم کرد». دور از جانتان، امّا گمان میکنید که گاهِ رفتن، کار ناتمام شما چیست؟__ و من نوشتم: __دنیاهای ندیدهام، آغوشهای نگرفتهام، لبخندهای نزدهام، عشقهای نثارنکردهام...__ چنین آدمی شدهم. و کارهای ن...
محمدحسین
-
تاریخ: 1401/12/24 ساعت: 15:45
من واسه ایشون بیشتر از همهی اونای دیگه مایه گذاشتهم. تمام دوران قبل تولدش من با مامانش بودم، موقع تولدش من با مامانش بودم، شبای اول تولدش من پیش اون و مامانش بودم. هیچ کدوم از خواهر/برادرزادههامو من نمیخوابوندم، لالایی نمیخوندم، ایشونو زیاد خوابوندم، با لالاییهام. علاقهی خاصی بهش دارم :) متاسفانه مر...
خستگی و رضایت
-
تاریخ: 1401/12/24 ساعت: 15:45
انقدر خسته و کوفتهام که گویی کوه کندهام :)) صبح با مامان و آقای رفته بودیم اون خونهای که چند سال پیش گفتم آقای داره تو یکی از روستاهای اطراف میسازه و ایشالا تا سال بعدش آماده است و سال بعدش مهندس داماد شد و کلی پول اونور دود شد و رفت هوا و بعدشم که جدا شد واسه دلگرمی مهندس و دراومدنش از افسردگی و سو...
تاس
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 13:20
ایمو یه آپشن جالبی داره به اسم تاس! (چون شما نمیدونین تاس چیه گفتم اینجوری معرفیش کنم
چابهار ۱
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 13:20
برای بار چندمه که از کنار این منطقه رد میشیم. بار اول بُهت بود، بعد بغض شد و این بار خشم و اشک. اینجا مگه میشه زندگی کرد؟ بله که میشه. تو نمیتونی. تو ندیدی. تو نشستی تو خونهت. تو گذاشتی که اینا اینجا زندگی کنن. کارتو داری، زندگیتو داری، تفریحتو داری. زیر باد کولرگازی هم خودتو باد میزنی و از گرما شکا...
چابهار، مثلا سفرنامه
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 13:20
با کمی دنگوفنگ و کمی کشمکش با همکار و خوردن مقدار زیادی حرص، یک هفته مرخصی که با تاریخ تور جور بشه جور کردم. بعد صبح حرکت، درحالیکه نشستیم صبحانه میخوریم که بعدش حرکت کنیم، پیام اومد که لطفا کسی نیاد سر قرار، مشکلی پیش اومده. در نتیجهی نوسانات ناگهانی قیمتها، اتوبوس و رستوران دبه کرده بودن و دست لید...
درهم
-
تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 15:47
چند روزه مشغلهم زیاد شده باز. کارهای مختلف زیادی دارم که هی سعی میکنم برنامه بریزم و به همهشون برسم. البته برنامه ریختن من رو کاغذ نیست، اون خودش خیلی زمانگیره اتفاقا. فقط هی توالی کارها رو تو ذهنم تکرار میکنم. این یه بدیای که داره اینه که بار ذهنی آدم زیاد میشه. در لحظه فکرت هزار جا هست. چند روزه ب...
کاسهی "چه کنم"
-
تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 1:18
هفتهی پیش که یه عکس از چالش قرنطینگاری رو از تو گالریم به جیمجیم و میمالف نشون میدادم، کشف شد که میمالف خوانندهی وبلاگ چارلیه :| بگذریم از اینکه چقدر شوکه شدم و سطل آب یخ و این حرفا که دنیا انقدر کوچیکه که همکارم بیخ گوشم تو وبلاگ انقدر بهم نزدیکه و نمیدونستم، ولی باعث شد که بیش از پیش احساس کنم در ...
ماشین
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:26
شنبه نوبت داشتیم برای تعویض پلاک. دو هفته درگیر همین نوبت بودیم. یه بار گرفتیم و چون نامهی راهور هنوز نیومده بود نوبتمون سوخت. بعد که نامه اومد سه روز متوالی سعی کردیم تا بالاخره گرفتیم. چون راس ۹ باز میشه نوبتدهیش و تا بجنبی تموم شده نوبتا. تو خونه هم نمیشه بگیری، چون فقط با کد ملی نوبت میده و ما ک...
برف، سودوکو و سایر چیزها
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:26
دقیق یادم نیست، ولی هفتهی پیش، فک کنم همون روزی که شبش تا منفی بیست درجه رفت مشهد، صبحش من بیمارستان بودم. چون بیمارستان صبح خیلی زود میرم، بعدش معمولا یهکم میخوابم. ولی اون روز به پیشنهاد من، با جیمجیم رفتیم برفبازی *_* خیلی خوش گذشت. پارکم خلووووت. انقدر منو تو برفا غلتوند و انقدر برف تو صورتش زدم...
۸ خرداد ۱۴۰۱
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 7:39
از همهی کلینیک راضیام بجز بخش پذیرش. هرچی که من در مقابل فروتنم (و اینطور نیست که بگم من نیروی تخصصیام و اونا منشی)، در عوض میبینم هی به تلفنام جواب سربالا میدن، بیمارای منو پیگیری نمیکنن، درخواست پیگیری هم که میدم با یه حالت "حالا سرمون شلوغه، باشه دیگه پیگیری میکنیم" جواب میدن. چند روز پیش هرچی از...
بچههای سخت
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 7:39
برای بچههایی که میان پیشم چند تا بازی دانلود کردم. منی که گوشی تا حالا دست خواهربرادرزادههام ندادم. منی که هیچ وقت با گوشی بازی نمیکنم و کسی هم با گوشیم بازی نمیکنه. شاید یکی دو باری بازیهایی مثل سودوکو نصب کرده باشم که بعد یه مدت کوتاه حذف کردم. حالا واسه اینکه بچهها رو کنترل کنم، ساکت کنم، تستمو ب...
خانم آسانسوری
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 7:39
مثلا تو ۱ باشی و بخوای بری ۴، یه آسانسور رو ۱۰ باشه، یکی رو ۳-، یکی هم G، کدوم آسانسورو میزنی؟ من توصیه میکنم هر سه تا رو همزمان بزنی و تازه اول اونی که رو ۱۰ هست رو بزنی. چون تجربه ثابت کرده که هر سه تا با هم میان، درغیراینصورت اونی که رو دهه زودتر میاد :) Adblock test (Why?)
تنهایی لیلا
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 1:08
چند روز پیش داشتم خیابونها رو دنبال یه دندونپزشکی که خانم باشه و صبح باز باشه متر میکردم. از فروشندهی یه مغازه پرسیدم، یه درمانگاه بهم نشون داد گفت دندونپزشکی داره. رفتم تو و به محض ورود یکی از دوستای صمیمی دانشگاهمو دیدم؛ یک نفر از اون اکیپ شش نفرهمون. چند سال پیش همینجا خبر