۲۶ فروردین ۱۴۰۱ - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 1:08
امروز اومدیم خونهی عسل برای افطار. دو سه ساعت قبل غروب، من و هدهد رفتیم گلخونهی نزدیک خونهشون. ماشین آقای رو برداشتیم و امان از دست بچههای شر کوچهشون. صاف صاف تو چشمم نگاه میکردن و سنگ پرت میکردن سمت ماشین. دیدم پیاده هم بشم حریفشون نمیشم، سریع راه افتادم رفتم. قرار بود فقط بریم نگاه کنیم.
۲۸ فروردین ۱۴۰۱ - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 1:08
یه مدت پیش، همکار محبوبم یه چیزی گفت، من گفتم نه، فلان نه، بهمان. گفت امان از دست زبون تو. هر چی میگم یه چی جواب میدی. گفتم من؟ زبون من؟ گفت بله، نه پس من. گفتم بابا من که در مجموع روزی ده کلمه هم با شما صحبت نمیکنم، زبونم کجا بود؟ گفت بعله، صحبت نمیکنی، ولی همونده کلمه رو همچین گزیده میگی... فک
خواستگاری - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
هر چی فکر میکنم، نمیشه خاطرهی اولین باری که رفتم خواستگاری رو ننویسم بله بچههای عزیزم، من امشب برای اولین بار در تاریخ بشریت رفتم خواستگاری :) در معیت والدین و خود آقاداماد، مهدی المهندس :)) را
مزرعه - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
ریحانه شلخته غذا خورده بود و برنج اطراف بشقابش مونده بود. امیرعلی اومد گفت باید غذاتو کامل بخوری و بشقابتو تمیز کنی. خاله تسنیم، اون ماجرایی که قبلا برای من گفتی رو به ریحانه بگو. ریحانه خوووب گوش ک
داماد برفی - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
دیشب که برف اومده بود و خیابونها سرسرهی واقعی بود، با داداشم رو موتور بودیم. یعنی از سر کار میومدم و داداشم اومده بود دنبالم. سرعتمون هم خیلی کم بود، اما سر خوردیم و چپ کردیم. یهکم پاهامون کوفته
یاد باد - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
داشتم میرفتم سر کار، دو تا دختر تو اتوبوس پشت سرم نشسته بودن و هی حرف میزدن. حرفای از زمین و زمان و غیرضروری و بههیچدردینخورنده. دلم برای از هر دری سخنی با دوستام تنگ شد. صبر کردم دخترا پیاده ش
تولدم مبارک :) - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
واقعا فکر نمیکردم یه زمانی یه تولد غافلگیرانه داشته باشم :) علاوه بر اینکه تاریخ تولد مشخصه و غافلگیری توش معنی نداره، شستم معمولا خیلی زود خبردار میشه که بقیه در تدارک یه چیزی هستن :) ولی امسال سر
ازدواج - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
برادرم ازدواج کرد. ازدواج نه به اون معنا که رفته باشن سر خونه زندگیشون، به اون معنا که با یک نفر دیگه زوج شدن. بذار ببینم، این لغت ازدواج مگه از زوج نمیاد؟ دال این وسط چی میگه؟ کدوم باب تو عربی دال
دوی یک هزار و یک - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
امروز برادرم، تهتغاریمون بیست ساله شد. نوزادی که چند ماه زودتر به دنیا اومد و مدتها توی دستگاه بود. نوزادی که چند بار تشنج کرد و رفت و برگشت و پرستارها آب پاکی رو رو دست مادرم ریخته و گفته بودن دس
بچه، بودنش یهجور بلاست، نبودنش یهجور دیگه! - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
امروز یه خانمی اومده بود مطب با یه شکایت غیرمرتبط با بارداری. خانم دکتر سونو کرد دید تو ماه هفتم حاملگیه، درحالیکه خود دختر خانم خبر نداشت! اینو که فهمید بنا رو گذاشت بر گریه و حالا گریه نکن کی گری
این روزها - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
بیشتر از ده روزه ننوشتم و علتشم نمیدونم. فک کنم اونایی که رفتن و وبلاگاشونو بستن، از همینجا شروع شده پروسهی رفتن و بستنشون. من حس و حالم شبیه ازوبلاگبریدهها نیست، روزی چند بار طبق عادت به پنل سر
و ای کاش قدم بلندتر بود - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
دیروز در حد شاید پنج دقیقه آموزش موتورسواری داشتم :) شاید صد متر هم پشت فرمون نبودم، اونم در حالی که حجت ترک نشسته بود و دائم حواسش به فرمون بود؛ ولی فهمیدم رانندگی موتور خیلی آسونه :) فقط چون زورم کمه، از هر بیست دفعه که هندل میزنم، یک بارش موتور روشن میشه :))) امیدوارم شرایطش پیش بیاد زودتر موتورم...
از زمین که چرا این نقطه، از زمان که چرا این دوره - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
صبحم با انرژی شروع شد. طناب زدم، حلقه زدم، صبحانه خوردم، کارامو کردم، آشپزی کردم، مقدمات پخت کیک رو آماده کردم. بعد یکی از دوستای قدیمی مامان بعد از سالها اومد خونهمون برای گرفتن یه آدرس و نمیدون
زود جمع کنیم بریم خونه بخوابیم - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
کمبود خواب دارم. سه بیدار شدم، دیگه خوابم نبرده. از همون موقع تا قبل از اینکه بیام سر کار لاینقطع داشتم جمعوجور میکردم. رنگ و غلتک و بتونه و اینا خریدم که جمعه خونه رو رنگ کنیم. مامان و آقای تو عم
سیصد و شصت بار در ساعت - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
الان توی اون مرحلهای هستم که دقیقهای دو بار میگم غلط کردم خونه رو رنگ کنم، غلط کردم خونه رو رنگ کنم، غلط کردم خونه رو رنگ کنم
رنگآمیزی - تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 3:21
الان سر کارم. تا یهکم قبل از اومدن هم داشتم در رو رنگ میزدم. سفیدشو زدم، این شیاراش قراره طلایی بشه، اونو باید فردا یا پسفردا بزنم. بستگی داره خشک شدنش چقدر طول بکشه. بعد پنجره هم هست، اونم فردا
هم سرم شلوغه، هم دنبال کار میگردم - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
تکلیف کلاس الف رو کم و بیش انجام دادم و مقدار باقی مونده اونقدریه که تمام زمانم رو هم بذارم احتمالا با کیفیت مطلوب تمومش نمیکنم. تکلیف کلاس ب، این یکی متاسفانه هفت هشت جلسه ای روی هم تلنبار شده و قص
سیستم هن هنو - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
بعد از سالها کامپیوتر رو روشن کردم و نشستم پاش. خیلی افتضاحه و کار نمیکنه. یه چرخی توش زدم. دو تا فایل word پیدا کردم مال سال 2013! یکی اسمش هست خاطرات کارآموزی، یکی هست لطفا متنبه شوید. احتمال خفیف
نترسین، تا اینجا که دردش از آنفلوآنزا کمتر بوده - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
لباسهامو از دیروز که پهن کردم هنوز جمع نکردم. تو آفتاب سوختن. حالم خوش نیست، یعنی ناخوشم. صبح به زور خودمو کشوندم آشپزخونه و ظرفا رو شستم. همه مریض شدیم. من قفسه ی سینه مم درد میکنه، میترسم جدی جدی
هی میگن غر نزنین، خب نزنیم خودتون نمیفهمین که! - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
دیروز یه کم غر زدم که منم مریضم مثلا، چرا هیچ کمک نمیکنین تو خونه؟ من دارم میمیرم (الکی مثلا :دی) باید فکر کنم چی بپزم و خروار ظرف رو چجوری بشورم و خونه رو جمع کنم و فلان. امروز صبح شوخی شوخی به حجت

برچسب‌های محبوب

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم | my dear classmates