حرف حرف حرف حرف
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:17
به اندازهی هزارودویست سال دوست دارم حرف بزنم. سیویکم تولد جیمجیم عزیزم بود. مرخصی گرفته بود. هفت صبح رفتم دم خونهشون و رفتیم کوهسنگی. کیکو گذاشته بودم صندوق. به بهانه رفتم سرویس بهداشتی و میمالف که اونجا قایم شده بودو یواشکی آوردم تا پشت ماشین. کیکو از صندوق درآوردم و با میمالف اومدیم جلو و یوهو غاف...
کلیدر
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:17
هشت جلد کلیدر رو صوتی خریده بودم از فیدیبو. بعدا جلد نه و ده هم اومد که هنوز نگرفتهم اونا رو. جلد اول رو روی دور تند گوش دادم. جلد دوم رو برای تمرین صبر و تحمل، با سرعت معمولی گوش دادم. هی دستم میرفت تندش کنه، هی نگهش میداشتم. چیزی اون جلوها نیست، همین لحظه رو گوش بده. با طمانینه. برداشتی که من از آ...
رو به حسیــــــن (ع)
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:17
من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی، چه فراقی بگیر از دلم یه سراغی، چه فراقی، چه فراقی . دوری و دوستی، سرم نمیشه وُ، هیچکجا واسهم، حرم نمیشه وُ، دارم میمیرم کربلا واسهم ضروریه حسین، اربعین اوضاع چه جوریه حسین؟، دارم میمیرم . . . این مدت این مداحی توی ماشینم رو تکرار بود... و عمرا فکر نمیکردم امسال برم......
هر کس عدل را دوست دارد، هر کس آزادگی به معنی واقعی کلمه را دوست دارد، حسین را دوست دارد
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 15:55
همه میدونن روشهای عزاداری پرجوشوخروش مورد پسند من نیست. مداحیهای آروم رو دوست'>دوست'>دوست دارم. ولی سینه زدن رو خیلی دوست دارم، حتی محکم و بلند سینه زدن مردها رو. بعضی جاها هم هست که تو روضه و مداحی، دلم میسوزه و وقتی سینه میزنم انگار اون سوزش قلبم آروم میشه. این وقتا یاد اونایی میفتم که تو عزای نزد...
حســـــــــــــــین
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:37
هر کسی یه قسمتی براش خاصه. برای من اونجایی که مداح تپق میزنه یا آهنگ نوحهش از دستش در میره و چند ثانیهای سکوت میکنه، بعد فقط صدای سینهزنی میاد، ناگهان یکی از بند دلش نعره میزنه "علــــــــــــی" جمعیت جواب میده "مولا"، باز نفر اول میگه "مولا" جمعیت جواب میده "علـــی"... Adblock test (Why?)
حرفها
-
تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 13:40
دلم برای نوشتن تنگ شده. امروز چند شنبه است؟
۲۲ تیر ۴۰۲
-
تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 13:40
به قول یه بنده خدایی، انگار من احساسات رو چندین برابر بقیه درک میکنم. نه احساسات بقیه رو، چون فکر کنم اونا رو نصف حالت معمول حس میکنم :)) ولی احساساتی که درون خودم به وجود میاد رو با رزولوشن بالا و فول اچدی و به توان ۲ حس میکنم. انگار همه چیز اغراقشده است توی مغزم. اگه عذاب وجدانه به حد جنونآمیزی می...
سرعت، کارگاه و چیزهای دیگر
-
تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 13:40
تقریبا هر روز، طی روز، میگم برم اینو بنویسم تو وبلاگ، اونو بنویسم، فلان چیزو تعریف کنم، بهمان ماجرا رو بگم، ولی اونجا خب قطعا وقتش نیست و میذارم برای موقع بیکاری، بیکار که میشم ولی، دیگه یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم. الان دارم به کلهی پوکم فشار میارم که یادم بیاد چی میخواستم بنویسم. خب چون هیچی یاد...
اینطوریها
-
تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 16:07
جالبه از پست قبلی فقط یک هفته میگذره، ولی من حس میکنم یک ماهی هست که نیومدهم و ننوشتهم. حس میکنم نه یک هفته که یک ماه کار کردهم. حساب کتاب که بکنیم شاید واقعا بیشتر از قبل کار نکنم الان، چون اگه کار دوم هست، عوضش یه شیفتایی مرخصی گرفتهم از کار اول؛ ولی چون رفتوآمدم زیاد شده و کار دوم هم کار یدیه، خی...
جیمجیم در سرزمین عجایب
-
تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 16:07
ظهر که جیمجیم، تو خونهمون، روبروم، اون سمت میز نشسته بود، یه لحظه فکر کردم چقدر این صحنه غیرواقعی و تخیلیه. حس میکردم مثل حباب شکننده است و اگه به سطح لحظه دست بزنم، میترکه و از خواب بیدار میشم. جیمجیم؟ تو خونهی ما؟ کنار خانوادهی من؟ در حال خوردن قیمهای که خودش از صبح پخته؟ خب من هیجوقت تا به حال، ن...
به خداحافظی تلخ خودم سوگند
-
تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 16:07
دیروز سیویک خرداد بود و واپسین روز کاری من تو کلینیک. البته امروز هم رفته بودم، ولی خب کار نکردم و فقط نشستم کنار جیمجیم و سودوکو حل کردم و چای نوشیدم و کارای تسویهحسابم هم انجام شد. به بچهها میگفتم من از هیچی هم خوشحال نباشم، از اینکه حقوقم یکم واریز شده خیلی خوشحالم :)) مخصوصا اینکه حقوق اردیبهشت ...
روزمرهگی
-
تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 16:02
عجب روزی بود، از اون روزای نسبتا مزخرف. قرار بود امروز با وجود تعطیلی، برم سر کار دوم، ولی دیشب حدودای ده یازده شب گفت فردا تعطیله. بعد برای نماز صبح هم که حداقل چهار پنج بار ساعت گوشیو کوک کرده بودم بیدار نشدم، با اینکه تو ساعت همیشگی خوابیده بودم شب. دیر صبحانه خوردم. نهار چون ماکارونی بود و معدهم...
روشن
-
تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 22:02
امروز، بچهی آخری که تست میکردم خودشو از گریه هلاک کرد. شیر؟ نمیگرفت. پوشک؟ صبر کردم تا تعویضش کرد. بغل؟ آروم نمیشد. آخر خودم گرفتم رو دستم، به شکم، به یک حالتی که حس میکنم بچهها دوست دارن یا اینکه به درد ناشی از نفخشون کمک میکنه و بچه آرووووم شد... و منی که شب دو ساعت خوابیده بودم، کلافه بودم از این...
امتیازات نامرئی
-
تاریخ: 1402/2/3 ساعت: 7:08
از مترو که خواستم پیاده بشم اومد کنارم گفت اتوبوس هنوز هست؟ گفتم آره هست :) آخرین سرویسش ده از مبدأ راه میفته و تا برسه اینجا کمتر از یک ساعتی طول میکشه. رفتیم بالا. با هم سوار شدیم. اون صندلی اول نشست، ولی من بیحواس که همهش سرم تو گوشیمه رفتم ته اتوبوس نشستم. پیاده که شدیم دیدم بدو داره میره. بیست ...
عیده، منتها "دلم از سایه و همسایه گرفته"*
-
تاریخ: 1402/2/3 ساعت: 7:08
کل شب رو بیدار بودم. نوشتم و نوشتم و نوشتم. سحری آماده کردم. خوردیم. نماز خوندیم. همه خوابیدن و من باز نوشتم و نوشتم و نوشتم. پنجونیم خوابیدم. دوازده از خواب بیدار شدم. دو تا نیمرو درست کردم و با چای خوردم. کسی خونه نبود. فایل چهارده صفحهای استعفانامهمو برای نظر دادن برای جیمجیم فرستادم. بعد سرمه کش...
سفر و فیلم
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 13:39
خب بریم سراغ پستهای روزدرمیونمون :)) سفر: سفر رو جدید دوست دارم و به تعداد مناسب. مثلا سه تا چهار بار تو سال میتونه عدد مناسبی باشه. بیشتر از این خسته میشم. مدل من از این کولهبهدوشهای دائمالسفر نیست. ثبات رو هم به اندازهی تحرک دوست دارم یا شاید هم کمی بیشتر. ولی خب انکارکردنی نیست شوق بیحدم به دیدن ...
وبلاگ
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 13:39
وبلاگ: یهکم توش نفس میکشم. یهکم شبیه دنیا نیست. یهکم توی آدما میچرخم باهاش. یهکم شبیه سرعتگیره گاهی. یهکم دریچه است، روزنه است. یهکم توش آلیسم تو سرزمین عجایب و توش حتی میشه خرگوشهایی پیدا کرد که حرف بزنن. یه ابزار کالبدشکافی و تشریح اجزای آدمیه؛ [البته چون من یهکم داخل آدم نیستم (نه که به خودم توهی...
تبرک
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 4:54
برای امروز یک کلمهی پیشنهادی داشتم: تبرک. (البته ممکنه من دقیقا راجع به این کلمه ننویسم، اما خب برای خودم به عنوان رئیس! این حق رو قائلم که از کلمات پیشنهادی تداعی آزاد داشته باشم و ذهنمو محدود نکنم و بذارم روون حرف بزنه، حتی اگه از مسیر اصلی کمی منحرف بشه.) برای نوشتن در مورد یک چیز باید معنیشو بدو...
عادت میکنیم
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 4:54
صبح تو راه رفت و برگشت بیمارستان سعی کردم برعکس همیشه که فقط با دست راست فرمون رو میگیرم، فقط با دست چپ بگیرم که جالب و خوب بود. اگه عادت کنم خیلی راحتتر میشه رانندگی. تو مسیر برگشت یک دستم رو فرمون بود و دست دیگهم رو دنده و حس خوبی بود. بیشتر از همیشه دنده عوض کردم و بیشتر کیف داد و تسلطم بیشتر بود...
گستاخ!
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 4:54
کلمهی پیشنهادی امروز: گستاخ من به زعم خودم آدم گستاخی نیستم. از آدمای گستاخ هم خوشم نمیاد. نظر دیگهای ندارم در موردش. اما چند تا خاطره از گستاخی آدما تعریف کنم که بدونین من به کیا میگم گستاخ. یه بار یکی اومده بود خواستگاری، بعد مامانش اینطوری گفت: پسر من هیچ پولی نداره، کار هم نمیتونه بکنه. دو روز ب...