جلسهی پنجم: بوق بزن - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
تازه دارم احساس میکنم "دستم به فرمون میچسبه"!! :)) یه دفعه گفته بودم این آینه بغل راست لازم نیست انگار و مربی فرموده بودن که آره، کارخونه یه قطعهی اضافی زده رو ماشین! ولی الان باهاش دوست شدم ^_^ و
خوشبهحال دختر میخک که میخندد به ناز - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
خوشبهحال چشمهها و دشتها خوشبهحال دانهها و سبزهها خوشبهحال غنچههای نیمهباز خوشبهحال دختر میخک که میخندد به ناز خوشبهحال جام لبریز از شراب خوشبهحال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگ
بحث، بحثِ علاقه است - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
دیروز مامان رانندگی رو با آشپزی مقایسه میکنن و موقعی که پشت چراغ قرمز از استرس خاموش میکنم میگن "چرا حواستو جمع نمیکنی؟ مگه موقع آشپزی استرس داری؟ فکر کن داری آشپزی میکنی!" :))) مربی هم برگشته می
توصیف غیرگویا - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بعضی وقتها ترجیح میدم فرز نمیبودم. مثل بعضیها اسلوموشن کار میکردم و حرص تر و فرزها رو درمیآوردم! عوضش اون آرامش و طمأنینه رو میداشتم. اون حرکت منحنی انگشتها وقتی کتاب ورق میزنن یا وقتی میری یه اداره و سؤال میپرسی و اونا اول سرشونو میارن بالا و بعد با یه مکثی چشمشون از رو میز کنده میشه و بهت نگاه میک...
سه، دو، یک، حرکت! - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
"چقد چهرهت آشناست، انگار قبلا جایی دیدهمت" یکی از روتینترین جملات موقع آشنایی من با افراد جدیده. یعنی امکان داره جمع کثیری از آدمای جدیدی که میبینم قبلا منو جایی دیده باشن؟ :| از اونجایی که جوابش
زرد زیبای زهرآلود - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
از تو کشو یه شلوار برای دختر سه سالهتون بردارین، تنش کنین و همین که رفت پی بازی ببینین روش یه همچین موجودی چسبیده چیکار میکنین؟ من اول فرار میکنم نه شوخی کردم، اول موبایل و کلیدو برمیدارم، بعد ف
ههههه - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصابخردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نمیگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی میان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز می
سائقون - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بنده از اینکه اون متن قبلی رو نوشته بودم پشیمون شدم. مضمونش این بود که آقای گفتن پارک کن، منم با وجود اینکه فکر نمیکردم تو این نقطه بتونم پارک کنم، ولی اطاعت امر کردم. با فرمون دادنهای آقای نتیجه
پَس بورد - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امروز پاسم را تحویل گرفتم و خلاص. پاس خواهرم را هم برده بودم برای تمدید، تاریخ را اشتباه خوانده بود و ۹ روز دیرکرد داشت، باید جریمه میشد. رفتم دفتر معاون و همانطور که مسئول نوبتدهی گفته بود تقاضا
خاله × ۳. عمه × ۱. - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
یه قاچ خربزه تو سینی بود، مال برادرم. جوجه میگه بابا خرتو از اینجا بردار، میخوام خر خودمو بذارم :))) قبلا هم اسم این میوه "آقا سنگینه" بود! چون اولین بار که اسمشو نمیدونسته برداشته دیده سنگینه :)
جواب تبریک؟ لعنت! - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
رفته بودیم کنسولگری، جایی که دل خوش کرده بودم تا پنج سال آینده گذرم بهش نیفته، ولی زهی خیال باطل. امروز تو افغانستان روز عرفه است، فردا عید قربان. بعد اینا از امروز تعطیل کردن :| در واقع از پنجشنبه
و چنین گفت گوگل - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
مامان تو یه مغازهای یه رندهی خیلی بزرگ دیدن که تو دو سه ضرب یه کلم رو رنده کرده. خیلی خوششون اومده و برگشتن پرسیدن این رنده رو از کجا خریدین؟ اوشون هم فرموده "قشم"! اومدن خونه و با حسرت ازش تعریف ک
#گاهی - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
خوبه که اگه روز خوبی نداشتیم، حق انتخاب برای زود تموم کردنش داشته باشیم.
شلیل - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
دایی دارن میان ایران. از چند ماه پیش اعلام کردن که حاضر باشیم که به محض ورود بریم مسافرت، قم، تهران، شمال... منم پاسم در دست تمدید بود و کارش طووووول کشیده بود، معلوم نبود که بیاد به زودی یا نه. دایی
حرمانه - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
رفته بودیم حرم. از خونه من نشستم. اولین بار بود که تو تایم شلوغی، تو ماشین بدون ترمز و کلاچ دوبل مینشستم. در واقع اولین بار که قرار بود واقعا بشینم پشت فرمون. مامان از همون اول هی میگفتن تو رو خدا
و همچنان اندر خم همان کوچه - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
به آقای میگم صبحها بلند شین بریم تمرین رانندگی، میگن خیلی خستهام بابا، نمیتونم. میگم خب خلوته، من خودم تنها میرم، میگن نه! بذار ماههای حرام تموم بشه بعد! در این حد آمادگی گرفتن یعنی -_- + :))))
آنچه گذشت - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بسم الله عیدمون مبارک :) الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام ساعت دوازده شب؛ قاعدتا من الان باید خواب میبودم. ولی نیستم. زندایی و هدهد جشن برگزار
دوست دارم یه مدت هم اونجا کار کنم ببینم آدما از اول بی ملاحظه و احمق واردش میشن یا خوبن و بعد از مدتی رنگ عوض میکنن؟ - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
صبح با اون کارمنده بحثم شد. دیروز که رفتیم و گفت حاضر نیست، بدون بحث اومدم بیرون و بعد تا شب هی با خودم کلنجار رفتم. گفتم ببین این کارت محافظهکاریه، منفعتطلبیه، آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه اس
در جستجو - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
دلیل این همه خستگی رو نمیفهمم. هفتهی خیلی شلوغی داشتم درست، هفتهی خیلی شلوغی خواهم داشت درست، این دو هفتهی شلوغ قراره به یه سفر متصل بشه درست*، ولی خب مگه همهی دنیا همینطوری نیستن؟ غار خونم اومده پایین. * سفر برام نه تنها استراحت محسوب نمیشه، که چالش هم هست.
چامه و چکامه - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
اسنپفود یه کد تخفیف بیست تومنی بهم داد امروز، برای اولین سفارش. منم باهاش یه پرس چلوکباب برگ، هفده تومن و یه دونه ماست، هزار تومن سفارش دادم که با دو تومن هزینهی پیک بشه بیست تومن بعد از ثبت سفار

برچسب‌های محبوب

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم | my dear classmates