سی و هفت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
معمولا با مریضهای سفارشی اصلا خوشاخلاق نیستم. از آن ور بوم افتادن است. باید اصلاح کنم خودم را.
چهل - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
بعضی وقتها فکر میکنم این زوجهایی که در دوران عقدند یا تازه ازدواج کردهاند، واقعا راست میگویند که دلشان آنقدر برای هم تنگ میشود که میخواهد بترکد؟ یا وقتی با هم قهر میکنند، همزمان طاقت دوری هم را ندارند و دلشان پر میکشد برای آشتی؟ خب فکر کنم از من همچه چیزی درنمیآید هیچوقت.
این هم یک مدلشه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
در نمازخانهی بیمارستان نشسته بودم و داشتم افطار میکردم. دو تا کیک (تیتاپ) خریده بودم با یک آبمیوهی شبهرانی هلو. یکی از کیکها را خورده بودم و دومی را هم یک گاز زدم که دیدم کسی میزند روی شانهام.
نازک من - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
دارند مستند حیات وحش میبینند. یک پلنگ در حال خوردن یک بز کوهیست. نفرین میکنند که "ای تو زهر بخوری به جای بز!" میگویم "خب اون بیچاره چیکار کنه؟ غذاش همینه." میگویند "خب اون بیچارهی طفلک گناه داره
یک دقیقه که این حرفها را ندارد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
امشب یلداشب داشتیم. آقای قصه گفتند. هدهد فیلم گرفت. من هم فال گرفتم. مهندس مثلا اعتقاد نداشت به فال و داشت مسخره میکرد این مسخرهبازیها را. مامان و هدهد گفتند که به جای او نیت میکنند. پرواضح بود ک
هشت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:56
دَماغاً کیپّاً حَلْقاً لا بَلْعاً کَمَراً نِصْفاً جِسْماً کُتْلِتاً + شصت هفتاد تا مهمون داشتیم تقریبا، قرآنخوانی. از مامان آقای سرماخوردگی گرفتم. همسایه گل زعفرون آورده بود، دو کیلو هم گل خریدیم.
هفت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:56
مشوی ای دیده نقش غم، ز لوح سینهی حافظ که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
شش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:56
زندگی رو هم باید جدی گرفت، هم شوخی، امر بین الامرین. کار رو باید وقتی حسش هست تا تهش انجام بدی. کار نصفه، کاریه که حالا حالاها انجام نخواهد شد. حرف رو نباید زد. حرفِ زده واسه خودت تهدیده، واسه بقیه ف
پنج - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:56
زیاد پیش میاد که یاد مرکز توانبخشی بیفتم، مثل امشب. بهش که فکر میکنم حسم خوب نیست. اونجا هنوز سرجاشه، هنوز ساعت شش دارو میدن، هنوز ساعت نه خاموشیه، هنوز ... نصف شب میاد میگه "خانم یه قرص کارکن بده،
از این همسایهها باشیم - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امروز صبح وقتی خواهرم با بچههاش از خونه رفته بیرون، دزد به منزلشون حمله کرده!! چون در قفل بوده، فقط نردبون رو برداشته و برده. همسایهها میبینن و با ماشین دنبالش میکنن و در نهایت تو کوچه بغلی میگی
اینستاپست - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امشب سه تا پست اینستاگرام توجهم رو جلب کرد. اولیش راجع به کنگرهی زنان و مامایی بود که تو مهر برگزار میشه و تصویر زیر، گروههای هدف این کنگره است. البته به نظرم اسمش رو میذاشتن کنگرهی زنان و علو
حواسپرت - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
دیشب که یخچال رو شستم خراب شد :| فریزر کار میکرد ولی یخچال رسید به ۳۹ درجه. صبح زنگ زدم تعمیرکار مجاز! اومد. قبل از اینکه برسه رفتم از عابربانک پول نقد بگیرم که دستمزدشو بدیم. پولو گرفتم و برگشتم. هم
هزارمین میامی - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
یادش بخیر، وقتی بچه بودم، این سرازیری و سربالایی میامی حسابی به وجدم میآورد، هیجان داشت در حد ترن شهربازی. الان هرچی سعی میکنم! دیگه حتی احساس هم نمیکنم که داریم بالا میریم یا پایین. مامان و آقای
ل مثل؟ - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
یه مقداری فکر کردم که این پست مربوط به کدوم وبلاگه و به این نتیجه رسیدم که چون ربطی به کیک و شیرینی نداره و تازه تو این وبلاگ ممکنه افراد بیشتری ببینن و دلشون آب بشه!! () پس باید بذارمش همینجا این ش
شاه - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
بچه بودیم و تو "گروه سرود پرستوهای مهاجر" میخوندیم با همین صدای نخراشیده و فکر میکردیم که ستارههایی هستیم روی سن حیف که حتی به اندازهی یه پرستو هم بالا نرفتیم چه برسه به ستاره
تسنیم شوماخر - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
این روزا میرم آموزش رانندگی، البته به لطف راهنمایی رانندگی که از یک ماه پیش بخشنامه کرده آموزش به اتباع خارجی بدون نامهی پلیس مهاجرت، حتی بدون قصد گرفتن گواهینامه، ممنوع میباشد، نتونستم برم آموزشگا
"اگه برای من آب نداره، برای تو که نون داره" هم شد حرف؟ - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
داشتم از اون پارک بین خیابون دانشگاه و چمران رد میشدم و میرفتم سمت چمران، میخواستم فشارسنج بخرم، که گوشیم زنگ زد، خواهر دکتر بود. نمیدونستم پرستاره. گفت پرستاری یه اردوی کشوری بسیج رو قبول کرده،
بیست و هفت تا تیر - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
امروز صبح یه ویزیت بارداری در منزل داشتم. فشارسنج، ترازو، سونیکید (جیبی)، گلوکومتر و... بهانهم برای خرید اینا همین ویزیت در منزل بود، گرچه تو خیالاتم اینا رو واسه دفتر کاری که تو کابل دایر خواهم کرد
از زندگی - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
این دیگه گفتن نداره که "همهی زندگیها مشکل داره و هیچکس تو دنیا نیست که بی مشکل باشه". این چند وقت اخیر، سختترین روزهای خانوادهی ما بوده و همچنان مشکلات دارن اوج میگیرن. در یک اقدام تدافعی، در
333 جلوش چهار تا 0 - تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:48
پاسپورتی که قرار بود بیست روزه و نهایتا چهل روزه بیاد، امروز، بعد از هشتاد و پنج روز اومد! فردا باید برم بگیرمش. فقط خدا کنه جریمه نشم. هفتاد و چهار روز تاخیر، روزی چهل و پنج تومن، میکنه به عبارتی...؟

برچسب‌های محبوب

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم | my dear classmates