الهی عاقبتبخیری - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
حالا درسته من پنج سالم نیست، ولی دلیل نمیشه که دلم ایییین همه کادو و هدیه نخواد؛ تلسکوپ نخواد، وانت نخواد، جرثقیل نخواد، ریل و قطار نخواد، تنیس نخواد، پایهی سفالگری نخواد... :( داداشم امروز از صاحب
آشغالها - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
سطل آشغال رو دادم به مهندس که ببره بیرون، بهش گفتم سطل رو بذار تو حیاط بمونه. (منظورم این بود که پلاستیک آشغالها رو بردار بذار تو کوچه و سطل رو بذار تا صبح تو حیاط هوا بخوره. بیشتر وقتها همین کار ر
سیزده و هجده - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
پسردایی هنوز از اون بالا بادکنک پرت میکنه تو حیاط ما. یعنی هنوز بادکنکهاش تموم نشدن. الان ده تا بادکنک دارم که یکیش زرده. به امیرعلی گفتهم که جعبهی خرتوپرتهاشو ببره بالا بذاره تو کابینت و هر وق
میشود با تو دل به دنیا بست - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
صبح مامان اومدن برای نماز بیدارم کردن و گفتن نماز بخون که بریم حرم. وقتی رفتم تو کوچه، دیدم مامان عقب نشستن و آقای هم سوئیچ رو دادن که بشین پشت فرمون. جا داشت یکی بپره جلوم و بگه سوپرااااایز! البته خ
نمردنی - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
دیشب مهمون داشتیم و من مشغول آشپزی بودم. یه دفعه یه صدای فیششش ممتد و بلندی شنیدیم که به نظر میرسید از تو حیاط یا جلوی در خونهمون باشه. آقای رفتن بیرون و اومدن و گفتن علمک گاز یکی از همسایهها شکست
روزش - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
امروز داماد کوچک اومده بود اینجا پول داده بود به مامان که بدن به من که برم یه هدیه برای روز زن برای خواهرم بخرم!! گفته من اینقدر سرم شلوغه نمیتونم برم. الان تازه دیر هم که شده. یک ساعت بعد خواهرم او
به یک ورد مجرب، جهت کار نکردن گیوتین نیازمندیم! - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
بعد نماز صبح آقای اومدن بالای سرم و همینجور خیره نگاهم میکردن. چند ثانیه نگاه کردم و هیچی از صورتشون نفهمیدم. یهکم هم ترسیدم که چی شده اینجوری گوشی به دست اومدن بالای سرم؟ نکنه زدم گوشی رو خراب کر
آدمو گرگ بخوره، ولی خواهر نشه! - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
امروز در ادامهی یه بحثی که رفته بود سمت ازدواج مهندس، مهندس گفت زنها ویژگیهای بدی دارن. مامان گفتن دستت درد نکنه، یعنی من ویژگیهای بدی دارم؟ مهندس که گیر افتاده بود، گفت نه، زنهای این دوره زمونه
تقبل الله - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
رسیدیم جلو در خونه، خواهرم گفت ظهر شد، آقای و بچهها هم از سر کار اومدهن. گفتم چه بهتر، الان مستقیم میریم میشینیم سر سفره غذا میخوریم. از اون روزا بود که به هوای غذا، بیرونو تحمل کرده بودم. اومدم ن
چرخ - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
آدمی وقتی حالش خوب نیست، فکرهای احمقانه میکند: زندگی چه بیمعنا و بیهوده است، داخل باتلاق گیر افتادهام، حالا که به ته خط رسیدهام بگذار بروم حرفهای نگفتهام را به فلانی بزنم، اصلا میروم خودم را
خرس گنده - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
مامان رفتن بیرون برای خرید. چند دقیقه بعد یکی در خونه (و نه حیاط) رو زد. فهمیدم خانم همسایه است، چون کس دیگهای تو ساختمون نبود. رفتم دم در. همسایه رو خیلی خیلی به ندرت میبینم که اونم وقتیه که بیرون
اول شعر، دوم شعر، سوم شعر، چهارم شعر، پنجم ریتم و آهنگ و فلان و بهمان - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
خواهرم دیروز شکایت میکرد که یکی از برادران یه ترانه انداخته تو دهن امیرعلی: تو پلنگ منی، منو چنگ میزنی! ظاهرا برادر یه کلیپ گذاشته براش و اینم از اون روز هی داشته تو خونه میخونده. میگه صبح فاطمه (
ولی بالاخره یه روز غش میکنم - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
از چهار و نیم صبح چیزی نخورده بودم. هشت شب که شد، با خودم قرار گذاشتم که تا غروب فردا هم چیزی نخورم. اگه لازم شد تمدیدش هم بکنم. میخواستم ببینم بالاخره غش میکنم یا نه. به نظرم زیباست که یهو وسط خون
اسمش بیقبیقوئه! - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
یکی دو ماه پیش، حجت یه کبوتر آورد خونه با بال زخمی. زخمش جوری بود که انگار گلوله خورده، یه دایره خالی شده بود از بالش. خونهاشو شستیم و بتادین و تتراسایکین زدیم و تو قفس گذاشتیم. این حجت ما، از عنفوا
اگه ادامه داشته باشه، خوبه که صبح پاشم برم حرم؛ آخ! - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
پروردگارا! این دانههای سفید چیستند که هی دارند پایین میافتند از آن بالا بالاها؟بگم خیلی خوشحالم که ناراحت نمیشین احیانا؟! :))
یه تقلب کوچولو: فیلم ترسناک :/ - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
متاسفانه بیشتر وقتها همین طوریه. بیشتر کارهایی که برای انجام دادن تعیین کردم میمونه. امروز البته بهانه مثلا داشتم، ولی بقیهی روزها هم خیلی تعریفی نداره. حالا من سوالم اینه که اینا رو بنویسم تا شا
قرنطینه - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
من واقعا با جان و دل کار خونه رو دوست دارم، ولی وقتی یه مدت فقط تو خونه باشم، حس زنجیر و اینا بهم دست میده. الان که داشتم پست قبل رو ریویو میکردم با خودم گفتم اگه یکی برای بار اول بیاد تو این وبلاگ
لطفا در کشورهای خود بمانید - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
قسم که نخوردم دربارهی کرونا ننویسم، خوردم؟ بذارین پس قسمت فان این ماجرا رو بنویسم. من پنج تا دایی دارم و سه تا خاله. دو تا از داییهام (دایی ۱ و ۳) تو یه کشور زندگی میکنن (بهش بگیم کشور اول)، دو تا
همسایهها - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
خواب عجیبی بود. خواب دیدم نان و کاغذ را با کارت ملی میدهند. کارت شناسایی پدرم را برداشته و رفته بودم نانوایی. ساعتها صف ایستادم، ندادند. گفتند اصلا این طرح برای این است که به شما نان ندهند. رفتم نا
ما مردم، دقیقا ما؛ من، تو، او، همه - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
به نقل از یکی از اقوام که یکی از آشناهاشون تو قالیشویی کار میکنه: از چند ماه به نوروز، به هیچ وجه قالی به قالیشویی ندین. چون اوضاع خیلی خرابه. بقیهی قالیشوییها رو خبر ندارم، این یکی که وصف حالش رو

برچسب‌های محبوب

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم | my dear classmates