کولر یا بخاری؟ مسئله این است!
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
خبر خوب اینکه بالاخره امروز شمعک بخاری خونهمون هم خاموش شد و خبر بد اینکه، فعلا باید سر جاش بمونه تا آخر هفتهی بعد که مثلا قراره بارون بیاد، دوباره روشن بشه! امشب من به آقای میگفتم مامان اجازه
وای وِی ووی
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
آقا بلایی که سر برادرم اومده بود (تو این پست) الان سر منم اومد. اول در گوشم هی سروصدا کرد و منم بیخیال هی با دست پسش زدم. تا اینکه حس کردم یه چیزی رو پام راه میره و شستم خبردار شد خبریه! مثل فنر پری
کریم اهلالبیت
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
جاتون بین همسایههامون خالی، یک شیرینی تر کاکائویی فرد اعلا، باقلوا، دارک!، پخته بودم که حرف نمیزد اصلا. به خاطر ماه رمضون کم درست کردم، وگرنه قابل شما رو نداشت، بین همسایههای اینجام پخش میکردم :
ساعت و دهها سوال پیرامون آن
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
اونی که برای بار اول ایدهی ساعت اومد به ذهنش، اختراعش کرد، ساختش، باید براش خیلی واضح و بدیهی بوده باشه که از یک شروع کنه و تا فردا همون موقع همینطور بره بالا تا هر عددی که میخواد یا لازمه. چرا باید وسط روز برگرده دوباره از اول بشمره؟
اونها تو واقعیت وحشی خون میخورن، ما از اینجا در مذمت آروغ بعد از غذا حرف میزنیم.
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
یک زایشگاه در کابل تحت حملهی تروریستی قرار گرفته؛ جایی نزدیک خونهی خالهی من. یک زایشگاه در بیمارستان پزشکان بدون مرز؛ جایی که ممکن بود من اونجا باشم اگه میذاشتن برم. جایی که من پارسال تلاش میکرد
سِحْرِ سَحَر
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
من امسال شب قدر دوم (مگه کلا یکی نیست؟ :|) سود بزرگی کردم. جزء بیستَم رو نخونده بودم، جزء بیست و یک هم که فرداش قرار بود بخونم، بعد من هر دو رو همون شب خوندم. سودش کجاش بود؟ اونجا که عنکبوت و روم تو
کفش ناراحت
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
جاتون خالی، راهآهن مشهد چه صفایی داره! محوطهش پر از گل، آدم حظ میکنه. اصلا دلش نمیاد رد بشه و بره. میخواد فقط بمونه، حتی تو ماه رمضون و زیر این آفتاب. یک عالمه از گلها عکس گرفتم، یکی رو هم احتم
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
الان تمام امیدواریم اینه که "آن کس که نداند و بداند که نداند..." درست باشه و منم بدانم که ندانم.
Blue ballon is number one, number one. Yellow ballon is number two, number two, number two...
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
اون زمانی که مدرسهی خودگردان میرفتم، یه معلم زبان انگلیسی داشتیم که آقا بود. این بنده خدا یه روز به ما توصیه کرد که خاطراتمون رو بنویسیم. گفت بنویسید، اما فقط گل و بلبل ننویسید، اشتباهاتتونم بنویس
طرح تهوع نظام سلامت
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
خشمگینم. از عقدههایی که تو جامعه موج میزنه. از این جامعهی عقدهپرور که وقتی یکی به یه قدرتی، هرچند کوچیک میرسه، اون عقدهها براش موتور محرکهی پروروندن عقدهایهای دیگهای میشه. و این سیکل فقط با
بیریو یعنی بریان
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
قراره هر روز به عنوان صبحانه برای خواهرم "آرد بیریو" (آخرش بر وزن آخر رونالدینیو) بپزم. یه چیزی تو مایههای حلوای شل و آبکیه. از اونجایی که تا حالا حلواهای من نود و نه درصد مواقع خراب و صددرصد مواقع
ای نامه، تو میروی به سویش؟
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
اگر یادتان باشد یک پویشی بود به نام 451 درجهی فارنهایت. در آنجا گفتم که من هیچ کتاب تاثیرگذاری نخواندهام. قبل از انتخاب رشتهی دبیرستان بچهها از هم و معلمها از بچهها میپرسیدند چه درسی را دوست د
ایام
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
روزهامون نسبتا شاد میگذره. نگم براتون که با دست خودم اسم پسرمو تقدیم خواهر و درواقع خواهرزاده کردم. اسم نوشتن و گذاشتن لای صفحات قرآن و گفتن من بردارم، محمدحسین رو برداشتم. البته اینکه هزار تا اسم ر
وروجک خوشنمک
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
داشتیم با خواهرم خداحافظی میکردیم، از تو آشپزخونه بدون اینکه تصویرش رو داشته باشیم، بلند میگه خدافظ ممدی! چند لحظه تو هنگ بودیم تا فهمیدیم داره با محمدحسین خداحافظی میکنه :)) [ما محمد رو هم اینجوری
جامع الجمعه
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
در راستای خوابهای نه چندان عجیبی که میبینم، دیشب خواب دیدم تعدادی مهمون اومدن خونهمون. موقع رفتن از در حیاط که رفتن بیرون، یه دفعه یادشون اومد که چقدر گرمه و چقدر تشنهان! آب خواستن. مادرم که جلوی
آسد ممدی دلبرم
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
_ باز هم دو شبه که بیمارستانیم. کمکم دارم باور میکنم که شانس وجود داره و کمکم دارم باور میکنم که خیلی خوششانس نیست :| _ به نظرت جامعه، پرسنل اون بیمارستان قبلی هستن یا پرسنل اینجا؟ ذرهای احترامشون به دل نمینشینه. آدمای پولکی و احترام پولی، هه...
زندگی، ای تلخ شیرین
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
ما با رفلکس چنگ زدن یا Grasping reflex به دنیا میایم. یعنی اگه انگشتمون رو بذاریم کف دست یه نوزاد، محکم بهش چنگ میزنه. این رفلکس علیالظاهر بعد از سه ماهگی از بین میره و چنگ زدن میشه جزء کارهای خودآ
وی خوشحال است که همهی ظرفها را مامان شسته!
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
میدونید قسمت سخت گردش رفتن کجاست؟ اونجایی که قبل رفتن باید کلی زحمت بکشی، خوراکی و غذا و ظرف و ظروف و فلاسک و زیرانداز و پتو و بالش و توپ و دبهی آب و آفتابه :دی و فلان و بهمان آماده کنی نیست. بله،
تسنیم هستم، اوستاکار بچهداری!
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
بیمارستان که بودیم فقط یه نینی دیگه با ما بستری بود. مادر و مادربزرگش هم پیشش بودن. بعد این مادربزرگش خیلی ادعاش میشد. البته مادربزرگا خیلی خیلی خیلی تجربه دارن و ما هیچ ادعایی پیششون نداریم، ولی
در زمینهی رواج ازخودبیگانگی و کم شدن درک و اندیشه و دامن زدن به احساس بیمایگی، چند تا لینک اینجا میذارم، هر کس که خواست و شرایطش رو داشت میتونه برداره.
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 13:48
طرح هدیهی کتاب فیدیبوئه. کتابهایی که اخیرا خریده باشی رو میتونی فقط به یک نفر و اون هم کسی که تابهحال عضو فیدیبو نبوده هدیه بدی. جنایت و مکافات، داستایفسکی، ترجمهی اصغر رستگار: کلیک بلندیه