سرم درد نمیکرد. دلم دستمالت را میخواست و مجبور شدم سرم و دیوار را با هم آشنا کنم.
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
چند روزی هست که سر کار میرم. هنوز جا نیفتادم. در واقع احساس میکنم کار هنوز برای من جا باز نکرده. شب دیر میرسم خونه. بحث البته دیر و زودیش نیست، بحث اینه که یه بخشی از مسیر رو باید با اتوبوس بیام ک
مصادف با اول ربیع
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
بچهها ما جشن ازدباج داشتیم امروز. ببخشید که دعوتتون نکردم. خودمونم ناگهانی در مراسم قرار گرفتیم. حالا جشن ازدباج کی بود؟ ننه بابامون :))) خدا خیرشون بده، کاغذبازی هم میکنن، باید اینجوری مفرح باشه.
محمدحسین حیایی!
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
توی کوچهی خونهی خواهرم، چند در پایینتر، دارن یه فیلم میسازن، یعنی فیلمبرداری میکنن. و البته توی کوچه و اینا هم. و شنیدیم که امین حیایی رو تو یکی از محلات اطراف دیدن، ولی ما که بجز آقایون موبلند
البته به دانندگان جایزه تعلق نمیگیرد
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
امروز چند بار به اینوریدر سر زدم، ولی فقط یک نفر پست جدید گذاشته بود. یهکم تعجب کردم و ضمن تعجب به لیست و گروهها نگاه کردم دیدم اکثر وبلاگها به رنگ قرمز دراومدن! یعنی غیرفعال شدن. مطمئنا همه یک شبه تصمیم نگرفتن وبلاگشون رو حذف کنن یا تغییر آدرس بدن یا rssشون رو غیرفعال کنن. جالب اینکه وبلاگ خودمم غی...
قصهی دل دلکش است خواندنیست/تا ابد این عشق و این دل ماندنیست
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
باید بابت داشتن من تو لیستتون به اونایی که منو تو لیستشون ندارن فخر بفروشین، کیلویی دو تومن :) الان از کتوکول افتادهام، به اندازهی دو روز کار دارم که باید تا ظهر انجام بدم، عصر هم میرم سر کار، بن
اُ پارتیجانو
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
سریال money heist رو تا اونجایی که فرار کردن دیدم. الان نمیخوام راجع به فیلم صحبت کنم. ولی آقا من چقدر از این آهنگ مقاومتشون و البته زبانشون خوشم اومد :)) تصمیم گرفتم چون تو انگلیسی به جایی نمیرسم، برم اسپانیولی یاد بگیرم خود آهنگ رو نتونستم بذارم. اینجا هست ولی :)
درخت زیبای من*
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
من از طبیعت سبز خوشم میاد، ولی وقتی که مثل جنگل باشه. به گیاه توی گلدون حس خاصی ندارم. تا چند ماه پیش هم که خواهرم برامون یه گلدون پتوس بیاره (که الان شده سه گلدون) توی خونه گلدون نداشتیم. چند روز ق
معماحلکنندههاش بیان :) [از این عنوانای خزوخیل :)))]
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 21:16
امروز حجت یه معما مطرح کرد که کلی روش بحث کردیم. هرکی یه جوابی میداد، ولی من خیلی رو جوابم مصر بودم. بههرحال بقیه جواب منو قبول نکردن، ولی بعدا که تو نت سرچ کردم دیدم جواب من درسته =))) گرچه باز ه
غزل
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
غزل کوتاه است، چون عاشق کمصبر است. غزل کوتاه است، چون عاشق پردهپوش است. غزل کوتاه است، چون عاشق غیور است. غزل کوتاه است، چون عاشق اهل اشارت است. غزل کوتاه است، چون عاشق میداند که معشوق به قیاس در
والا بلا اگه من به عمرم پیست رقص دیده باشم!
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
بچه بودم، شاید راهنمایی. یه روز با یکی از با دوستام که حرف میزدیم گفتم من یه آرزوی بد دارم، اینکه یه روز آدمی بشم که خیلی مشهوره و از بین لایههای تاریخ میتونه خودشو برسونه به کتب درسی بچههای چند
فرامیفکنیم!
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
مسابقات کشوری بود گمونم، دو تا استاد سخن! نشسته بودن به سخنوری ما نمره میدادن. سخنم رو با این رباعی تموم کردم: یک چند به کودکی به استاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه
کامنتهای ارسالنشده
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
دلمان تنگ شده، بنویس :) عنوان پست آخرت مرا یاد این انداخت. از آخر به اول، کلا ده پست؟ از دست نرفتین اگه هنوز به خواننده اهمیت میدین :) فهمیدم بیشتر از یک اینتر بزنی باید متن
برای امیرعلیست :)
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
چند روز پیش رفتم بالاخره یه براکت خریدم و تلویزیون رو کوبوندیم به دیوار. قشنگ جا باز شد. بخاری رو هم برداشتم. چیدمان رو هم یه کم عوض کردم. امروزم کل خاندان بسیج شدن فرشهامونو بشورن. سه تا برادر و د
این پست با یک دستگاه فاقد قابلیت نیم فاصله نوشته شده است.
-
تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 12:51
دوست دارید موضوع این پست چی باشه؟ مثلا به سرقت رفتن گوشی من موضوع خوبیه؟ اگه موافقید که بریم سراغش :)) بله عزیزان، امروز ساعت شش عصر به وقت محلی، یک نفر تلفن همراه بنده، انیس و مونس بنده، یار غار بن
کشفشده
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
یه چسب ماتیکی از تو دفتر کرونا کش رفتم D: البته دو سال پیش بهم نگفته بود قراره چه غلطی بکنه!
آگهی: یافتن گمشده در اسرع وقت
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
سر سفرهی سحری، حجت گفت نصف شب یه بالش برداشته و چند دقیقه رفته تو حیاط دراز کشیده. بعد که اومده تو و خوابیده، حس کرده یه چیز پادراز آبداری! داره رو گردنش راه میره. با دست پسش زده و بعد با نور گوشی
مامان مامان مامان مامان
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
میگم: مامان! بله؟ پسفردا کلمپلو درست کنیم. _ مامان! بله؟ هر سوالی دارین میتونین از گوگل بپرسین. _ مامان! بله؟ باید خونه رو رنگ کنیم. دیوارا خیلی بد شدن. _ مامان! _ مامان! _ ماااااماااان! بلهههه؟
قرنطینگاری
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
خیلی ناگهانی (تقریبا ۲۲ ساعت قبل!) بر آن شدم که در بازی قرنطینگاری شرکت کنم! عکاسی چیزیه که خودم همیشه به نداشتن مهارت در اون اذعان داشتم، ولی وقتی امروز ساعت پنج و بیست دقیقهی صبح، بعد از اینکه شب
چهلمین شب رو باید خاله کوچیکه زنده بداره :|
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
خواهرم اومده اینجا تا فردا برای چهل روزگی پسرش کوچه (واو ُ تلفظ میشود) یا دانوک (به قول شما) درست کنه. اساسا اینا (خواهرام) هر کار مهمی دارن باید تو خونهی ما انجام بدن! خونه از ده رفته تو خاموشی؛
از نعمتهای لذید
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 1:26
مطمئن بشید تو دنیا لذت چت کردن با یه تازهزبانآموز رو چشیدید، بعد ترکش کنید ^_^ "چیکار میکنی خالجون. برایچیصداتارامه" انقدر کیف میده وقتی مسئلههای ریاضیش رو خودش میخونه، وقتی میگی قطرهی کولیف رو بیار نمیگه کدومه، وقتی میخوای گولش بزنی، ولی خودش میخونه و گول نمیخوره، وقتی برات نامه مینویسه و میچسبونه ...