ملا ممد جان - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
سر کوه بلند فریاد کردم علی شیر خدا را یاد کردم علی شیر خدا یا شاه مردان دل ناشاد ما را شاد گردان امشب اینو تلویزیون پخش کرد. گریه کردم. هقهق شد. بند نمیاومد. اولین کسی که این ترانه رو برام خوند
یا شافی من استشفاه... - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 1:24
صبح با برادرم رفتم بیمارستان. ماشین چپ کرده، ضربه به سر، سردرد و تهوع... کلی اصرار کردم تا راضی شد بریم بیمارستان. سیتی نرمال بود، دو ساعت تحت نظر و تمام. شکر خدا. بعد، از حال یکی از همسایههای وبلا
آلامم را با تخفیف میفروشم، در سایت دیوار - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
خانهی بهمریخته و مهمان، پشت مهمان. این هم از قوانین طبیعت است گمانم :) کمی دکوراسیون عوض میکردیم. یک مدل پردهی جدید برای اپن درست کردهایم. یک چیزی شبیه این ولی بزرگتر، در ابعاد اپن و البته که
حریف خودم هم نمیشوم - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
اگه از کثافت زندگی بعضیها خبر نداشته باشیم، زلمزیمبوهای زندگیشون گولمون میزنه. دیروز تو خونه حرف میزدیم. گفتم آرامش نه تو ثروته، نه تو فقر؛ نه تو زندگی شهریه، نه روستایی؛ تو قناعت و رضایته. می
واقعا راه نداره، انصافا راه نداره - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
در مسیر تلاش برای پسانداز، راههای مختلفی رو رفتم: . نگهداری پول توی کارت و دم دست نداشتن پول نقد . عدم نگهداری پول توی کارت و گذاشتن پول نقد توی کشو، توی خونه . تبدیل نقدینگی به مسکوکات . قرض دادن
کاریزما - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
چند دقیقهای بیشتر نبود که بیدار شده و همانطور در جایم دراز کشیده بودم. از توی هال صدای زنگ موبایل آمد، مادر برداشت. تماس تصویری بود با صدای بلند. دایی میگفت BBC دارد میگوید سردار سلیمانی را زدها
سورفاکتانت، گردش خونِ باز، جسم گلژی و چند داستان دیگر - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
دیروز از صبح تا شب داشتم رفع اشکالِ زیست میکردم! یکی از همکلاسیهای خیلی سابقم، قصد کرده ادامه تحصیل بده به این صورت که اول در مقطع دبیرستان از ریاضی به تجربی تغییر رشته بده و بعد کنکور و پرستاری و
سند نامرئی ناموجود - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
دلم میخواهد، شالم را کلاه کنم، بروم تا هر جا که شد. دور، دور، دور. البته دور واقعا معنا ندارد، دور از چه؟ هر جا بروم، هستم. آدمها هستند، اخلاقهای خوب و بد هست، زمین و گیاه و کاغذ و بچه هست. هر جا
جای تسنیم هم بنشانید چند تا درخت، تا هوا تازه شود - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
آخر هفتهها تایم استراحتمه. چهارشنبهها بعد از تموم شدن مدرسهی برهی ناقلا، گاهی هم پنجشنبه اول صبح، خواهرم میاد اینجا و میشوره و میپزه و میسابه تا جمعه شب یا گاهی شنبه صبح. البته که آخر هفتهها
تسنیم ترامپ - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
امروز به مامان میگفتم که زیاد از غذاهایم(ان) ایراد میگیرید. گفتم از آنجایی که شما دختر اعلیحضرت تشریف دارید، همهی غذاها حداقل ده تا اشکال دارند. دختر اعلیحضرت، واژهایست که از خود مادر وام گرفته
شب تا سحر مینغنوم، واندرز کس مینشنوم - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
قرار بود یکشنبهی هفتهی قبل، با چند روز تاخیر، جشن روز پرستار باشه. مدیران درمانگاهها هر سال این جشن رو برگزار میکنن، چون مدیر اعظم خودش پرستاره. (از شما پنهان نباشه، خیلی از این حرکتشون خوشم میاد
میشود که بشود - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
با دستم راستم پفیلا میخوردم. همانطور شروع کردم به آشپزی بدون دست راست. بعد دیدم بد نیست ادامه بدهم و اینگونه شد که یکدستی برنج را پختم. قسمت سختش آنجا بود که برنج را از سینی داخل کاسه میریختم و ن
انتقام سخت - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
دسیسه چیدم که پذیرش درمانگاه ادب بشه! دسیسهچین که نیستم، تمام دیشب و امروز ضربانم بالا بود. فشارمو گرفتم، 130/80 بود. هر چی نفس عمیق میکشیدم هم فایده نداشت، تپش قلبم رو حس میکردم. کورتیزول لامصب ب
[ده تومن بده آش] - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 17:11
هوا سرد بود. یه کاسه متوسط آش گرفتم، ده هزار تومن! اگه واقعا آش بود که مشکلی نبود، ولی آش نبود که. ترکیباتش اینا بود: آب کشکآلود شده! + دو تا نخود + سه تا لوبیا + دو تا رشته آش تکه شده + یهکم رنگ س
ای که با سلسلهی زلف دراز آمدهای - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:40
من با 26 سال سن، تو درمانگاه، لیسک (آبنبات چوبی) میخورم، بعد دختره اومده، دقیقا نصف سن منو داره، 13 ساله، متاهله. دکتر از خواهرش میپرسه چرا اینقدر کوچیک عروسش کردین؟ میگه خودش خواست، پسرعمهمونه، ه
دوستت ندارم، عاشقت هستم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:40
مادر بیخواب شده. میگویم "اشکال ندارد، فردا راحت میخوابید" و ناخودآگاه یاد مرگ میافتم که همه میگویند دیگر راحت شد، یا راحت خوابیده، یا تا ابد به خواب رفته. دلم ناگهان هری میریزد. باور نمیکنم ای
قیمهی نخورده با شکم گرسنهی من آن کرد که ضحاک با جوانان قومش نکرد! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:40
دیروز صبح مامان رو بستری کردیم. قبل از اینکه برن اتاق عمل، مامان آقای رو فرستادن که برن. چند دقیقه بعد از اتاق عمل منو پیج کردن. رفتم گفتن فلانقدر پول به فلان شماره واریز کن که لوازم از شرکت بیاریم.
شانس - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
فاینال رو نرفتم، عوضش نشستم خونه، یه لباس قشنگ برای خودم انتخاب کردم و پوشیدم. پیراهن آبی نفتی با شال و شلوار سفید. چشامم سرمه کشیدم. خیالم راحت بود، چون آقایون و خانومها کاملا جدا بودن. میخواستم ر
یازده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
همینطوری یاد قبلترها افتادم. میگم اینکه قبلا همهش به آینده فکر میکردم و جدیدا فقط یاد گذشته میکنم معنی خاصی نداره به نظرت؟ سالها، از ابتدایی تا دبیرستان، تو مسابقات احکام شرکت میکردم، رشتهی م
سی و چهار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
نمیدانم چرا نمیخوابم.خوابم میآید. فردا کلی کار دارم. ولی سماجتم در نخوابیدن لجدرآور است.

برچسب‌های محبوب

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم | my dear classmates