بیست و چهار
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
یه جایی خوندم که یه بنده خدایی داشته دعا میکرده. بین دعاهاش گفته خدایا همین کوهی که اینجاست رو برای من تبدیل به طلا کن. خدا هم دعاش رو قبول کرده و کوه طلا شده. این شخص که خیلی هیجانزده شده بوده، گف
بیست و سه
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
راستیتش اولین بار تو این پست بود که دو تا کامنت دادم و بعدش احساس کردم میشه متن رو یهکم موزونتر نوشت. قبلترها، مثلا وقتی خیلی (خیلی) بچه بودم، سععععی میکردم که شعر بنویسم (چنان که سعی میکردم قصه
بیست و دو
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
یک عالمه که چه عرض کنم، خیلی عالمه حرف زدیم. تا حالا نشده بود اینطوری با داداشم، برادرم، مهندس منزل، حرف بزنم. کوتاهتر از اینا بوده و به ندرت و نه اصلا نصف این بار عمیق. نه داغ میکرد، نه بحث رو ول
بیست و یک
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
چند روز پیش داشتم فکر میکردم که "الان میتوانستم کربلا باشم، بین الحرمین" و با وجود اینکه امسال، کما فی السابق، میلی به رفتن نداشتم، دلم تنگ شد. دلم تنگ شد از آن جملههاییست که خوانده میشوند، اما د
بیست
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
اول قرار بود برن سه چهار روزه برگردن، از کارت اصلی یه مقدار ریختن تو کارتی که دست منه به عنوان خرجی. امروز گفتن که هنوز نجفاند و ده روز دیگه هم طول میکشه سفرشون. از لحظهای که رفتن منم خریدامو شروع
نوزده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
از بس گفتن "خانوم"، "خانوم اجازه"، "خانوم"، "خانوم اجازه" و از بس حرفمو قطع کردن و رشتهی کلام از دستم در رفته، تو خونه هم که هستم و دارم فکر میکنم، تو فضای ذهنم، مدام یکی جفتپا میاد وسط افکارم و میگه "خانووووووووم! میشه من برم دستشویی؟؟؟؟"
هجده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
مسیرم دو تا اتوبوس میخوره، به قدری دیر اومدن که شک کردم اصلا میان یا نه. اتوبوسهای پرترددی هم هستن اتفاقا. #خستگی_مضاعف از کاظمین خبر رسید که یکی از اقوام تو مشهد فوت کردن، و دستور رسید که جملگی خ
هفده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
تلویزیون روشن بود. دخترهی کرهای، نصف شب، کنار دریاچه نشسته بود. بعد تو روز کنار گندمزار طلایی رکاب میزد. بعد بارون شدیدی میومد و تو ایوان نشسته بود و تماشا میکرد. بعد داشت با ولع غذا میخورد. تم
شانزده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
اینطوریه که خونه همچنان بوی رب میده و خواهرم از در که وارد میشه تا موقع رفتن میگه اینجا بوی گندیدگی میده. نمیدانم راهحل چیست. اسپری هم میزنم، ولی وقتی میره، بازم بوی رب هست. اسپند هم تو برنامهم ه
پانزده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
یک داستان کوتاه خوندم، همینجوری الکی. صرفا جهت تخریب تصور شما از تسنیم :))) میگن از دردناکترین شکنجهها اینه که صدای یکیو ضبط کنی، واسه خودش پخش کنی اتفاقا امشب خیلی هم کار داشتم، جدا یادم نیست
چهارده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
مامان حالشون خوب نبوده، بیخیال بلیط قطار چند روز بعدشون شدن، دارن با اتوبوس میان. فردا صبح میرسن انشاءالله، ولی من مدرسهام. نمیدونم چرا مامان نبودن، اینقد فستفود درست کردم من. سمبوسه و مایهی ف
سیزده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
مامان میگفتن اونجا هر کی میگفت مامان، فکر میکردم تسنیم داره صدام میزنه، برمیگشتم سمت صدا. از بس صب تا شوم هی مان، مان، میگم :)))
دوازده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
دیروز صبح داشتم میرفتم ایستگاه که داداشم رو از دور دیدم، داشت میومد طرف خونه، از کربلا، با یه چیزی شبیه چمدون که میکشید. اتوبوس رو هم دیدم که داشت میومد سمت ایستگاه. اول دویدم سمت داداشم و بدون این
شاید مردین، حواستون نیست
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
اشتباه است ریختن احساسات زودگذر روی داریه. ولی من الان از آدمها بدم میآید. بعضیها هم که تحفهاش را آوردهاند، خیال کردید که هستید؟ هه، همهتان را با هم، شبیه یک کپه برف، در مشتم گلوله میکنم و پرت
ده
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
دقت
نه
◷
تاریخ انتشار: 1398/8/9 | ساعت: 13:48
ترک موتور مهندس که میشینی، باید چشماتو ببندی و با تصور اینکه سوار وسیلههای خیلی سریع و هیجانی شهربازی شدی خوش بگذرونی. بستن چشمها نکتهی کلیدی ماجراست، تصور با چشم باز ممنوع. وگرنه یه دفعه میبینی
نتایج پویش موثرترین وبلاگها
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
سلام اینها نتایج پویش موثرترین وبلاگهاست که اسفند نود و هفت بین اهالی محترم بلاگ دات آی آر برگزار شد. اما در بین نتایج از سایر سرویسهای وبلاگنویسی هم وجود دارند. در مجموع ۲۹ نفر تو این پویش شرکت
من پتشونم!
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
تا به حال شده آب کتری نیمگرم باشه، بعد بذارین جوش بیاد، بعد چایی بریزین واسه خودتون، بعد حوصلهی صبر کردن نداشته باشین، بعد لیوان چای رو بذارین تو یخچال که از داغی بیفته، بعد یادتون بره، بعد که یادتون بیاد چایی سرد شده باشه، بعد دوباره روش آبجوش بریزین تا نیمگرم بشه، بعد بخورین؟
اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
جمعهی پیش رفته بودیم بیرون، خییییلی سرسبز بود همهجا. امسال فوقالعاده شده، علفها تا گردنمون بود، توشون گم میشدیم :) همه با گوشی من کلی عکس گرفتن، عکسهای بسی زیبا که حتی من بدعکس هم ذوق داشتم واس
ماساژور
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
بین الکتفینم! گویی با دریل سوراخ شده. چهار تا مرغ داشتیم برای پر کندن و و تکه کردن و شستن و بستهبندی کردن، بیست و یک و نیم کیلو سبزی برای پاک کردن و شستن و تفت دادن و بستهبندی کردن. مونده بستهبندی