قال التسنیم
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
و دارم میرم مصاحبهی کاری. از همونهایی که قبلا هم زیاد رفتم، که میرم و نمیشه. میدونید حس قبولی یا رد معمولا قبل از خروج از خونه احساس میشه. ولی آدم میره که رفته باشه، به خودش بدهکار نباشه، حرکتی کرده باشه. تو حرکت برکت هست، حتی اگه نتیجهی مدنظر حاصل نشه. + عنوان: خیلی ریز زدم به نام خودم =))
یا فیل حتی!
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
دوستم، دوران طرحشو میگذرونه، زایشگاه یکی از شهرهای اطراف مشهد. از مدتها قبل با هم قرار گذاشتیم که من گاهی شیفتهای شب باهاش برم و همون دور و بر بپلکم تا معلوماتم فراموش نشه. اما من هی امروز و فردا
خارج از توان
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
و سرانجام کلک ستارهها رو کندم، با کلیک و سپس بستن بلافاصلهی اکثر قریب به اتفاق صفحات! متاسفم، ولی چارهای نداشتم :)
خوشبختی کف خیابان
◷
تاریخ انتشار: 1398/4/11 | ساعت: 14:34
یه وقتی هم واقعی یه نفرو تعقیب کردم، به دلیل به شما ربط نداره طورانهای! از شانس خوبم رفت تو آرایشگاه :| منم رفتم اونور خیابون و چشم دوختم به کلهای که از اون فاصله به زور دیده میشد. مگه چقد مو رو سر
و باز هم ایشون عشق منه
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
برهی ناقلا تو یه مسابقهی بین المهد کودکی! برنده شده. انقدر خوشحالم که انگار خودم تو المپیادی، المپیکی چیزی مقام آوردم! نه شایدم بیشتر!با وجود شرایط خاصی که برای این آزمون داشت، تنها کسیه که از مهد
غرنامه
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
+ با بچهی فضول باید چه کار کرد؟ بچهای که میاد خونهتون و در تمام کابینتها رو باز میکنه، همهی کشوها رو چک میکنه، همهی سوراخسنبهها رو میگرده و هرچی دلش بخواد برمیداره؟ دقیقا هر دفعه که میاد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
محبوبا! دیشب از فرط هیجان خوابم نمیبرد. شنیدهای که میگویند "تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم؟" فکر قرار امروزمان، دیداری که بالاخره قرار بود محقق شود، آرزویی که قرار بود به دستم برسد و اشتیاق
کارشناس تکه کردن مرغ و طبخ بادمجان سیری!
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
صبح دو تا مرغ پر کندم، یک تا تکه کردم قصاب اعظم! داشتم بادمجون میپختم. مامان گفته بودن که توش سیر بریزم و چون داداشم سیر دوست نداره قرار بود قایمکی این کارو بکنم! اما خب من سیر رو فراموش کردم و ما
جمعهبازار کتاب و فرهنگسرای بهشت
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
باورم نمیشه کتاب انقدر گرون شده باشه. من و برهی ناقلا رفته بودیم جمعهبازار کتاب. با دیدن قیمتها خیلی شوکه و ناراحت شدم. میخواستم آخر سالی کلی کتاب بخرم، ولی نشد. یعنی دلم نمیاومد مثلا ۱۴۵ تومن ب
کتابخانهچه!
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
این بود سپس این سپسس این و سپسسس این شد. البته یه سری مراحل هم وسطش بود که به علت اعصابخوردی از گرفتن عکس فاکتور گرفته شد. مثلا اون مرحلهای که کل تکهها از هم جدا شدن، اون مرحلهای که
توانبخشی 1
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
بوق بوق، بوووق بوق "سلام، در رابطه با آگهیتون تماس گرفتم" "سلام، فلان فلان فلان فلان، فلان فلان بیسار فلان" "فلان فلان بیسار فلان، بیسار بیسار فلان فلان" "بسیار خوب، فردا برای مصاحبهی حضوری تشریف ب
آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و هشت هجری خورشیدی
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
ما از اون خونوادههاش نیستیم که شب عید نوروز در حالی که ساعت یک و نیم شب سال تحویل میشه، عروسی بگیریم، اما تو فامیلمون هستن کسانی که دقیقا از همون خونوادههاشن! در نتیجه ما الان داریم میریم عروسی و خ
گمیشان
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
چند روزی هست گمیشان هستیم. اینم اتاق مامایی منه :) بهترین بخشش اینه که داروخانهی من بغل دست خودمه، نسخهنویسی و دنگ و فنگ نداره. مریض میگه این مشکلو دارم، منم میگم بیا این داروت :دی اینم از یه
از همه عالم به درم
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
به این وویگولنزج "قوت لایموت"! قرار بود سیزدهم شب برسم خونه. دیروز گفتن که شبانه راه میفتیم تا صبح سیزده خونه باشیم، ولی احتمال اینکه جاده بسته باشه و تو راه بمونیم هم هست. منم به خاطر همین به خان
غم دل با که بگویم
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
خوشحالم که یک وبلاگ دارم. خوشحالم که این وبلاگ رو دارم. مغزم خسته است. اطلاعات ورودی پرفشار و پرحجم وارد مغزم شده. فرصت فکر کردن نداشتم. الان که خلوتم برگشته، تحلیلشون سخته. ای کاش میشد یهجوری بدو
سگ زشت زردنبو
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
دیشب شیفت بودم. چون روز تعطیل بود سرویس نداشتیم. مرکز هم چند کیلومتر خارج شهره. فلذا از اون مواقع نادری بود که باید تاکسی میگرفتم. گرفتم و رفتم سر کوچهش پیاده شدم. همون ورودی کوچه دیدم یه سگ پرسه
انتظر، ینتظر، انتظر، انتظار!
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
من اگه پسر بودم و به کسی پیشنهاد ازدواج داده بودم و منتظر گرفتن جواب بودم، تا بخواد جواب بهم بده، دیوانه شده و سر به کوه و بیابون گذاشته بودم =) در مدت انتظار، انواع و اقسام افکار به ذهن آدم هجوم می
نصفشبانه
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
امروز با یک خانم تو کنسولگری دعوا کردم. دارم به این نتیجه میرسم که درسته که آدم باید صبور و با حوصله و با فرهنگ و خوشبرخورد و ملایم باشه، ولی اگه زیادی صبور باشه بقیه، ولو به صورت ناخودآگاه، اون ر
عیدهاتون هم مبارک
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
دیروز عصر با هدهد رفته بودم دکتر. فرستاد نوار گوش گرفتیم. ریپورتشو باز کردم، با حالت هیجانزده گفتم "وای! سولاخ کوچولو!" جفتمون تعجب کردیم. در حین آببازی تو یکی از گشت و گذارهای نوروزی اتفاقی دست دا
در اندرون من خستهدل ندانم کیست
◷
تاریخ انتشار: 1398/2/4 | ساعت: 17:16
مرکز از پرستارها سفته خواسته. یکی از قبلیها گفت نمیده، مدیر انقدر حرف زد که قانع شد. من حرفی نزدم، اومدم بیرون و بعد پیام دادم که سفته نمیدم. با پرستارهای سابقشون مشکل دارن، با من بیشتر کنار میان. گ