اندر حکایت در
سوار آسانسور شدم، تنها بودم، دو طبقه رفتم بالا، ایستاد، صدای باز شدن در اومد ولی در باز نشد، هرچی صبر کردم باز نشد، دکمهی باز شدنو زدم، زدم، زدم، باز نشد، سعی کردم با دست بازش کنم!، نشد، مامان پایین
گربهی خالی
پنجشنبهها وانت جمعآوری بازیافتیها میاد. ما بازیافتیهای درشت رو جدا میکنیم، کوچیکها رو نه؛ و تو حیاط پشت اجاق تک شعله نگهشون میداریم. داشتم جمعشون میکردم که ببرم دم در، ناگهان سه متر پرت شدم
مهمان هدهد
هدهد دیروز میگفت "ایشالا یه روز جبران میکنم برات، یه روز که مهمون داشتی و دست تنها بودی، میام خونهت و برات آشپزی میکنم و ظرف میشورم و..." منظورش وقتیه که ازدواج کرده باشم و خونهی خودم باشم. نمی
صابخونهی باوقار
دیروز یه شمارهی ثابت ناشناس بهم زنگ زد. برداشتم گفت "من خانم دکتر فلانی هستم" شناختمش. منظورش این بود که همسر دکتر فلانیه. دکتر فلانی، صاحب همون درمانگاهیه که اولین بار من اونجا مشغول به کار شدم. خی
تقلا
بعضیهام خیلی عجیبن. یه خانمی هست که هر چند هفته یک بار میاد درمانگاه. خیلی وقته دنبال کارای طلاقشه، وقتی هم میاد سفرهی دلشو واسهی ما باز میکنه. اما همممیشه با شوهرش میاد دکتر. امروز گفت که همین امروز حکم طلاقشون اومده. فکر کنین رفتن دادگاه حکم طلاق رو گرفتن و بهجای اینکه برن دفتر طلاق، شوهرش گفته بی...
و میگن کلا خیلی به خالهش رفته!
خواهرم میگه امروز خواب بودم، بیدار که شدم دیدم برهی ناقلا هم کنارم خوابه. رفتم تو آشپزخونه دیدم ظرفا رو شسته، سه تا تخممرغ بدون روغن! واسه خودش پخته، دو تاشو خورده و یه دونهی باقیمونده رو گذاشته
پویش موثرترین وبلاگها
این پویش، چالش، یا هر چیز دیگه، فرصت خوبیه تا اگه دوست داشته باشیم، دامنهی ارتباطات موثرمون رو گسترش بدیم. ۱. بازتاب نفس صبحدمان آرام، روان، مهربان :) ۲. دزیره تازه آشنا شدم. به دل مینشیند.
مامان ماه من
در این لحظه، در حالیکه چشمهای خودم پر از خوابه، وروجک رو روی پام خوابوندم. شکمم از بس قار و قور میکنه میترسم بیدار بشه! گشنمه در حد سومالی! مامان و بابا و داداش وروجک رفتن جشن قرآن برهی ناقلا. م
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
یادداشتهای گوشیمو حذف میکردم، یه چیز جالب پیدا کردم. یکی از یادداشتها، کامنت ارسالنشدهای مربوط به چند ماه قبل بود. یه جایی در نقد یه متنی کامنت گذاشته بودم، با وجود ادعای روشنفکری اصلا تایید نک
جمعهای که قرار بود تنهایی کل خانه را بتکانم!
امسالم مثل هر سال، خیلی از پارکهای شهر از هشتم تا پونزدهم نهال توزیع میکنن. من و مامان هم صبح رفته بودیم پارک نزدیک خونهمون که برای خونهی خواهرم که باغچه داره، نهال بگیریم ^_^ تو صف بودیم که یه م
بسم الله و علی برکت الله
بیایید وسط آشپزخانهتکانی نفسی چاق کنیم :) کیک روز مادر هستند ایشان. عکس کامل که نداشتم بذارم. این یه ورقشه! سمت چپ رو اگه دقت کنین، همون کیکیه که گفتم حدود دو ساعت پخت! زیرشو ببینین ضخیم شده در ح
شاید مثلا باید چشمهامان را بشوییم
آخر سال شده و خونهتکونی میکنم و عاشق این رسم شدم. یاد گذشتهها میکنم و میدونم که همین الان و امروز و این نوروز، همون گذشتهایه که خواهرزادهها و برادرزاده و پسرداییم بعدها یادش خواهند کرد و از ص
روزمره
درگیر کارهای اداری بودم امروز. در تلاشم به یه روشی، ده دلار از هزینهی تمدید پاسپورتم کم کنم. ده دلارم ده دلاره خب، به قیمت امروز، پونزده اسفند نود و هفت خورشیدی، میشه صد و سی و پنج تومن. کمی اینور و
چالش یک روز در آینده
نماز صبح رو که میخونم دیگه نمیخوابم. دیشب عروسم زنگ زده و گفته امروز نوهمو میاره پیشم. میدونه که دوست ندارم بچهها طولانی پیشم باشن، ولی این بار دلیل موجهی داره. امروز دفاع داره و نه خودش و نه پد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان/...
"تمام اعضای بدن پیش ما به صورت امانت هستند که به وسیله آن ها ترقی کنیم و به کمال برسیم و باید به تمام معنی و تا حد امکان و به اندازه، نه کمتر از طاقتشان و نه بیشتر از طاقتشان آن ها را برای رسیدن به بالاترین حد کمال استفاده نمود." اینو اینجا خوندم. اگه یه وسیلهی موردنیازی رو اجاره کرده باشیم، حواسمون...