این من و این گوی و این میدان
گفتم که کارم را نصف کردهام؟ وقت آزادم ظاهرا بیشتر شده، ولی برکتی مرا باید که کم است به نظرم. انگشتر در انگشتم آزادانه میچرخد و حرکت میکند، گاهی از حرص درش میآورم و میاندازم گوشهای. چند روز است
بیگناه
دیروز بستهی نود دقیقهای یک ماههی مکالمه خریدم. الان نگاه کردم هفده دقیقهاش مونده :| گفتم ای ایرانسل دزد و رفتم که دقایق مکالمهمو جمع بزنم و با مدرک به دادگاه لاهه شکایت ببرم که دیدم فقط نیم ساعت
نماد اعتماد الکترونیک
دفعهی اولی که کتاب سفارش دادم، بعد از فیکس کردن سفارش و پرداخت هزینه پیام دادن که متاسفانه نمیتونیم سفارشتون رو بیاریم، شماره کارت بدید پولتون رو برگردونیم. تجربهی بدی شد. امشب هم گفته بودن که تا
حرفهای خندهدار؟
حتما شما هم تا حالا بارها به نسبت انسان با جهان فکر کردین، کمی و کیفی. اینکه ما چقدر و چقدر و چقدر ناچیزیم در برابر عظمت عالم و اگه بخوایم ارزش هر چیزی در دنیا رو مستقیما به ابعادش مرتبط کنیم، واقعا
یاد باد آن روزگاران یاد باد
من پر از شعفم! داریم کتابهای انباریها رو تخلیه میکنیم که بدیم بازیافتی. هدهد میخواد با پولش گل و گلدون بخره. یک چیزهایی از بین کتاب دفترها برداشتم بمونه برام. کتابهای زبانفارسی دبیرستانم، یک کت
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر/برق دولت که برفت از نظرم باز آید
ببینید تو رو خدا، با چه مشقاتی مطالعه میکنم! به یاد آن سالهای دور برق رفته! چقدر امروز یاد گذشتهها زنده میشه! + فلاش گوشی رو روشن کردم تا بتونم شمع روشن کنم. کبریت زدم خاموش شد، ناخودآگاه آور
تکمله
و آخرین خاطرهی امروز هم اینکه ما قبلا خونهمون حیاطدار و بزرگ بود، باغچههای بزرگ، درخت انجیر و انگور و انار و گوجهسبز و کلی گل مختلف و رنگارنگ و پیست دوچرخهسواری داشت! اون جلوی حیاط هم یه اتاق ب
اللهم ارزقنا
ای انسان "به دنبال رزقی برای فکر و عقل و قلب و روح خودت باش؛ که رزق فکر، خلوت و توجه و مطالعه و نظر است و رزق عقل، معرفت و رزق قلب، اطاعت و رزق روح، قرب و انس که هر کدام از کار نیروی سابق تامین میشوند فکر رزق عقل را میسازد و عقل رزق قلب را و قلب رزق روح را."
یک هفته با جین ایر
اگه در حال خوندن کتاب جین ایر هستین یا قصد دارین که بخونینش، این سطور پایین رو نخونین. من از اول حق رو به سنتجان ریورز دادم که با وجود عشق تند و تیزش به روزامند، اون رو به همسری انتخاب نکنه. قبل
کتیبهی چهل ساله
امروز خانم ص میگفت تو اون یکی محل کارش، یه دختری اومده بوده کتاب میفروخته و میخواسته ازش بیشعوری رو بخره، اما نخریده. گفتم من دارم، اگه بخواد براش میارم. خوشحال شد گفت بیار. که دکتر بدوبدوکنان از
تهتغاری
از صبح بشور و بساب و بشور و بساب و بشور و بساب داشتم. انصافا بعدش انگار روح آدم تازه میشه :) مامان هم پلومرغ پختن، با فقط سینهی مرغ. شیرینی هم آوردن، برای تولد حجت؛ اختصاصی توش نارنجک هم بود. امروز
جان به لب
شعله دارم میکشم در تب، نمیفهمی چرا؟ آب دارم میروم هر شب، نمیفهمی چرا؟ اهل آه و ناله کردن نیستم، جان من است اینکه هر دم میرسد بر لب، نمیفهمی چرا؟ آنچه من پای به دست آوردن چشمت زدم قید دینم بود
جمود مغزی
اگه میشد تو روی طرف فحش بدیم خوب بود، نه؟ :) حالا هر فحشی نه، همینایی که تو ذهنم میدم فقط؛ احمقِ بیشعورِ آشغالِ عوضی! خلاصه الان میخوام به یه نفر که هیچ کار بدی نکرده بگم احمق بیشعور آشغال عوضی! ت
شمع
من امشب یه مولکولم، تو سرزمین مولکولها. اینجا یه سالن بزرگ و طویل و شیکه. زندگیمون خوبه، امکانات رفاهی متناسبه. اما یه بلندگو اینجاست که هر شب اسم چند تا از مولکولها رو اعلام میکنه تا برن به سمت
دورهمی
بالاخره رفتیم این دورهمی رو. متاسفانه فکر کنم دیگه از بچگی دراومدم و وارد دنیای آدمبزرگا شدم. نشون به این نشون که خودم آنجا و دلم جای دیگری بود. نگران و مضطرب خانه و کاشانه. یادش بخیر وقتایی که تو خ
گلابتونه دختر
دیروز یکی از بچهها پا به ماه بود. کم و بیش درد هم داشت حتی! هر لحظه منتظر بودیم دردش زیاد بشه ببریمش بیمارستان! حالا بچه هم بریچ، سزارین. انقدر اینو راه بردیم که به نظرم شب، راه به راه رفته بیمارستان!
مگه داریم، مگه میشه...
یکی از موضوعات گپوگفت دیروز، ازدواج، زندگی متاهلی و زندگی مجردی بود. (سه متاهل، سه مجرد) مثلا داغونترین خواستگارتون چه شکلی بوده؟! جالبترین جواب: یه آقای ناشنوا، نقص تو دست یا پا (دقیق یادم نیست کد
عصرانه
از خونه که میومدم بیرون، مامان توی حیاط، روی تکپلهی جلوی راهرو نشسته بودن. حیاطِ تمیز و جاروزده، هوای فوقالعاده و سکوت خوشایندی که جریان داشت، بهنظرم میتونست عصر دلانگیزی رو رقم بزنه. دیروز که
شکلاتگلاسه
فلاسک رو آبجوش کردم و نیاوردم. اومدم پارک بانوان واسه سکوت و خلوت و فکر. یهکم که گذشت دیدم همه دارن ورزش میکنن و من دراز کشیدم! پا شدم قدم بزنم، هرچی پول و کارت و طلا تو کیفم بود گذاشتم جیب پالتوم
شکلاتگلاسه 2
از پارک اومدم بیرون و به ذهنم رسید بهجای خوردن شکلاتگلاسه تو اون ویتامینسرای همیشگی، برم بستنی بخرم و تو خونه درستش کنم. مشکل خامهی فرمگرفته بود که نمیارزید تو خونه درست کنم، گفتم اسپری خامه بخ