اگر افسانه باشه، باشه باشه
من متاسفم که باید بگم اون چیزایی که فکر میکنید تو آینده وجود دارن، وجود ندارن. حالا اینو خودم دقیقا محاسبه و نتیجهگیری نکردم، از همینایی که مثلا رفتن به آینده شنیدم. ضربههای بدی خوردن اغلب. بالاخ
جزئیاتی که بهشون توجه نمیکنیم، اما نشون میدن که تلاش برای فرهنگسازی مطلقا بینتیجه نیست.
در حال حاضر، مردم یک نقطهی خاص از شهر مقدس مشهد، نسبت به دو سال گذشته، بیشتر پشت رنگ قرمز یک چراغ عابرپیادهی خاص میایستن. اینو کسی بهتون میگه که پونصد و پنجاه روز از هفتصد و دوازده روز گذشته رو پش
آه، بکش آه، بکش خوب من
گفتن خیلی آه میکشی، چه خبرته؟ مامان همیشه از بچگی همینو میگن، درحالیکه من فقط نفس عمیق میکشم. اما از قضا این دفعه رو درست گفتن. این چند وقت، آههای واقعی میکشم. گفتم من میخوام برمممممم! گفتن برو
بنبست باز
کلی وقت میذارم، میشینم خودمو تحلیل شخصیت میکنم، شخصیت دور و نزدیک خودمو ترسیم میکنم، گیر و گورهای ساده و پیچیده، نرمال و آنرمال، شایع و غیرشایع روانیمو درمیارم، برچسبهای عجیب و غریب به خودم میزنم
خونهی ما، دور دورهههههههههه
هرکی مسخره کنه، موریانه بشه ایشالا! اینجام خونهی من و پسرداییمه همیشه با پشتی و کوسن و چادر و... خونه میسازن چه خونههایی! البته الان برهی ناقلا نبوده، خونهمون یه کلبهی محقر شده، ولی ال
من و بچهها
بهرغم سختگیریهام و جدی بودنهام و حرفم حرف بودنهام و جلوی لوسبازی کوتاه نیومدنهام، معمولا بچهها تمایل خوبی به برقراری ارتباط باهام دارن که البته این میل، اغلب بیجواب میمونه. اما وقتی جواب بد
منشی ناشی
دوست دارم کلاس دوم دبیرستان باشم و یه معلم داشته باشم که هفتهای یه موضوع انشاء بده و هر هفته منو صدا کنه پای تخته و من برم پایین سن کلاس، پشت به تختهی سبز و روبروی سی نفر آدم بایستم و دفترمو تا جلوی صورتم بیارم بالا و شمرده شمرده متنمو بخونم و گاهی از چهرهی همکلاسیهام بازخورد بگیرم و تو لذت شنیدن صد...
ریش سیمرغ
قرار بود نوبتی بگیرم که سایتش هشت صبح باز میشه و خیلی سریع نوبتها پر میشه. هفت و پنجاه و پنج دقیقه مدارک رو آماده کردم و بعد سرخوشانه اینور اونور میرفتم. آقای هم هی میگفتن بیا بشین پای گوشیت که آم
مسخره
تو کلینیک داشتم ناطوردشت مزخرف رو میخوندم. یهجایی هولدن گفت حاضر بودم همهی پولم رو بدم، اما جلوشون گریه نکنم. شاید کمتر از یک ساعت بعد، جلوی دکتر و خانم ص بغض کردم. حاضر بودم حقوقمو ندن، اما جلوشو
English is so bad
درسته که زبانم خوب نیست، درسته که درس غیردوستداشتنی دبیرستان و دانشگاهم بوده، درسته که برای اولین و آخرین بار، دو سال پیش، نصف یک ترم رفتم کلاس زبان، درسته که تو این دو سال بجز فکر کردن به کلاس زبان
+ علی ما منع
+ بچهها میخواین راجع به یک چیزی با هم صحبت نکنیم؟ فارغ از شرایط کنونی، یه مسئلهای برام جالبه. گاهی آدما میگن "میخوام تنها باشم" و منظورشون اینه که "لطفا بمون و حرف بزن"؛ گاهی میگن "میخوام تن
خب که چی؟
دیشب یه شبهجوکهایی تو گروهها پخش شده بود به این مضمون که "بچهها ایران سه صفر از ژاپن باخته، فردا کارتهاتون همراهتون باشه." امروز جوک به واقعیت پیوسته و اومدن محل کار آقای و پسران!، پسر کوچک آقای
شعر میخوانیم
من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم با یادگاری از تبر از سمت جنگل آمدی گفتم چه آمد بر سرت؟ گفتی که محرم نیستم مجذوب پروازم ولی دستم به جایی بند نیست حالا قضاوت ک
قلب آکش خوبه، مغز دست دومش
سرگرمی یه آدم بیکاری که روز جمعه اطرافیانش رفتن پی کار و گردش خودشون و اونو تو خونه تنها گذاشتن، میتونه این باشه که بره تو دیوار بگرده و بخونه که ملت به چه دلایلی لوازم نوی تازه خریدهی خودشونو میخ
شیشه ی پنجره را باران شست
از بارش باران و برف خوشحالتر از اونم که بابت جواب سلام ندادن یه دکتر بخوام ناراحت بشم. خب دو بار من خودمو به ندیدن زدم، یه بارم اون خودشو به نشنیدن زد اگر نبود آن اولی، میرفت تو لیست سیاهم بابت آن
خ مثل خواهر؛ خ مثل خاله
برادرم موتور خریده. زبونم نمیچرخه بگم مبارکه. بچه است آخه. بچه هم نباشه، موتور آخه؟ خیییلی خوشحالم که خالهی برهی ناقلام ^_^
استخدام ماما، جهت طبخ و تزئین شیرینی و کیک تولد در زایشگاه
دو هفته است آگهیهای استخدامی روزنامه رو چک میکنم. یکی ستون پزشکی و درمان، یکی هم ستون آشپز و شیرینیپز!!! انقدر امروز وسوسه شدم که برم یکی از این قنادیها برای بردست قناد، شرایطش رو ببینم، اما منصر
ای دار و ندار علی
بعد از مدتها امشب رفتم مسجد. عوض شده بود. علاوه بر امام جماعتی که به شکل بدی عوض شده، جو مسجد هم عوض شده بود. مجری امشب، گویا داشت برنامهی جشنی رو مجریگری میکرد، بهجت و سرور در صداش موج میزد. یوم الله بیست و دوی بهمن و دههی فجر و پیروزی انقلاب رو هم تبریک و تهنیت گفت. امشب واقعا جای تبریک گفتن بود؟ ...