ده مرتبه الهی العفو...
مَرده با بچهاش داشت میرفت. دست بچهاش دو تا بستنی بود، یه نونی و یه مدل دیگه. بچه یکیشونو سمت باباش گرفته بود و هی میگفت "بابا اینو باز کن!" باباش از گرفتن بستنی امتناع میکرد و میگفت "باشه صب کن بریم تو ماشین" من از ذهنم گذشت که لابد مَرده روزه نداره و بخاطر همین هر دو بستنی رو داده دست بچهاش که مثلا...
یا أیها المسرفین!
" قُل یا عِبادِیَ الَّذینَ أسْرَفوا عَلى أنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ، إنَّ اللهَ یَغْفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً؛ إنَّهُ هُو الغَفورُ الرَّحیم" + عنوان: خودمو عرض کردم!
ما زنده از آنیم که افطاری بخوریم :)
. با روزه چطوری؟ . خوبم، سخت نیست برام. . خوبه، بنیهات قویه که با این وزن میتونی روزه بگیری! . مگه به وزن ربط داره؟؟؟ . آره. من خواهرم چهل و پنج کیلوئه نمیتونه روزه بگیره! . ... الان دم افطار که از سرگیجه قشنگ تلوتلو میخورم، به این نتیجه رسیدم که ربط داره خانم، ربط داره! (باید میگفتم "ربط داره آقا، ...
پرتقال ناقلا...
_ اسمش چیه؟ + جوجه! _نه! اسسسمش چیه؟ + جو! جه! _ اسم جو! جه! ات چیه؟ + اسم؟؟؟ _ آره، اسم. + امممم... _ مثلا نارنجی! + اسمش پرتقاله :) کلا از عروسک مروسک بدم میاد! بخصوص اگه عروسک انسان باشه. ولی این یه جور مظلومانهای نگاه میکنه، گردنشم کج کرده دیگه هیچی :)
فوت
داشتم یک پست مینوشتم. نصفه موند. پدر دکتر فوت کرده. امروز صبح دفنش کردن. پا شده بود اومده بود. بنده خدا گریه میکرد. بعد یک ساعت بلند شد رفت. خیلی حس غم ریخت تو دلم. نمیشناختمش، ولی غمش نشست رو دلم. خدابیامرزدش. بعدا که حوصله داشتم این پست و پست قبلی رو تکمیل میکنم. + اگر تونستین لطفا براشون نماز وحش...
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
روزایی که هر دو هستیم، اغلب میاد تو اتاقم. روابط اجتماعیش از بقیه قویتره و همونطور که قبلا گفتم فک میکنم خاکیتره. من بودم، یک یا حداکثر دو دفعه جواب سرد یا خنثی میگرفتم، دفعهی بعد نگاشم نمیکردم. انصافا نمیدونم بقیه اوایل آشنایی چرا و چطوری منو تحمل میکنن :) حالا یکّم یخم وا شده، حرفم میزنم :) اون رو...
عروسی
بعد چند سال عروسی رفتم شنبه مولودی داشتن. اولش یادمه از کجا شروع شد که دیگه نرفتم. راهنمایی بودم. یه مؤسسهی فرهنگی مذهبی تازه تأسیس جای خونمون بود که حاجآقاشون میومدن تو مدرسهی خودگردان ما و واسمون کلاس میذاشتن. ازمون خواستن با چادر بریم سر کلاسش. کلاسهای مدرسهمون دختر و پسر با هم بودیم، ولی تو کلاس...
ما هم بعله :)
ما نیز در چالشی که از وبلاگ یک آشنا شروع شده شرکت نمودیم :) اولش خواستم بگم سرگذشت من خیلی شبیه به لوسیمی هست و دیگه چیزی ننویسم. ولی بهتر دیدم بنویسم و نقاط تفاوت رو بیشتر بگم. نمیدونم ولی چی از آب دراومده. در کل اونایی که این پست رو خوندن میتونن از خوندن پست من صرف نظر کنن :) اونایی که نخوندن هم ق...
اندر حکایت BRT سواری
سوار BRT بودم و BRT هم در حال حرکت. یه خانمه برداشت با صدای بلند گفت "آقای راننده همینجا نگه دار، پیاده میشم"!!! بعد از دو سه ثانیه دوباره گفت "نه نه اینجا نه، برو برو، نمیخواد وایستی!"!!!
مگه میشه که تو بخندی ولی، به اعجاز لبخند تو زل نزد؟ :)
الان من چقد خوشحال باشم خوبه؟ امشب قرار بود بجای یکی از همکارای پرستار، شیفت شب وایستم تا دوازده یک. از کار پرستاری زیاد استقبال نمیکنم راستش، مامان و آقای هم سهی شب میرسن انشاءالله، به همراه عمه. فردام که عیده. تمام اینها باعث میشد دلم نخواد برم. الان زنگ زد گفت نمیخواد بیام :) واسه خودم آهنگ گذاشت...
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
باز حماقتم گل کرده! با این همه کاری که امشب باید انجام بدم اینجام الان! خو آخه دلم تنگ شده! چند وقته درست و حسابی نخونده بودمتون! الان خلاص شد ولی :) حرف زدنی بسیار است، پای زدن که میرسه همه از ذهن فرار میکنن! بین دنبال شوندگانم میچرخیدم، یهو فک کردم وب یکیتون حذف شده! میخواستم از ناراحتی پیداش کنم ...
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست!
برآیند حرفایی که هفتهی گذشته از آدمای مختلف شنیدم این بود که من یه آدم سرسخت و مقاوم نسبت به تغییر، مرموز با ذهنی پر از اطلاعاتی که به بیرون درز نمیکنن، پیچیده، بسیار ایدهآلیست، شدیدا درونگرا و جزء آدمهای تیپ A هستم که ریسک بیماریهای قلبی عروقی دَرِشون بالاست! باید اعتراف کنم احساس ناتوانی و شکست می...
دو پست در یک پست
حدود یک ماه پیش از یه کاری حرف زدم که شروعش کردم و خوب اون کار خیاطی میباشد :) میخواستم مطمئن بشم از ادامه دادن یا ندادنش. تقریبا راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم که یه دوره سه ماهه خیاطی مقدماتی با زور و اجبار مامان جان رفتم و یه چند تا بلوز و شلوار و مانتو و اینا دوختم بعد هم بوسیدم و گذاشتم کنار، ...
و این منم
نمیرود؛ دستم نمیرود، به نوشتن... خواهد پاشید؛ مغزم خواهد پاشید، به زودی از هم... و این منم، ای کاش بشکنم... + حیف که راهشو بلد نیستم.
لطیفه
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
10:10
خوب (خُب) داره پیش میره، نه خیلی خوب نه خیلی بد. در عرض چند روز چهار پنج مورد مشکوک به سندرم داون داشتیم، قلبشونو که گوش میدادم داشتم به موجودات کوچولوی بی گناهی فکر میکردم که الان اون تو بودن و منتظر تا ما تصمیم به بودن یا نبودنشون بگیریم! بچههای داون نگاه تحقیرآمیز یا ترحم یا تمسخر رو میفهمن؟
کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس
باز حماقتم گل کرده! با این همه کاری که امشب باید انجام بدم اینجام الان! خو آخه دلم تنگ شده! چند وقته درست و حسابی نخونده بودمتون! الان خلاص شد ولی :) حرف زدنی بسیار است، پای زدن که میرسه همه از ذهن فرار میکنن! بین دنبال شوندگانم میچرخیدم، یهو فک کردم وب یکیتون حذف شده! میخواستم از ناراحتی پیداش کنم ...
دیوار
آقای زنگ زدن، برنداشت. بعد اون زنگ زد گفت "شما زنگ زده بودین؟" آقای هم پرسیدن "شما خونهتونو زدین بودین به دیوار؟"!!!!! من و هدهد اینور از خنده ریسه میرفتیم!