عکس
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/5 | ساعت: 22:50
چیزی که در این تصویر میبینید، لاین موتورسوارهای شهر ماست که متأسفانه گاهی اتوبوسهای BRT قانون رو زیر پا گذاشته و ازش عبور میکنن! میخواستم مثلا از حرم عکس بگیرم، اصلا معلوم نیست! ایشون هم شاسخین هدهد میباشند که بنده عمل جراحی پیوند مو (از یه خرس دیگه) روش انجام دادم و خدا رو شکر پیوند هم کامل
مساحت زیست
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/30 | ساعت: 20:04
یه پستی گذاشته جناب غمی مبنی بر راه انداختن چالشی به نام "مساحت زیست"نمیخوام شرکت کنم، فقط میخوام دو نکته راجع بهش که راجع به خودمه بگم. این پست منو به این فکر انداخت که ببینم من بیشتر با چه چیزایی میزیم، هرچی بیشتر گشتم، کمتر یافتم! بیشترین چیزهایی که باهاشون در ارتباطم، گوشی و هندزفری و ساعت و
موزیک
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
امروز زمان بستهی اینترنتیم به پایان میرسه و هنوز حجم دارم. اگه آهنگ خوب میشناسین اسمشو لطفا بگین، برم دانلود کنم. ترجیحا با کلام. ترجیحا مضمون خوب، از اینایی که آدم باهاش فکر میکنه. خیلی ریتمیک نباشه. اگه لینک بدین که عالیه. + سپس آهنگای پیشنهادی رو میذارم همینجا :)
.
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
قبل اذان داشتم برای پدر دکتر قرآن میخوندم، از اول جزء سه تا سر آل عمران. بعد اذان شد و افطار کردیم و نماز خوندیم و با مددکار و روانشناس رفتیم مسجد. برامون قرآن آوردن، باز کردم "بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم . الم . اللهُ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیّوم"* حس خیلی خوبی بود، مثل حس کسی که حس ...
ضمن تقدیر و تشکر
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
مردمم پست میذارن، مام پست میذاریم :| والا... بارها شده از نوشتن خزعبلات ذهنیم منصرف یا پشیمون شدم. بخصوص وقتی قبل از انتشار پستم میبینم یه وبلاگی یه پست پُر گذاشته. خجالت میکشم اصن! [دفعهی اوله بجای اصلا مینویسم اصن! ولی سعی میکنم دیگه ننویسم :)] بهتر بود اسم اینجا رو خزعبلاتخونه میذاشتم! + ب
لحظهی خوب دعا برای هم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
قبل از افطار خونه بودم! موقع اسماءالله، حتی موقع ربّنا هم! زمزمه کردن اسماءالله الحسنی واقعا لذتبخشه! هر شب که این شانسو ندارم، امشب داشتم. عالیه! نیست؟ :) + یادتان باشد طبق روایتی از حضرتش، از اعمالی که بر شب قدر وارد میباشد، دعا برای آرتمیس میباشد. لازم که نیست در مورد حضرتش شفافسازی کنم؟
دوچرخه
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
یکی از بچهها دوچرخه خریده بود، تا آن روز دوچرخه ندیده بودم! ساعت ده و نیم بود، برداشتمش و از خانه زدم بیرون. یک کوچهای بلد بودم که خیلی تنگ بود. رفتم آنجا و رکاب زدم و رکاب زدم و رکاب زدم، به هر طرف کج میشدم دستم به دیوار بود و مانع افتادنم میشد. کوچه دریا شده بود و من غریق؛ به خانه که رسیدم افط
جهان به اعتبار خندهی تو زیباست :)
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
خانم ص اومده بود کلینیک و میگفت "نوهام هنوز چهار ماهه نشده، میگه مامْما!" نگفتم "یه خواهرزاده هم من دارم که هشت ماهه شده و هنوز سینهخیز نمیره! حرف زدنش پیشکش!" به قدری این وروجک تنبله که حد نداره! به شکم میذاری سریع بلند میشه میشینه، دریغ از یک قدم ناقابل :( بره ناقلا نه و نیم ماهه بود که رااا
حاشیهی امن
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
خدایا! خیلی بد بود! خیلی! خیلی! خیلی! خیلی! خواب دیدم جنگ شده، همه مردم داریم فرار میکنیم، حس ناامنی تمام خواب رو پر کره بود. واقعا خیلی بد بود. قشنگ مرگ رو یک قدمیم حس کردم. همین دیروز گفته بودم مرگ برام خیلی گنگه و وحشتناک. تو خواب حسش کردم از گنگی دراومد، حالا باز یادم رفته! انسانم دیگه، چه میش
:(
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
صدای شُرشُر آب میومد، گفتم بیخیال! الان رفتم تو آشپزخونه، فرشش رو آب برداشته! یادم رفته شیلنگ لباسشویی رو بذارم تو دستشویی :( کی میاد با دهن روزه فرش بشوریم؟ ساعت چهارده و بیست و دو: فرشو شستم، لباسامو پهن کردم، آشپزخونه رو شستم، طیامم کشیدم، الانم زیر کولر ولو شدم!
این غصهها برای دلم خیر مطلق است...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
چقد احمقم و چقد بدبخت! بازیچهی یه آدمِ سادیست شدم! همیشه یه بحث مزخرف راه میندازه که مثل معاملهی دو سر زیانه، مثل شمشیر دو لبه! شرکت نکنم جَو فوق سنگین میشه، شرکت بکنم به خودرایی و ساز مخالف زدن متهم میشم. اون سکوتهای معروفم هم دیگه جواب نمیده، یه راهی برای باز کردن زبون من پیدا میکنه. خودش خیل
00:00
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 3:50
00:00 :) خوبه کسی ذهنخوانی بلد نیست :)
حساس نشو، حساس نشو!
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
یک بندهخدایی از دنبالشوندگانم یک پستی گذاشته بود راجع به یک موضوعی که من روش حساسم. موضع خود نویسنده خیلی واضح نبود. خواستم یک سوالی بپرسم، بلکم روشن شم. یادم افتاد از یک جایی به بعد به خودم قول دادم سوالی که جوابش بهم ربط نداره نپرسم! + هیچکس رو مخفی/خاموش دنبال نمیکنم. + اون سواله همینطور تو
مورچهخوار
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
تقصیر من نیست که انقد پستهای تحلیل شخصیت و روانشناسی وبلاگم زیاده! کاملا اتفاقی پیش میاد؛ و البته که مجبور نیستم بابت چیزی که اینجا مینویسم از کسی اجازه بگیرم D: پیرو این پست که دیشب خوندم، بنده یک عدد مورچهخوار هستم! "شما یک مورچهخوار هستید! یک شخصیت عملگرا، دقیقا میدانید چه موقع به شکل یک ت
معامله
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
وَ إِذَا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَ اللَّهَ کَانَ عَلَى کُلِ شَیْءٍ حَسِیباً.النساء ٨٦ هرگاه به شما تحیّت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا (لااقل) به همان گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه چیز را دارد. سلام و تحیات...... اینکه وبگاه این کمتر
...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۵ ب.ظ متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. ۳ ۰
آلما یعنی سیب :)
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
اول اینجا . . . من نه دیوانهام، نه غمگینم که فکر خودکشی تو سرم باشه، مهندسم که نیستم، پس چرا انقد علاقه دارم سرک بکشم به این پروژههایی که گله به گله تو شهر پخش شدن و از قضا هفت هشت متر و بلکم بیشتر عمق دارن؟ یه حس جالبی بهم میده! هم عمقش هم دم و دستگاهها و هم این فکر که چطوری اون همه تیرآهن و میلگرد...
بستنی شاد :)
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 13:11
« شیعیان ما در شادی های ما شاد و در حزن و اندوه ما محزون و غمگین هستند » پیمان بستن با شما عین شادیست، یک بستنی شاد :)
قبض روح :|
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
من نمیدونم این دورههای قبض و بسط چرا انقد تند تند میان میرن! شورشو در آوردن دیگه! میخونم و حوصلهی کامنتگذاریم نمیاد. واسه نوشتن هم که اصلا موضوع پیدا نمیشه. چی بگم خوب؟ مثلا بیام بگم دیروز برای اولین بار جواب آقای جان رو دادم و باعث شد تو این سن
از لاک جیغ تا...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
اولی رو خیلی دوست دارم، دومی رو دوست دارم، سومی رو هی همچین دوست دارم، ما بقی رو هم نه چندان :) ولی اولی رو خییییلی دوست دارم :):):) مامان یخچالو ریختن بیرون اینا از توش کشف شدن. اینکه چرا نمیشه لاک بزنم خوب معلومه چون هر روز سرکارم و تازه پد لاکپاککنمم تموم شده. اینکه چرا تو یخچال نگهشون میداریم مع...