خاطره
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
اسمشو رو پلاکاردهای کنار خیابون دیدم، اول شک داشتم بعد با کمی تحقیق مطمئن شدم خودشه. یکی از اساتیدم که یه درس دو واحدی جنجالی باهاش داشتم کاندیدای انتخابات شورای شهر شده. راجع به این موضوع نظر خاصی ندارم، فقط خاطرهی اون ترم برام زنده شد. اون ترم ما
انتخابات
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
یکی از وبلاگهایی که دنبال میکنم بعد از اتمام رایدهی و قبل از اعلام نتایج، اظهار امیدواری کرده که طبق شواهد، پیروز انتخابات هستن و یکی دیگه از وبلاگهایی که دنبال میکنم و طرفدار فرد مقابله هم همین نظر رو در مورد کاندیدای خودش داره. آیا این جالب نیست؟ از اون جالبتر آیا این نیست که اینها به من هیج ربطی ...
بیدقتی!
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
بگم چی شد؟ یکککک عالمه از عکسامو اشتباها حذف کردم :'( کلی خاطره دود شد رفت هوا! چون من یه نیمچه آلزایمری دارم که به تدریج داره پیشرفت میکنه (به تشخیص خودم)
یا مَنِ إسْمُهُ دَواء...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/1 | ساعت: 7:31
لطفا خواهشا استدعا میکنم، برای یکی از عزیزانم دعا کنین، خیلی دعا کنین، از ته دل دعا کنین. به یه بیماری خطرناک و کشنده مبتلا شدن و ما خیلی نگرانیم. خیلی نگرانیم. + یا مَنِ إسْمُهُ دَواء، وَ ذِکْرُهُ شِفاء... إرْحَمْ مَن رَأسُ مالِهِ الرَّجاء
از اینجا تا شهر مورد علاقهی من 4hr & 40 min
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/26 | ساعت: 11:49
خوب مسلما بهشان مربوط نیست. و تازه بنده خداها که چیزی نگفتهاند و مطمئن نیستم که تو ذهنشان چی میگذرد. و تازه تو ذهنشان هم این باشد که "چه دختر نچسب خوابالویی! انگار خرس قطبی است!" و فک کنن "پررو پررو رفته تخت بالایی و پایین هم نمیآید انگار آن بالا ق
نفس عمیق
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/26 | ساعت: 11:49
خواستم بنویسم "عصبانیم، خیلی خیلی عصبانیم!" تا بیام وبلاگو باز کنم و بخوام تایپ کنم فروکش کرد رفت پی کارش، البته هنوز در حد :) نیستم. حق دارم عصبانی باشم. دفعهی چهارصد و بیستمه که میام و پشت در بسته میمونم و تازه امروز یک عالمه مرد هم جلوی در بودن
دل من شکوه نکو :)
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/19 | ساعت: 12:59
چند دفعه ریپلای کرده باشم خوبه؟ :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نس
من و خودم
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/19 | ساعت: 12:59
میدونم دروغه، داری دروغ میگی، واضحه دروغ میگی. دروغگو! دروغگو! دروغگو! میشه خفه شی؟ واقعا که خیلی احمقی! مگه مرض داری به این موضوع فک میکنی؟ همون احمق واقعا برازندهته! احمق از ریشهی حَمِقَ... یه دفعه به خودت میای میبینی واقعا مازوخیست شدی ه
تزریق
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/19 | ساعت: 12:59
چقد خوشحال شدم وقتی دیروز چههههار نفر از کسانی که اصلا و ابدا انتظارش رو نداشتم بهم تبریک گفتن! اول حاجآقای صفریان با اون دعای خوبشون :) با وجود آشنایی خیلی کوتاه. دوم سمیرا عالمخواه با اینکه ارتباطاتمون خیلی خیلی کمه :) سوم جمیله* که دیگه اصصصلا ف
همین الان یهویی
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/19 | ساعت: 12:59
خوب تا دقایقی دیگه همکارم میرسه. سلام و احوالپرسی میکنیم. بعد با هم میریم تو. میشینیم. احتمالا یک ربع وقت داریم تا قبل از برقراری سکوت. بقیهاش توی تاریکی خواهد گذشت. همه چیز نرماله. فقط چند تا چیز هستن که آنرمالن. یک: تو اون یک ربع وقت چی بگم؟
جشنواره ملل
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/13 | ساعت: 1:36
دیروز رفته بودم جشنواره ملل، تو دانشگاه فردوسی. افغانستان، نروژ، اندونزی، آمریکا، سوریه، تایلند، عراق، پاکستان، تاجیکستان، یمن، بحرین، روسیه، چین، ژاپن، کرهجنوبی، ایتالیا، لبنان غرفه داشتن. شاید باز هم بود ولی همینا رو یادم میاد دیگه. هر کشوری غذاهای مخصوص کشورش رو هم آماده کرده بود. جالب بود از غذا...
شما هم ساعت و دقیقهی یکسان، زیاد میبینین؟
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/13 | ساعت: 1:36
_ دیشب همه رفتن خونهی عسل، بجز من که به بهانهی روزه موندم و واسه خودم کاپکیک و راحتالحلقوم پختم :) _ پیرزن همسایه ناگهان در وضعیتی که بوی سوختگی خونه رو پر کرده بود اومد خونهی ما، چون پشت در مونده بود. _ اولین تکهی راحتالحلقوم رو ایشون با چایی میل کردن. _ به زووور و برای اینکه ایشون غذا بخوره نشستم ...
کجا میروی ای مسافر درنگی
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/13 | ساعت: 1:36
و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتی ندیدیم خاکسترت را به دنبال دفترچهی خاطراتت دلم گشت هر گوشهی سنگرت را و پیدا نکردم در آن کنج غربت بجز آخرین صفحهی دفترت را همان دستمالی که پیچیده بودی در آن مهر و تسبیح و انگشترت را همان دستمالی که یک روز بستی به آن زخم بازوی همسنگرت را همان دستمالی که پولکنشان شد ...
بانک
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/13 | ساعت: 1:36
+ بنظرتون چقد دیگه باید صبر کنم؟؟؟ هنوز تو نوبتم :/
الحمدلله :)
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/13 | ساعت: 1:36
خوشحالتر از من دیروز، خودم بودم :) برای چیزی که امروز گرفتم :) شاید بنظر دیگران، خیلی خیلی بیاهمیت بیاد، ولی دیروز وقتی فهمیدم امروز دانشنامهام رو بهم میدن رو ابرها بودم :) انقد گیر تو این کار من افتاده بود که تصور گرفتنش برام سخت بود :) یعنی هر طرف میرفتم، باید یه اشکالی به کار وارد میشد :) نه از ا...
سلام
◷
تاریخ انتشار: 1396/1/27 | ساعت: 12:01
آیا شنُفتِن که مِشَد زلزله رِفته؟ ما که فک کردیم ماشین سنگین رد شده :) خواهرم پیام داده زندهای یا زیر آواری؟؟؟ اکنون صدای مرا از زیر آوار میشنوید :) + یکککک عالمه پست نانوشته! دارم؛ و یکککک عالمه ستارهی روشن! تعطیلات هم واسه آدم وقت نمیذاره!
تعریف هم به ما نیومده!
◷
تاریخ انتشار: 1396/1/27 | ساعت: 12:01
+ آرتمیس × بفرما + خیلی عالی هستی × از چه نظر؟ احساس خودشیفتگی بهم دست داد + حق داری! نتم داره تموم میشه ای وای! بعد بهت میگم و + همچنان نت داره و همچنان آنلاینه :) و من نگفتم چرا طفره میری و نگفتم میدونم میخوای چی بگی. و چقد فاصله احساس میکنم بین من و من. و چقد دلم میگیره از این من. و چقد اون من رو...
نوروز خود را چگونه گذراندید؟
◷
تاریخ انتشار: 1396/1/27 | ساعت: 12:01
رفتم شهر کتاب، "بیوهکُشی" و دفتر رنگآمیزی و مداد رنگی برای خودم خریدم :) دفترم انقد خوبه! شاید یه طرحش رو گذاشتم. برای تولد دوستم هم پازل هزارتایی خریدم. شهر کتاب تو طرح عیدانه بود و تخفیف میداد. گفت کد ملیت؟ گفتم ایرانی نیستم. گفت پس تخفیف نمیتونم بدم. آخرش گفت کد ملی خودم رو برات زدم :) اون چه
دیالوگهای ماندگار 2
◷
تاریخ انتشار: 1396/1/27 | ساعت: 12:01
عکس اون روز که اکیپمون بیرون رفته بودیم رو به مامان نشون دادم، میپرسم مامان کی تو این عکس از همه خوشگلتره؟ بنظرتون مامان چی جواب داده باشن خوبه؟؟؟ :);):) شنیدین که میگن به کلاغ گفتن خوشگلترین جوجهی دنیا رو بیار، رفته جوجهی خودشو ورداشته آورده؟ قصه همینه کلا! منتها من و مامان با کسی تعارف نداریم
چرا رمز گوشی منو همه دارن؟
◷
تاریخ انتشار: 1396/1/27 | ساعت: 12:01
تو عید یه بار بابای جوجه گوشیمو گرفته بود رفت تو موزیکا و همینطوری تند تند رد میکرد. یه دفعه دیدم آقای دچار شروع کرد حرف زدن!!! "سلام عرض میکنم خدمت همه بلاگرای محترم..." چشام گرد شد، ولی داداش رد کرد. چند تا که رد شد یه دفعه صدای گندم دراومد! نفسم حبس شد. اینم رد شد. باز چند تا رو رد کرد رسید به