در لحظه...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
بلاتکلیفی! مرگ پیرمرد همسایه! کلاس نادلچسب! اعتماد به نفس پایین! تولد داداش و بیپولی بنده! باز هم بلاتکلیفی و انتظار! غر غر غر... برای خودم دارم میرم محضر، وکالت سرویه رو بگیرم برای کارای مدرکش. خودش پسفردا برمیگرده... گفتم سه ماهه بارداره؟ گفتم چهار ساله عقد کرده و چهار ماه پیش عروسی کرده؟ گفتم ۱۴ ...
خبر آمد خبری در راه است!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
خدا بخیر بگذرونه! پستهای اخیرم همهاش راجع به مرگ بوده. چند وقت قبل که این پست رو نوشتم، هنوز خبر مرگ (شهادت؟) ِش نیومده بود. بعد از اون دوبار از برادرها و دخترش آزمایش گرفتن تا چند تا جنازه رو تشخیص هویت کنن و امروز خبر دادن جنازهاش شناسایی شده. انقد جراحات وارده بهش شدید بوده، که مجبور بودن آزمایش ...
بزن باران که وقت لایروبی است!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
روزهای خیلی بدی بود. مراسم این بنده خدای پست قبل تو خونهی ما برگزار شد و من چهار روز پیاپی از صبح تا شب هر لحظه شاهد وقایع بودم. گریههای تمومنشدنی خانوادهاش، غش و ضعف رفتنها، جسدی که پنج ماه از مرگش گذشته و حجمش شاید از نصف هم کمتر شده بود، رفتار غیردوستانهی خانوادهی مرحوم با همسرش (که برگهی رضایتنا...
در حاشیهی مراسم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
تو مراسم تشییع و خاکسپاری مرحوم مذکور که با بنر و پوستر در سطح شهر اطلاعرسانی شده بود، وروجک (دختر خواهرم) رو هم برده بودیم و لباسهاش هم سفید و نورانی بود. ما سه تا خواهر هم با احترامات فراوان و خیلی محتاطانه هر چند دقیقه اونو بین خودمون مبادله میکردیم. طی مراسم افراد غریبهی زیادی اومدن و هی پرسیدن ...
بشنو از من کودک من!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
نمیدونم چرا این خانم اینجوریه! یه حس فرار ازش دارم. بعد از قضیهی کربلا و همسفر شدن ما با این خانم و پسرش، این محبتهاش خیلی شدت گرفته. نسبت به خواهرم بیشتر و نسبت به من کمتر. دخترش رو هم بار آخری که دیدم خیلی لبخند میزد و بیشتر از همیشه صحبت میکرد. پسرش رو هم نگم بهتره. انقد ازش متنفر شدم که حد نداره...
مرغ باغ ملکوتم نیام از عالم خاک!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
مامان همیشه دوست دارن که مرغ تازه مصرف کنیم. تازه به این معنی که تازه ذبح شده باشه. از نظر مامان مزهی مرغ زنده خیلی بهتر از بستهبندیهاست. خوشبختانه یه مغازه تو محل هست که مرغ زنده میفروشه و مامان از اونجا مرغ میخرن. البته ما همیشه سعی میکنیم که مامان از این کار منصرف بشن و همون مرغ بستهبندی یا ران م...
پرده را برداریم/بگذاریم که احساس هوایی بخورد
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است... پنجره فکر هوا عشق زمین! مال من است... چه اهمیت دارد، گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟ . . و نپرسیم کجاییم بو کنیم اطلسی تازهی بیمارستان را و نپرسیم که فوارهی اقبال کجاست و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشتهاند! پشت سر نیست فضایی زنده... پشت سر مرغ نمیخواند پش...
میشود واقعه تکرار...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
عکس پروفایل یکی از همکلاسیهای دانشگاه رو دیدم. انگار سفر خارجه بود به همراه یه آقایی. فهمیدم تازه ازدواج کرده. بلوز شلوار بود و یه چیزی به عنوان شال نصف سرش رو پوشونده بود. ایشون اوایل دانشگاه چادری بود، البته تا آخر چادر رو داشت ولی یه فرقهایی هم کرده بود. یادمه یه روز تو ترم اول میگفت مادرم گفته ا...
ملت من...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحبقلم نداشت . . . . . این بیت رو خیلی دوست دارم، ولی چه بد که من صاحبقلم نمیشم...
فروشنده؟؟؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
خواب دیدم تو مغازهی خواروبار به عنوان فروشنده استخدام شدم از بس که همهاش دنبال کارم. من همهی شغلها رو دوست دارم، بجز بازاریابی. ولی نمیتونم خودمو راضی کنم شغل غیرمرتبط به رشتهام برم. فک میکنم اگه یک سال از محیط دور باشم، ممکنه بعضی چیزا یادم بره و اصلا اینو نمیخوام. بعضی وقتها فک میکنم کار ابلهانهای...
آشوبم آرامشم تویی...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
الهی! آنکس که زندگانی وی تویی، او کی بمیرد؟ و آنکس که شغل وی تویی، شغل کی بسر برد؟ ای یافته و یافتنی! نه جز از شناخت تو شادی، نه جز از یافت تو زندگانی! زنده بی تو، چون مرده زندانی و صحبت یافته با تو، نه این جهانی، نه آن جهانی...
دیالوگهای ماندگار
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
خ: برهی ناقلا! چون دیروز پسر بدی بودی، امروز لپتابو بهت نمیدم، ولی اگه امروز پسر خوبی باشی، فردا لپتابو بهت میدم! ح: انقد دیروز، امروز، فردا کردی، خودت فهمیدی چی گفتی؟ :) خ: برهی ناقلا: من:
توَهّم خود راستگو پنداری!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
عجب! دلم خوش بود اگه هر خطایی دارم، خوبه که حداقل دروغ نمیگم. بنده خدا اومد و این توهم هم دود شد رفت هوا! یکی دو ساعت پیش تنها تو خونه بودم که زنگ در رو زد. اومد تو و باز مثل همیشه چیزهایی میگفت که اصلا به من ربط نداشت. و مثل همیشه همونجور در حالت ایستاده میرفت رو ریپیت! و باز و باز و باز! البته این...
تصور کن که میکوبد کسی بر در، کهای؟؟؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
از کلاس برگشتیم هرچی در زدیم باز نکردن. یعنی کسی خونه نبود. و ما در برف و بوران (بخوانید نمنم باران) پشت در ماندیم! چارهای نداشتیم جز اینکه بریم خونه دایی. (خونه بغلی!) یک ساعت اونجا بودیم که داداش زنگ زد. اونهام اومده بودن خونه ما و پشت در مونده بودن. ما هم دعوتشون کردیم به منزل دایی جان. حدود یه ر...
لطفا...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
چند وقت پیش فهمیدم جدیدا میگرن گرفتم! همیشه وقتی تو هیستوری میگفتن میگرن دارم، دور از ذهن بود برام که خودمم داشته باشم. کلا من هیچ بیماریای غیر از سرطان نمیتونم برای خودم متصور باشم! سردردهای زندگیم به تعداد انگشتای دستامم نمیرسه. ولی جدیدا وقتی تو باد یا نسیم پیادهروی میکنم سردرد خفیف میگیرم، که طب...
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
یک عدد کیک پختم هزار لا! ولی از اونجایی که خانوادهی محترم، خامه دوست ندارن، خامهاش بسیار نامحسوس کار شده! البته خانوادهی محترم علاوه بر خامه، از شکلات، بخصوص تلخ هم دوری میجوین، ولی این خوشمزه واقعا جزء لاینفک زندگیه! به نظرم میشه ازش یه کیک شیک درآورد و در آینده حتما به شکلهای مختلف امتحانش میکنم. ...
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید :)
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
شاید باورش براتون سخت باشه;) ولی من پس از چندین روز به نت دست یافتم! قشنگ همه فهمیدن شدت اعتیاد منو و سعی تمام دارن ترکم بدن! ما امشب باز مثل هر برف زدیم بیرون. من که به امید شیرموزبستنی رفتم و نامردا مغازه رو بسته بودن... واقعا هوا سرد نیست ولی مشهد برف ندیده است، شرط میبندم واسه همین نیم سانت که ت...
روزمره :)
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
کار تو این خونه تمومی نداره! آدم وقت نمیکنه سرشو بخارونه. چه وقتی سال به دوازده ماه کسی در این خونه رو نمیزنه، چه وقتی مهمونی پشت مهمونی داریم. اصلا گاهی میمونم که چرا واقعا؟؟؟ یه دلیلش رو پیدا کردم و اونم مامان جان هستن! یه دقیقه نمیتونن بشینن. کار قبلی تموم نشده کار دیگهای برای انجام دادن دارن. خل...
زندگی در برکه شاید، سرنوشت ماهی است...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
امروز من و برهی ناقلا داشتیم با استِتوسکوپ به صدای قلبمون گوش میدادیم. بهش میگم ببین قلبت چی میگه. میگه حرفای درست میزنه! اول به قلب برهی ناقلا گوش دادم میگفت: "دوپدوپ؛ دوپدوپ؛ دوپدوپ" بعد به قلب خودم، میگفت: " دووووپ دووووپ .......... دووووپ دووووپ .......... دووووپ دووووپ" انگار هرچی به انتهای زند...
دست و پا گم میکند موج سبک لنگر در آب!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/15 | ساعت: 22:53
_ زیییینگ + کیه؟ _ مخابرات + _ ... + _ ... + بینگ! (در وا میشود!) × کی بود؟ + مگه تلفن هم کنتور داره؟؟؟ _ بِبُر سیمشو! = تینگ! (سیم چین سیم را برید!) (مدیونین اگه فک کنین، فک کردم یادمون رفته قبض تلفن رو پرداخت کنیم، اومدن قطعش کنن! اونم از تو خونه! ) + آقا دارین چیکار میکنین؟؟؟؟ = داریم تلفنتون رو ...