یک سال بخور نون و تره/ یک عمر بخور نون و کره
پولدار شدن و به جایی رسیدن تو زندگی، به هر دو طرف زن و مرد بستگی داره. مرد باید همت داشته باشه و خوب کار کنه، از اون طرف زن هم باید مخارج رو مدیریت کنه و علاوه بر اینکه خواستههای غیر ضروریشو حذف میکنه، اگه مرد دچار ولخرجی شد باید جلوشو بگیره. اگه غیر از این باشه یا خانواده پیشرفت مالی نمیکنه یا تمام...
جایی که نوشتنم میاد: اتوبوس!
جمعه تولدمه! هیچ وقت تولدم با مناسبتی همزمان نشد. امسال فقط یک روز اختلاف داره با ولادت پیامبر (ص) و امام جعفر صادق (ع). خوب هیچ وقت هم تولد نگرفتم برای خودم. فقط برای بچه کوچولوها تولد میگیریم ما... ولی کادو معمولا میگیرم. امسال شاید واسه خودم کیک هم بپزم;) پریشب یکی پختم و تزئین کردم که مثلا تمرین...
تولدانه!
خیلی جالبه ها. اصلا حس نمیکنم تغییری تو روزمرهام ایجاد شده! یعنی درمانگاه اینقدر کمرنگ بوده تو زندگیم که الان نرفتنش رو متوجه نمیشم؟ فک نکنم. بیشتر بنظرم برمیگرده به اینکه من خیلی خیلی زود با شرایط کنار میام. البته اگه بخوام معمولا میتونم شرایط رو تغییر بدم... جمعه تولد شمسی و امروز تولد میلادی منه!...
آنم آرزوست...
دیروز صبح خیلی گریه کردم، جوری که عصر که دوستام اومدن چشام تنگ و پفکرده شده بود. سر موضوع تبعیض بین دختر و پسر خیلی با مامان بحث کردم :( چرا هیچ کس به کتاب یا لوازم قنادی به عنوان کادو نگاه نمیکنه؟؟؟ خوب آخه هزینهاش از این کادوهایی که گرفتم که بیشتر نیست :| شبا موقع خواب و حتی گاهی روزها به اون کار ...
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم/ کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
دیشب هم از اون شبا بود! مثلا یلدا... مامان و آقای رفته بودن مهمونی، داداش کوچیکه خونه آبجی، داداش بزرگه خونه خودش، مهندس شهرستان. من و آبجی هم تو خونه بدون هیچگونه آذوقهای! مخلفات یلدا و حتی شام پیشکش، دریغ از یه تیکه نون که لااقل "نونپنیرچاییشیرین" بخوریم. طوری که تا وقتی داداش برگشت و رفت واسمون س...
مکن کاری که بر پا سنگت آیو!
خیلی یکنواخت شده همه چی... بعد از ۱۶ سال که هر روز بلند شدم رفتم دنبال درس و مشقم، حالا باید بشینم تو خونه. این افتضاحه! یعنی خوب حتی من که تئوری داروین رو خوب بلدم هم نتونستم فعلا با این بیکاری کنار بیام. اینکه میگن واسه جوونا شغل نیست و اینا رو الان کمکم دارم حس میکنم :) میخوام کلاس زبان ثبتنام کن...
My dear classmates :) + اندکی روانکاوی
چی بگم که معلوم بشه تا دقایقی قبل عصبانی بودم؟ هوففففف! متأسفانه تو این کلاس زبان با چند تا بچه همکلاس شدم که منطق سرشون نمیشه! حاضر نیستن تعداد کمتر بشه و در عوض فقط ده هزار تومن بیشتر بدن تو یه ترم. در واقع احساس میکنم فقط دارن لج میکنن. چون تو این ترم با هم بودن، ما(من و دو نفر دیگه) رو غریبه فرض...
فال
دیشب گفتم به یه فالی برخوردم که در کمال تعجب فال نیست! یعنی خیلی از قسمتهاش لااقل در مورد من درسته، شاید ۹۰%. حالا اینکه در مورد بقیهی متولدین آذر یا متولدین بقیه ماهها هم درسته یا نه رو نمیدونم! و هیچوقت هم نمیرم یه متن بلندبالا رو در مورد کس دیگهای بخونم. هرکسی فقط برای خودش میتونه همچین کاری کنه،...
درد دل با خودت
خدایا نمیخوام غر بزنم و ناشکری کنم. میدونم موقعیت الان من برای خیلیها حسرتآوره. میدونم توقع نداشتم بتونم تو این کشور کار گیر بیارم. میدونم این اول راهه و تا وقتی من به حرفهی اصلی خودم مشغول بشم راه درازه و من باید صبور باشم. میدونم همیشه بیشتر از تمام اطرافیانم هوای منو داشتی. میدونم اتفاقات خوب مکر...
یک تولد غافلگیر کننده
یه اتاقی روبروی خونمون هست که فقط اتاق خالیه با یه شیر آب. برقش قطعه و گاز هم نداره. یه خانمی با دو تا پسرش چند ماه قبل اومد اونجا رو اجاره کرد برای زندگیش. ما که داشتیم از تعجب شاخ درمیآوردیم. آخه محل زندگی نیست که. اصلا دستشویی و حموم و آشپزخونه نداره. در واقع یه مغازه قراضه است. پرسیدیم چرا اینجا...
اخلاص
پریروز یه مطلبی تو یه وبلاگی خوندم راجع به سعی در خالص کردن کارهامون. و میگفت به خدا بگیم من که میدونم نمیتونم نیتم رو کاملا خالص کنم، ولی خودت کمک کن این کار رو فقط برای خودت انجام بدم. اینجوری آدم با خودش رو راسته و یه جورایی کمک خدا رو هم پشتش حس میکنه. دیروز با مامان رفتم خونه داداش ع. از همون ا...
الحمد لله علی کل حال...
دیشب یه بچه رو آورده بودن درمانگاه با سابقهی تشنج. دکتر دارو نوشت و رفتن. چند دقیقه بعد با سر و صدا و گریه، بدو بدو بچه رو در حال تشنج آوردن، دیازپام رکتال زدیم و زیر اکسیژن گذاشتیم. دکتر میگه داروهاش رو که گرفتی بده که واسه تبش شیاف هم بذارم. گفت همه تو راه افتاده. بنده خدا دستپاچه شده بوده کیف با ...
ذهنیات خوفناک
مکان: سرویس بهداشتی پارک آرامش زمان: هشت و نیم شب موقعیت آبجی: تو یکی از سرویسها موقعیت من: در حال قدم زدن تو سرویس بهداشتی منتظر آبجی مود آبجی: ؟ مود من: متفکر من به آبجی: فرض کن الان یه قاتل زنجیری بیاد تو سرویس بهداشتی و بفهمه تو توی یکی از سرویسهایی و بعد بفهمی قصد داره از پشت در بسته بهت شلیک ک...
در چارچوب آموختهها
یک عالمه یعنی یک عالمه هاااا... یک عالمه نوشتم همش پاک شد... این بیان هم با اون دلایلش واسه نداشتن شکلک! الان من چجوری گریهی خودم رو به سمع و نظر مخاطبین برسونم؟؟؟ دیگه حوصلهی نوشتنش نیست. همینقدر بگم موضوع، شخصی بود که امشب کفر منو درآورد، چون در عین تحصیلات بالایی که داره تو درک و گیرایی سرعتش پای...
اهالی خانهی عذاب _ این داستان: همکار لبخند به لب!
این دختر، دختر نازنینیه! جزء همکاراییه که از شهریور اومدن. حدود ۱۸ سالشه اما همون کارایی رو میکنه که من انجام میدم. دیپلم بهیاری داره و از قائن برای کار اومده اینجا. تو عقده و شوهرش هم، همینجا تو یه قنادی کار میکنه و تا قبل اومدن ایشون تنها بوده. احساس دوری از خانواده و تنهاییشو منم احساس میکنم. ماه...
چتر به دستان ساحل نشین
چمدون بستن رو خیلی دوست دارم... اینکه هر چیزی رو مرتب و منظم بذاری سرجاش و حواست باشه چیزی از قلم نیفته. آقا یکی بیاد ما رو از خر شیطون پیاده کنه، این چه هواییه؟ الان گوشیم آلارم داد که ساری بارونه:) هواشناسی گفته بود سهشنبه سردترین روز هفته است، پس امیدوار باشیم که از فردا هوا بهتره؟ به هر حال اگه ...
وروجک پس از ۴۱ هفته و ۱ روز به دنیا قدم رنجه میکند
قضایای تلگرافی: تصمیم قاطع داشتم ۲۷ برم کلاس یوگای آستان قدس رو که موسسه معتبری هست ثبتنام کنم، اما صبح مامان هولهولکی بیدارم کردن که بدو بریم خونه آبجیت، وقتشه:) تو اورژانس بیمارستان استاد "ت" رو دیدم که راستش یه کوچولو (خیلی کوچولو) برامون پارتیبازی کرد و من اصلا قصدم از آشنایی دادن این نبود. البت...