کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/25 | ساعت: 10:10
نتم تموم شده و با نت مودم هم حال اومدن ندارم. ته موندهی حقوقم رو هم دیروز خرج کردم با خوشحالی:) تا ماه بعد نت نخواهم داشت همچنان. عاشورا عصر و شب شیفت بودم که ضد حال بود. فکر میکردم کلا نمیشه برم دستهها رو ببینم ولی رفتیم، بعد آقاجون رسوندنم. خیلی دوست داشتم دستهی هموطنها رو ببینم که دو تا خوبش رو د...
خانم دکتر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/25 | ساعت: 10:10
کنار نیروی خدماتیمون نشستم. اومده به ایشون که مانتو شلوار تنشه میگه خانم دکتر لطفا کار منو زودتر راه بنداز. بعد بلافاصله به منشی که داره حساب کتابهاش رو میکنه میگه آقای دکتر همین کار ما رو راه بنداز! حالا من خانم دکتر نیستم و هر کسی هم بهم بگه اینو بهش تذکر میدم، ولی وقتی تو یه جمعی یک نفر روپوش سفی...
اهالی خانهی عذاب۲_ این داستان دکتر "ع"
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/25 | ساعت: 10:10
ایشون یه دکتر نسبتا مسنه و بذارین بیپرده بگم حس خوبی ازش نمیگیرم. حالا چون آشنا اینجا رو نمیخونه میخوام این حرفا رو بزنم. آخه نمیشه برم خونه دربارهاش حرف بزنم، غیبت میشه. ایشون جوری که شنیدم دو تا همسر داره و یکیشون رو به همراه پسرش دیدم. خیلی جوونتر از خود دکتر به نظر میومد. پسرش هم حدود ۱۲ ساله بو...
عشق من کیه؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/14 | ساعت: 17:01
این چند روز بره ناقلا پشت سر هم ناخوش میشه. به مریضی نمیکشه البته. طفلک خیلی بچهی خوبیه تو مریضی. اصلا بد اخلاقی نمیکنه. مثل بعضی بچهها نیست که وقتی مریض میشه بهانهی هزار و یک چیز رو میگیره و جون مامانش رو به لبش میرسونه. خودش کاملا هوشیاره و قبل از هر کسی میفهمه الان مریض شده و حالش خوب نیست و به م...
موبوفوبیا or نوموفوبیا
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/14 | ساعت: 17:01
چرا از یک ساعت وقت خوابم ۴۰ دقیقه اش گذشته و من هنوز بیدارم؟ آیا تو این بیست دقیقهی باقیمونده خوابم میبره؟ آیا من به این ماسماسک اعتیاد دارم؟
تمرین تواضع
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/11 | ساعت: 3:55
همه خودپسندن، همه. از اونجایی میفمهمم که وقتی یک نفر داره خاطره تعریف میکنه، سمت مقابل بجای اینکه خاطره براش جالب باشه و با کلماتش باعث ادامه خاطره و به ذوق اومدن گوینده بشه، مدام تو این فکره که گوینده واسه تنفس مکث کنه تا خاطرهی مشابه یا چه بسا بهترِ خودش رو تعریف کنه. این رفتار رو به صورت فراگیر د...
آذرِ مهرْآبان، بهمن تیر خرداد مرداد.
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/10 | ساعت: 19:02
انقدر تو عمرم هی شنیدم که پاییز اله و بله و فلانه و بیساره و انقدر خوبه و و و ... با اینکه فرزند پاییزم اما هیچوقت چنین احساساتی بهش نداشتم؛ تا دیروز و بیشتر امروز. انقدر عاشق این هوا بودم خودم نمیدونستم؟ یا شاید هم چون در تمام عمرم بجز امسال، این موقع یه دلمشغولی بهتر (مدرسه یا دانشگاه) داشتم هیچوق...
مختلف الحال
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 23:10
تو یه پیجی تو اینستا نوشته بود بعضی روزها از صبح میدونم خانم خونهام. من هم همینجوریم. بعضی روزها کدبانو میشم و به کوچیک و بزرگ کارهای خونه میرسم، بعضی روزها بچه درسخون میشم [نادره البته ;)]، بعضی روزها خوشگذرون، بعضی روزها فقط روز کاره واسم. روزهایی هم هستن که فیلسوف از خواب پا میشم و گاهی حتی سیاست...
و بالاخره مونولوگ من
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
تا این موقع شب بیدار موندم مونولوگ ساختم واسه خودم. چیزی که شاید سالها بود میخواستم ولی نمیشد. امیدوارم بیان انتخاب خوبی بوده باشه و پشیمون و احیانا مجبور به مهاجرت یا حتی ترک وبلاگ نویسی نشم. در واقع نمیدونم چرا میخوام بنویسم، فعلا هر وقت حس نوشتن اومد مینویسم شاید بعدها فهمیدم چراییش رو که در اینص...
متفاوت
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
دیروز نرم افزاری رو گوشیم نصب کردم که باهاش میشه من کارت شارژ کرد. انقد ذوق کردم. من کارت رو میگیری پشت گوشی شارژ میشه و موجودی میگه و... . تو خونه فقط با گوشی من میشه، بقیه گوشیشون NFC نداره:) خواهرم و پسرش دیروز صبح اومدن خونمون. واسه خودش سرویس دمکنی دوخت و واسه مامان هم پیرهن دوخت، با اینکه ماهش...
تحصیل در چین
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
دو سه روزه با یه لینک وارد یه گروه شدم که راجع به تحصیل در چینه. شرایطش خوبه. من همیشه آرزوی رفتن به سراسر دنیا رو داشتم، با اینکه قصد ادامه تحصیل نداشتم ولی مثل اینکه تنها روزنه واسه من همین ادامه تحصیله. قطر این روزنه هم در حد یک هزارم میلی متره! چون عمرا خانواده بذارن من تنها برم خارج. معتقدن در ...
عیده و عیدیش...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
تولد عید همه مبارک! از صبح خونه هی پر و خالی میشه. الانم در حال آشپزیام. دوستامم پیام میدن عیدیمونو بذار کنار! خودمم عیدی گرفتم از مامان:) ساپورتمم زیر دامن بلندم پوشیدم که هیچیش معلوم نیست، لااقل اینطوری استفاده شه! امروز دلم میخواد بریم عید دیدنی... ما دخترا کم پیش میاد بریم خونه کسی.
تنبلی به در...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
بعد از کلی روز بیکاری و استراحت (شما بخونید 12 روز) امروز اومدم درمانگاه. اونم چه شیفتی! همیشه شیفتای عصر اول که وارد میشدم میرفتم نماز میخوندم و نهار میخوردم. دو سه ساعتی طول میکشید تا مریضا بیان و بعدم تا 6 زیاد نبودن بازم. امروز ولی ابتدای ورود یه آقای مسنی اومد که اصرار و اصرار داشت حتما پنیسیلی...
خرید1
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
با مامان و آبجی و بره ناقلا داریم میریم سمت محل کار من خرید. قیمتاش به نسبت بهتره. به حرف من که این همه رفتم و اومدم گوش ندادن و مسیر پیشنهادی مامان رو رفتیم، در نتیجه الان دو ساعت و ربعه تو راهیم و هنوز هم نرسیدیم! ضمن اینکه در نهایت وسط راه مجبور به تغییر مسیر به مسیر همیشگی من شدن. عابرم ملییه، خ...
خرید2
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
خرید بد:/ مسیر طولانی و گرما:/ بره ناقلای بد قلقِ بداخلاق:/ مامان همیشه عجله:/ آبجی پابهماهِ یواش:/ آکتریس حرصخورنده و پشت گوش داغکننده:/ پیتزای قارچ و گوشت مورد علاقهی خوشمزهی بهبه :) و حالا شروع شیفت کاری با همکارای خوب و شغل غیرمورد علاقه:|
حجم سیاه دونده
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
دوست داشتم نحوه نگاه کردن مردم به خودم تو خیابون رو میفهمیدم. اینکه با چه دیدی به یه دختر چادری با مقنعه آبی نفتی و کفش سفید و عسلی و صورت بیآرایش که انگار تو مسابقهی دو هست نگاه میکنن برام جالبه! هیچ قسمتیش عجیب و بد نیست بجز راه رفتنش! ای کاش میتونستم سرعت راه رفتنم رو کم کنم، ولی چنان نهادینه شده...
مامان پلیس مخفی میشوند
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 17:14
از صبح تو خونه تنها بودم، مامان خانم رفتن خونه آبجی. عصری زنگ زدن که واسه شب چی پختی؟ گفتم گشنهپلو با ماهی! :) پرسیدم کی برمیگردین؟ گفتن هنوز باید برم جایی، نمیام حالا. هرچی هرچی پرسیدم نگفتن کجا میرن. حالا اومدم تو اتوبوس دایی زنگ زدن و میپرسن مامانت رفت اونجایی که میخواست امروز بره؟ :| بقیه از اون...