حجم سیاه دونده

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
مرگ مسئله‌ی عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلا وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است. بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لجبازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطه‌ی مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : خواندنی,
امشب داشتم از خیابون رد می‌شدم، مثل همیشه گوشیم دستم بود. یه موتوری از جهت مخالف خیابون اومد و اونی که ترک موتور نشسته بود چنگ زد گوشیمو بگیره. موفق نشد. امروز یکی تو کلاس خیاطی سر یه موضوعی به شوخی می‌گفت "بگین مرگ بر آمریکا!" گفتم "به آمریکا چیکار دارین بابا؟ بگین مرگ بر انگلیس با این یقه‌هاش!" داشتم یقه انگلیسی می‌دوختم، مانتویی که تا اینجا حدود 60 تومن خرج برداشته و یقه‌اش اصلا تمیز درنیومده!
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : روزمرهگی,
امروز تو کلینیک بحث مهر و اول مدرسه و بچه‌هایی شد که توان مالی خرید کیف و کفش و لباس و لوازم مدرسه رو ندارن. گفتم "برای بعضی بچه‌ها، اول مهر بجای اینکه ذوق و شوق داشته باشه، بیشتر حسرت داره" و بعد خودم شدید رفتم تو فکر. فکر روز اول مدرسه‌م که حتی مقنعه‌ی سفید سرم که هیچ قیمتی نداره دست دوم بود. فکر اون وقتایی که میومدن سر کلاس اسم بچه‌ها رو صدا می‌زدن که بهشون کمک کنن و من مدام استرس داشتم که نکنه
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها :
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="Auto
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : تشنهترین,
آیفون زنگ زد. برداشتم. _ ببخشید هونگ (هاون) دارین؟ من همسایه‌تونم. من: "مامان میگه همسایه است. هونگ میخواد." مامان: "برو ببین کیه" من: "عسل تو برو، آماده‌ای." عسل رفته و برمی‌گردد: "من که نمیشناسمش مامان. خودتون برین ببینین میشناسین" مامان رفته و برمی‌گردد: "منم ندیده بودمش تو محل. گفت خونه‌اش کنار سوپری چهارراه بعده. تازه گفت یه بارم اومده خونه‌مون! ولی من نشناختمش." من: "یعنی بهش هونگ نمیدین؟"
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : همسایه؟,
اومدم در خونه رسیدم دیدم یه وانت جلوی خونه نگه داشته. اومدم تو حیاط دیدم داره تو بلندگو میگه "پشمک اعلای طلاب! حاج بادوم! لواشک! پشمک با طعم هلو ..." پریدم تو آشپزخونه به مامان گفتم "من پشمک می‌خوام من پشمک می‌خوام" با زور و اجبار مامان رو فرستادم برن دو تومن پشمک بگیرن و تو ذهنم داشتم فک می‌کردم "پشمکش چجوریه؟ از این شکلاتیا یا از این فله‌هایی که تو پلاستیکه؟ سفیده؟ رنگیه؟ طعم هلو یعنی چجوری؟" در
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : روزمرهگی,
چه باحاله! وبلاگو میگم. می‌تونی بشینی زار زار گریه کنی و همزمان یه جوک تایپ کنی که بقیه بهش بخندن و فک کنن تو هم می‌خندی. می‌تونی با یه تلخند رو لب، سعی کنی افکارتو هل بدی عقب تا بتونی از آشپزی و خیاطی حرف بزنی. می‌تونه دلت در حال ترکیدن باشه ولی بیای روزمره‌گی بنویسی. می‌تونه مدت‌ها باشه که دنبال گوش می‌گردی درحالی که گوش‌های زیادی حرفاتو شنیده. میشه از فرط حرف زدن وبلاگو ترکونده باشی ولی هنوز ب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : وبلاگنویسها,

امشب شهادت‌نامه‌ی عشاق امضا می‌شود...

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها :
از دیشب حالم بده. نصف شب از لرز و تهوع بیدار شدم، استفراغ کردم و با سه لا پتو خوابیدم. صبحانه نتونستم بخورم. با مامان و آقای و هدهد رفتیم بیرون دسته‌ها رو ببینیم. هر چند قدم چیزی تعارف می‌کردن. فقط دوتا چای و یه خرما خوردم و استثناءً قرص، که هیچوقت نمی‌خورم. دسته‌ی هم‌وطن‌ها رو دیدیم به چه طویلی! فقط سینه می‌زدن. طبل و سنج و زنجیر نداشتن و چون اینطوری صداشون تو صدای بقیه‌ی دسته‌ها گم می‌شد، با پرچ
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها :
اگه سخت‌گیری رو بذارم کنار، می‌تونم بگم امروز درمانگاه خیلی خوب بود. با اینکه مسئول نوبت‌ها (عنوان سمتش رو نمی‌دونم چیه واقعا!) نیومده بود و بجز اون یه بخش دیگه هم به کارهام اضافه شده بود، اما خیلی طبق نظم و روال پیش رفت همه چیز. امروز صبح مهندسمون می‌گفت "پریروز تو مهمونی دوستام می‌گفتن داداشت خیلی خوش‌قیافه و خوش‌تیپه! شبیه مدل‌هاست!" منظورش داداش بزرگه‌ام، بابای جوجه بود که یک و نیم سال از من ک
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 8:24
برچسب‌ها : روزمرهگی,