حجم سیاه دونده

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست بازم همین شعر/بازم حافظ جان + بعد از چند هفته نیت کردن، به دعای کمیل حرم رسیدم :)
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
مامان و آقای صبح رفته بودن بیرون، آقای شلوار خریدن. اومدن خونه آقای رفتن شلوار رو پرو کنن، من و مامان تو آشپزخونه بودیم. آقای از وقتی وارد خونه شدن هی داشتن از شلواری که خریده بودن تعریف می‌کردن؛ مامان هم می‌گفتن "اوووو نگاه حالا هی تعریف می‌کنه :))" بعد صدای آقای اومد که "عه اینکه پاره است!" مامان "واقعا؟ پاره است؟" آقای در حالی که شلوار پاشون بود، اومدن تو آشپزخونه. "کو؟ کجاش پاره است؟" "ایناها، اینجاش!" و به پاچه‌ی شلوار اشاره کردن "اینجاش پاره است، نگا پاهام از توی سوراخاش دراومده"!!! آقای هممممیشه سربه‌سر مامان میذارن، مامان هم هممممیشه گول می‌خورن! بعضی وقت‌ها ما به مامان میگیم "باور نکن مامان، آقای شوخی میکنن!" ولی مامان میگن "نههههه! راس میگه" بعد آقای با خنده‌ش خودشو لو میده! ولی دفعه‌ی بعد دوباره مامان شوخی‌های آقای رو باور می‌کنن! :||| ماهی تو سبد غذایی خانواده‌ی ما نیست، طعمش خیلی خوشایندمون نیست. اما من تصمیم گرفتم که دیگه دختر خوبی باشم. دیشب رفتم با دست خودم ماهی خریدم، امروز سبزی‌پلوماهی پختم!!! ببینید چقد دخدر خوبی شدم ^_^ ماهی رو هم مزه‌دار کردم. هنوز نخوردیم، خدا کنه خوب شده باشه :)
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
مامان دیروز کلی پشم طبیعی گوسفند خریدن تا باهاش تشک درست کنن، واسه جهاز هدهد. خدارو شکر که حداقل لحاف رو با پشم شیشه درست می‌کنن! الان تازه از شستن مرحله‌ی اول پشم فارغ شدیم! به قول خودمون پایمالشون کردیم، من و مهندس! الان من یک گوسفند خوشبو هستم که نمی‌دونم چطوری برم سرکار! جالب اینجاست که بوی پشم هرچی هم شسته بشه نمیره! تا چند ماه که روشون می‌خوابی همچنان فک می‌کنی یه گوسفند تو بغلته امروز مرحله‌ی اول رو شستیم. تو یه دیگ بیست کیلویی، تو آب و تاید گذاشتیم خیس بخوره تا چند روز. بعد میریم مرحله‌ی دوم شستشو. بعد که شستیم و خشک شد می‌رسیم به مرحله‌ی زدن پشم‌ها که واقعا دسسست می‌خواد و بازو! بعدش هم میره واسه تبدیل شدن به تشک! چند روز دیگه سال خمسیم می‌رسه، واسه همین قلکمو شکستم :( با اینکه می‌دونستم چیز زیادی هم توش نیست. قبل از عمل بعد از عمل متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
داشتم دستی دستی خودمو می‌کشتم! آدرنالم پاک ترکید! خودمو با دستان خودم بردم لب پرتگاه سکته و روانشناس و خانم ص و دکتر با ری‌اکشن‌هاشون برم گردوندن! یه مریض رو اشتباه وارد کرده بودم توسط دکتر کشف شد، تا همینجاش برای سکته زدن من کافی بود. بقیه‌ی پرونده‌های امروزم چک کردم، دیدم یه پرونده‌ی دیگه رو هم اشتباه زدم. هردو باید قطع درمان می‌شدن، مجدد شروع می‌شدن. بالاخره به ذهنم رسید که اصلا اطلاعات بیمار رو یه بار تو سامانه‌ی سراسری چک کنیم، شاید هم اشتباه نکرده باشم. و بله، دومی اشتباه نبود! از مرز سکته اومدم اینورتر. الان که تو BRT نشستم یادم اومده بابا اصلا من اون بیمار رو وارد نکردم که، یکی دیگه وارد کرده!!!!! + خدایا، پرورگارا، من نمی‌کشم. لطفا بقیه‌ی پرونده‌ها که قراره فردا کنترلشون کنم اشتباه نداشته باشن! + آیدا جون، اسمیه که رو سامانه گذاشتن!
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
"تمام اعضای بدن پیش ما به صورت امانت هستند که به وسیله آن ها ترقی کنیم و به کمال برسیم و باید به تمام معنی و تا حد امکان و به اندازه، نه کمتر از طاقتشان و نه بیشتر از طاقتشان آن ها را برای رسیدن به بالاترین حد کمال استفاده نمود." اینو اینجا خوندم. اگه یه وسیله‌ی موردنیازی رو اجاره کرده باشیم، حواسمون هست که بیکار و عاطل نمونه. میگیم من دارم بابتش پول میدم، چرا بلااستفاده رهاش کنم؟ باید تا اون حدی که جا داره ازش استفاده کنم. اگه اون وسیله رو به صورت مجانی و موقت دستمون بدن، شاید به اندازه‌ی لازم قدرشو ندونیم؛ ولی بازم همین که فک کنیم بالاخره باید پسش بدیم باعث میشه ازش استفاده کنیم. اکثر اوقات هم تا اون حدی که می‌تونیم و میکشه بهره‌برداری نمی‌کنیم. عجیبه که احساس زیان هم نمی‌کنیم! ولی گاهی وسیله‌ای از اول دستمون بوده، مال خودمون بوده، احساس می‌کردیم برامون دوام داره؛ چی کار می‌کنیم؟ ما تنبلا میگیم حالا که هست، بعدا هم هست، الان نشد بعدا. بعدا میشه، بعداتر همیشه وجود داره. اگه کاری هم باهاش بکنیم مطابق آخرین ظرفیتشه؟ نه! بدن ما دائما و به مرور داره مستهلک میشه؛ بدنی که فک می‌کنیم مال خودمونه، ازلی و ابدی؛ بدنی که من فک می‌کنم استیجاریه و باید حق‌الاجاره‌شو بدیم؛ بدنی که هنوز حد نهایتِ توان براش مشخص نشده و هرازگاهی شاهد رکوردهای عجیب و غریبی تو دنیا هستیم؛ این بدن‌های خارق‌العاده
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
یک ساعت پیش داداشم زنگ زد به گوشی مامان و گفت که ظهر از سرکار نمیاد، عصر یا شب میاد. مامان هم بدون اینکه مشکوک بشن گفتن باشه. بعد از چند دقیقه آقای زنگ زدن که دفترچه‌ی حجت رو بذارین دم دست من دارم میام خونه. مامان هم گفتن باشه. بعد که گوشیو قطع کردن تازه فهمیدن چی شده! اتقد هول کرده بودن که فقط دور خودشون می‌چرخیدن. دفترچه رو پیدا کردم و مامان سریع لباس پوشیدن. هی خودم و مامان رو دلداری می‌دادم که چیزی نیست. آقای که اومدن انقد رنگشون پریده بود و عجله داشتن که وحشت کردم. آقای خیلی خونسردن، خیلی کم پیش میاد این شکلی بشن. هرچی هم پرسیدیم جواب ندادن که چی شده. مامان و آقای رفتن بیمارستان و ما موندیم و هزار فکر و خیال. الان زنگ زدیم مامان گفتن انگشتش قطع شده، داره میره اتاق عمل. لطفا خواهشا دعا کنین پیوند انگشتش بگیره، فقط هفده سالشه.
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
از سرکار زنگ زدم به آقای، گفتم چی شد؟ گفتن "هیچی، از اتاق عمل اومده، پیوند نزدن." گفتم "چقدره؟" گفتن "یه بند انگشت" با خودم گفتم بازم خدا رو شکر که یه بند انگشته. تو بی‌خبری هزار و یک فکر کردم. می‌گفتم معلوم نیست از کجا قطع شده! معلوم نیست یه انگشته، دو انگشته، سه انگشته! اصلا از کجا معلوم که کل دستشو نبریده باشه!!! آخه مامان و آقای اصلا حوصله‌ی پشت تلفن حرف زدن رو نداشتن. حالا بگین چی شد؟ اومدم خونه، دیدم مامان و آقای خونه‌ان و دامادمون رفته پیش داداشم. مامانم چشماش قرررمز! گفتم "چی شد؟ چطور شد؟ چیکار کردین؟ وقتی پیوند نزدن این همه وقت تو اتاق عمل چیکار می‌کردن پس؟" که خواهرم گفت "کی گفته پیوند نزدن؟" فهمیدم بازم آقای سرکارم گذاشته! من که همین دیروز پریروز اینجا گفته بودم که مامانم از شوخی‌های آقای عبرت نمی‌گیرن و بازم گول می‌خورن، خودمم گول خوردم! خلاصه یه نفس راحت کشیدم، انگار قلبم باااز شد :)) بعد هم بگو بخند راجع به ماجرا تو خونه شروع شد، مثل وقتی که یه اتفاق خوشایند برامون افتاده باشه!!! پیوند شده، خوب هم بوده. مسئله‌ی مرگ و زندگی نبود، ولی ما رو خیلی نگران کرد. امروز تو کلینیک انقد حواس‌پرتی از خودم دروَکردم بیا و ببین! نمدونستم انقد می‌تونم نگران خونواده‌م بشم! کلا من به سخت‌دلی! مشهورم تو اطرافیان، چون اینجور احساساتمو کمتر دیدن. ولی امروز فوران استرس بودم! الان
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
دیشب اومدم خونه، داداشم مرخص شده بود و خونه بود. با خنده و شادی فراوان! همه شروع کردیم به حرف زدن راجع به ماجرا! گفتم از اوّلش بگو، ولی خیلی پراکنده گفت. گفت وقتی دستشو بریده تو کارگاه تنها بوده. صابکارش و بقیه ساعتای یازده میان سرکار :/ (این چه مدل سرکار رفتنه؟) می‌گفت خیلی ترسیده بوده و نمی‌دونسته الان داد بزنه؟ داد نزنه؟ بدوئه؟ چیکار کنه! آخر هم دویده اومده تو خیابون، به یه آقایی که تو ماشینش نشسته بوده گفته منو ببر بیمارستان! اونم گفته چرا؟ اینم دستشو نشون داده. میگه آقاهه یکم نگاه کرد بعد خیلی هول‌هولکی‌ گفت بشین بشین بریم و می‌برتش نزدیک‌ترین بیمارستان. خدا خیرش بده. آقای می‌گفت "من دو بار بهم شوک وارد شد، یه بار وقتی زنگ زد گفت می‌خوان منو عمل کنن، اجازه‌ی شما لازمه!!! یه بار هم قبل از عمل همونی که پرونده‌شو می‌نوشت (احتمالا پرستارش) گفت 'انگشتش قطع میشه آقا!' سست شدم دیگه!" جالبه کسی به سوالات مامان و آقای جواب نمیداده، یا جوابشون مثل همونی بوده که گفته قطع میشه! آقای می‌گفتن "من حتی تا فردای عمل هم مطمئن نبودم انگشتش رو پیوند کرده باشن. فکر می‌کردم قطع شده دیگه، ولی بخاطر مامانت بروز ندادم." واسه همین پشت تلفن به منم گفته بودن پیوند نشده! خود داداشمم میگه "بعد از عمل که بیدار شدم، شنیدم یکی از پرستارا به اون یکی میگه 'کدوم؟ همون که انگشتش قطع شده؟' مطمئن شدم که انگشتمو پی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
باید مشکل اصلی‌ام را پیدا می‌کرد، مرا ریلکس می‌کرد، برای ذهنم مقدمه می‌چید و سپس من ده دقیقه به این فکر می‌کردم که شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه وارد کرده‌ام. اجازه داشتم گریه کنم، داد بزنم یا هر کار دیگری. ولی باید ده دقیقه به این فکر می‌کردم که به اندازه‌ی شصت تا پرونده غلط داشته‌ام. اما این کارها را نکرد. فقط گفت "فکر کن شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه وارد کرده‌ای" این را به کسی گفت که استرس یک پرونده‌ی اشتباه از چند روز قبل هنوز رهایش نکرده است و هر روز از خانم ص می‌خواهد تمام هفتاد و دو پرونده را به او بدهد تا دوباره چکشان کند. درست است که ذهن من ناخودآگاهانه در مقابل تمام تاکتیک‌ها و تکنیک‌های روانشناسی مقاومت می‌کند، اما این دفعه خیلی راحت پذیرفت. نه اینکه راحت بپذیرد، اتفاقا گفت "خوب که چی؟" ولی دقیقا در همان ثانیه‌ها که حرف می‌زد و حرف می‌شنید، رفت نشست یک گوشه و فکر کرد که "واقعا اگر شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه کرده باشم چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چیزی نمی‌شود، یعنی می‌شود، خیلی چیزها می‌شود؛ یکیش اینکه من سِر می‌شوم." "خوب بعدش چه می‌شود؟" "دیگر از هر صدای در و صندلی نمی‌ترسم که الان است که یک پرونده‌ی خراب دیگر برایم بیاورند. عوضش هرکس از در اتاقم آمد تو می‌گویم 'بازم یکی دیگه؟'" اینکه من به روانشناسی نه علاقه دارم نه ب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :
اینایی که انقد الکی خوشن قابلیت اینو دارن که بقیه بهشون حسادت کنن :) مثلا اینایی که میرن تولد و از ست کفش و کیفشون جدا یه عکس میذارن، از ست روسری خودشون و لباس همسرشون جدا، از کادویی که بردن جدا، از میز تولد جدا، از تک‌تک غذاها و دسرها جدا، از گل مجلس جدا!، و کلا همه‌چی جدا جدا! آخرش هم باید بنویسن "مردم به جان شما نباشه، به مرگ خودم هیچ نقطه‌ی کوری نبوده که براتون واضحش نکرده باشم و هیچ چیز مخفی‌ای نبوده که براتون بولدش نکرده باشم!" مردم هم بیان بگن "راضیم ازت!" :) باز این چیزا تو اینستا قابل تحمل‌تره، آخه روی پروفایل تلگرام جای اینه که تو بوتت رو بذاری کنار کیک؟ جعبه‌شم بذاری کنارش که قشنگ مارک چرمش بره تو چش و چار بقیه؟؟؟ نه انصافا بوت روی میز کیک؟ با جعبه؟ بوت؟ کیک؟ پروفایل؟ جعبه؟ یکی بیاد منو از این وادی واحیرتا نجات بده لطفا. + ... که بر رویت روان کرد آب حسرت/عطار
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 3:00
برچسب‌ها :